|
گرد آمدیم: شبچره ای بود و آتشی، گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ... وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ در اوج سرگذشت یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست با خانه می شدیم که گرد سپیده دم بر بام می نشست
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 18:29  توسط محمد
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:44  توسط محمد
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 20:10  توسط محمد
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:51  توسط محمد
|
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود غیر از پروردگار مهربان هیچکس نبود اول هرقصه ننه بود درابتدا بود نتیجه پایانی داستان دراین خاطره ها دراین قصه ها دراین داستان ها مانند همیشه بود یکی بد و یکی خوب و هر موج آوای ننه هر آه و افسوسَش هر هل و خنده اش باری از معنا بود بدون یک حرف حقیقت سپید آهسته جاری در همه جا باید در بیداری دید واقعیت چیست آخر افسانه ها تنها ماندنیِ صاحبِ روزگار بود بال پروازم بود همین خاطره ها و افسانه های ننه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:22  توسط محمد
|
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 15:41  توسط محمد
|
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:31  توسط محمد
|
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:28  توسط محمد
|
|
|