تبليغاتX
دلهای پر از امید

 شب یلدا مبارک

 

گرد آمدیم:

شبچره ای بود و آتشی،

گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ...

وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ

در اوج سرگذشت

یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی

لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست

با خانه می شدیم که گرد سپیده دم

بر بام می نشست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 18:29  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 20:4  توسط محمد  | 

راز عشق در ايجاد تنوع در زندگي است
نگذار که روزمرگي ها
مثل سيم هاي کوک نشده ساز
نغمه زندگي عاشقانه تان را
به نوايي غم انگيز تبديل کند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:44  توسط محمد  | 

 ای کاش کسی می دانست چرا من

    از درد می نالم 
      
روزگار سیاهی دارم
        
آه سرد و سوزناکی دارم
           
و چرا چشمه اشکم همیشه می جوشد

 کسی نمی داند چرا من دیوانه و پریشان شده ام

 خود می گویم شاید اندکی سبک شوم

 تو بودی که با یک نگاه دل از من ربودی و مرا اسیر قفس چشمانت کردی

          تو یار من شدی
    
روشنایی شبهای تاریک و بی ستاره ام شدی
 یگانه گل باغچه دلم و تکسوار اسب سفید رویاهایم   

 شده بودم مجنون بیابان گرد تو

 شده بودم ماهی در تنگ بلور دستانت

 اما دست غریب روزگار تو را از من دزدید

                لحظه به لحظه... کوچه به کوچه را در پی تو گشته ام      

 ای کاش می شد به دنبالت بدوم ولی افسوس که...

 عزیز من دین و دنیای من تویی

                                    قبله عشق بعد از خدای من تویی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 20:10  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 12:44  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:56  توسط محمد  | 

آرزوی من این است : نتراود اشک بر روی چشمانت مگر از شوق زیاد .  و به

اندازه هر روز تو عاشق باشی. عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از

خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:51  توسط محمد  | 

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود غیر از پروردگار مهربان  هیچکس نبود
اول هرقصه  ننه   بود
درابتدا  بود  نتیجه  پایانی  داستان
دراین خاطره ها
دراین قصه ها
دراین داستان ها
مانند همیشه بود
 یکی  بد و یکی خوب
                        و
                             هر موج  آوای ننه 
              هر آه  و افسوسَش
       هر هل و خنده اش
باری از معنا بود  بدون  یک حرف
حقیقت سپید
آهسته  جاری در همه جا
باید در بیداری دید
                     واقعیت چیست
آخر افسانه ها  تنها  ماندنیِ
                           صاحبِ  روزگار  بود

بال  پروازم  بود همین خاطره ها  و افسانه های   ننه
درآسمان  آبی  امید  به  دنیای  آرزوها
و نشستن  روی  هلال  ماه  در زمان  درماندگی
تا  نا زلال  نورم  را  بشویند
با  درخشش ستارهای  عشق
تا  بتابم    دوباره   چون  مهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:22  توسط محمد  | 


راز عشق در اين است که

جاذبه هاي خود را با ديگري قسمت کني
جاذبه نيرويي لطيف و نافذ است که
از ديگري دريافت مي کني
اين نيرو تنها با بخشش رشد ميکند

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 15:41  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:39  توسط محمد  | 

بیا همرنگ من باش ای شقایق***که بی تو میگریزم از دقایق

تویی آن لحظه ی زیبای شیرین***منم بی تو در آن سوی حقایق

تویی بر سر نگین پادشاهی***تویی آن کس که من او را نه لایق

اگر در کنج این زندان بمیرم***همی دانم که مرگم را تو رازق

تویی آن کس که در بحرش بینداخت***به در یای دلم توفنده قایق

تویی لشگر شکن خشم فریدون***که از سلطان گرفتی شرط فائق

تو آنسانی که من باشم بدین سان***چنین مست و خراب و کور و عاشق

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:31  توسط محمد  | 

راز عشق در مراعات حال یکديگر است
هر قدر که ملاحظه حال ديگران را مي کني
حال کسي را که بیشتر دوست داري ، بيشتر ملاحظه کن
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:28  توسط محمد  |