|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 18:35  توسط محمد
|
دلم مي خواهد احساسم را بداني ، اما چيزي را كه در قلبم مي جوشد نمي توانم به روي اين كاغذ سرد و تهي بياورم ، كلمات مرا تنها گذاشته اند و از من مي گريزند .مگر كيستم من ؟ يك قلب تنهايم . قلبي لبريز از ياد تو . عشق من ، به تو ، آلوده به يك نياز و شهوت زود گذر نيست . من ، دلم ، به تصويري از تو ، دلخوش است . كنج تنهايي ، همين تصوير زنده مي دارد ، مرا . مگيرش از من گر زنده مي خواهي مرا . . .
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:44  توسط محمد
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 22:14  توسط محمد
|
این رو کسی فرستاده که من بهش می گم خاله خانوم
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 15:16  توسط محمد
|
راز عشق در اين است که
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 19:14  توسط محمد
|
من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 16:37  توسط محمد
|
|
|