اومدم یه داستان بگم که خیلی به واقعیت نزدیکه
می گم تا بخونید و عبرت بگیرین
یه روزی تو یه باغ نه چندان بزرگ یه کبوتر نر که من اسمش رو میزارم مجنون رو یه شاخه از درخت سیب نشسته بود که ناگهان یه کبوتر ماده که اسمش لیلی بود اومد و نشست رو اون شاخه بعد از کمی که باهم حرف زدن لیلی پر زد و رفت اما وقتی که رفت دل مجنون رو هم با خودش برد
رفت و دیگه برنگشت
تا مدتها مجنون دنبال لیلی بود تا این که بعد از مدتی مجنون از اون باغ پر زد و رفت به یه باغ خیلی دور
اون باغ درسته که خیلی از باغ خودشون دور بود اما راهی که دلارو به هم نزدیک می کنه که فیزیکی نیست بنابراین فکر و خیال لیلی باز هم دست از سر مجنون بر نداشت
تا این که کار مجنون توی اون باغ دور تموم شد و برگشت به باغ خودشون و درست نشست رو همون شاخه که لیلی رو برای اولین بار اونجا دیده بود
همین که نشست برق از کلش پرید آخه لیلی اونجا بود اولش به علت این که خیلی وقت بود که لیلی رو ندیده بود اونو درست نشناخت آخه همون بار اول هم که اونو دیده بود از خجالت و شرم نمیتونست درست لیلی رو نگاه کنه
مجنون دل رو به دریا زد و گفت اون چیزی رو که توی دلش بود
لیلی هم با پیشنهاد مجنون مبنی بر این که فعلا با هم دوست باشن رو قبول کرد
از اون به بعد کار مجنون و لیلی این شده بود که روی همون شاخه با هم درددل کنن
خیلی به هر دوتاشون خوش می گذشت تا این که یه روز ...
تا این که یه روز یه طوفان اومد و اون شاخه رو شکست
از اون به بعد لیلی و مجنون هر کدومشون رفتن رو یه شاخه ای نشستن
دست نامرد سرنوشت دیگه بهشون این اجازرو نداد که بیان و رو یه شاخه بشینن
اما لیلی و مجنون هم دیگرو دوست داشتن
برا همین از راه دور بق بق بقو می کردن یه طوری که کسی نشنوه
یه مدت به همین منوال گذشت
دیگه طاقت مجنون سر اومده بود دیگه نمیدونست چیکار باید بکنه
با خودش گفت حالا دیگه وقتشه
رفت پیش لیلی و ازش تقاضای ازدواج کرد آخه می خواست برای همیشه پیش لیلی باشه
آخه دوست نداشت لیلی ماله کسه دیگه ای باشه
آخه می خواست لیلی فقط ماله اون باشه
لیلی هم بعد از کمی فکر کردن گفت : بله
ولی با مجنون قرار گذاشتن که با هم پرواز کنن و برن روی یه درخت بلند که اون دورا بود
و تو این مدت که با هم پرواز می کنن مجنون به فکر لونه و غذا باشه و هر جا که شاخه ای دید بره و برداره با خودش بیاره که با اونا روی اون درخت بلند لونه خودشون رو بسازن
اما مجنون اشتباه کرد
رفت پایین تا شاخ و برگ جمع کنه و با خودش بیاره بالا
اما اون قدر غرق لذت پرواز با لیلی شد که راه جمع کردن شاخ و برگ رو گم کرد
اون می خواست کاری بکنه
اما بلد نبود
می دونین ؟
اون خیلی خوش خیال بود
بعد از یه مدت که به همین منوال گذشت مجنون با خودش یه فکری کرد که شاید شما بگین احمقانه بود
ولی حالا که دارم بهش فکر می کنم می بینم بهترین کاری بود که اون موقع می تونست بکنه
یه بار که با لیلی داشتن پرواز می کردن مجنون خداحافظی کرد و ...
و دیگه بر نگشت
رفت و لیلی رو رها کرد
لیلی رو به خاطر این که عاشق کسه دیگه ای بود رها نکرد
لیلی رو به خاطر این که دیگه دوستش نداشت رها نکرد
لیلی رو به این خاطر رها کرد که احساس کرد اون با هر کسی بغیر از اون حتما می تونست
خوشبخت تر باشه و مجنون این فرصت رو از لیلی گرفته بود
لیلی رو رها کرد چون فهمیده بود فقط با عشق نمیشه زندگی کرد
لیلی رو رها کرد چون هنوزم عاشقش بود ولی بلد نبود به فکر آینده باشه
لیلی رو رها کرد چون طاقت نداشت اونو ناراحت ببینه
مجنون می دونست لیلی از این که مجنون این کارو باهاش کرده حتما ناراحت می شه
اما اینم می دونست که ناراحتیه لیلی خیلی طول نمیکشه
لیلی رو رها کرد اما سپردش به خدا
از خدا خواست که لیلی هر جا که باشه با هر کی که باشه خوشبخت باشه و شاد و خندان
از خدا خواست اگه یه روزی توی باغ یا هر جای دیگه ای لیلی رو دید لیلی جواب بی معرفتی مجنون رو با یه لبخند رضایت جواب بده
اون مطمئنه لیلی الان هر جا که هست خوشبخت تر از وقتیه که با مجنون بود
تازگی ها هم خبر ازدواج لیلی سنگینی بار غمی که رو پشت مجنون بود رو برداشت
الان نزدیک به هشت ماه از اون موقع می گذره و مجنون هنوز در حسرت از دست دادن لیلی می سوزه
داستان مجنون مصداق واقعیه این ضرب المثله که میگه
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
آره اشتباه از من بود
آره بی معرفتی از من بود
آره بی لیاقتی از من بود
آره خودم کردم که لعنت بر خودم باد
چون به یاد تو میافتم دیده ام از اشک پر میشه
شادی از من می گریزه گریه هم بی اثر میشه
وقتی این شعرو می خونم همش تو در برابرمی
می دونم تو هم می دونی که امید آخرمی
وقتی چلچله ها میان از سفر های دورادور
از تو می پرسم چو هر یک می کنند از بامم عبور
چون ز تو هیچ خبری نیست ساز من بی آهنگ می شه
می نویسم که بدانی دلم برایت تنگ می شه
با چنین تنهایی و درد شب میشه دنیای خورشید
به خودم میگم که ای کاش چشمونم تو رو نمیدید
وقتی چلچله ها میرن به سفر های دورادور
از تو می گویم چو هر یک می کنند از بامم عبور
آی کسایی که این پست رو خوندین از خدا بخواین که لیلی مجنون رو ببخشه
عید باستانی نوروز رو به همه هموطنان عزیزم
تبریک می گم