راز عشق در اين است که
شريک زندگیت را در چهارچوبی که خودت می پسندي حبس نکني .
عیبجویی باعث تباهی میشود
همه چيز را همان طور که هست بپذير
تا هر دو شاد باشيد .
قانون طلايي اين است
نقاط قوت را تقويت کن
و ضعف ها را نه تقويت کن نه تقبيح
هرگز سعي نکن با سوزاندن
جلوي خونريزي زخم را بگيري
آواى دوستى از سرزمين عشق به گوش مى آيد كه:
بيائيد گل دوستى را در سرزمين عشق بكاريم
و دوستى هاى مان را با كيمياى عشق
جاودانه كنيم.
اما سرزمين عشق كجاست؟ و عشق را چگونه بيابيم؟
گفتند عشق را در آن دورها
در سرزمينى كه از راه آرزوها
مى گذرد،
نهفته اند
و كبوتر سبكبال دل را
از پيش روانه كردم
تا برايم نشانه اى بيابد
از آن ديار گمشده
با كوله بارى از اميد
و توشه اى از صبر
راه مى پيمودم
و هرچه بيشتر به پيش مى رفتم
از پس هر آرزويى
به هزار راه و بيراه مى رسيدم
و كبوتر دلم
در هواى آرزويى بلندتر
به پرواز در مى آمد
تا آنجا كه از تشنگى
بر لب چشمه سارى
فرود آمد
تا بر لب چشمه رسيدم
به ناگاه
چهره عشق را
در آيينه آب ديدم!!
آرى
عشق، همان شورى بود
كه انگيزه سفرم بود
عشق، بال و پرى بود
كه مرغ دلم را ربود
عشق، همان پروازى بود
كه در جستجوى آرزوهايم بود
كه در پستوى دلم پنهان بود
چه نزديك و چه دور بود
نزديك، به اندازه نَفَسم بود
دور، به اندازه راه سفرم بود
سرزمين عشق همان سينه پر آهم بود
آشيانِ مرغ سبكبال دلم بود
تن بيرون گذاريم تا دست به دست پرتوهاى
مهر آيينه به سرزمين عشق برسيم.
راز عشق دراين است که
از يکديگر انتظارات بيجا نداشته باشيد
نقص همواره جزء لا ينفک انسان است
ذهنت را بر ارزشهايي متمرکز کن
که شما را به يکديگر نزديک تر ميکند
نه بر مسائلي که بين شما فاصله مي اندازد
راز عشق در اين است که
حس تملک را از خود دور کني
در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود
شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند
گياه هنگامي رشد ميکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند
اگر مستم ، اگر تنها
اگر بهر تو می گویم حدیث عشق و سرمستی
اگر سر می دهم با یاد رویت نغمه ی مستی
اگر عطر شقایق در میان شعر من
کاشانه ای دارد
اگر ذرات احساسم
ب مستانه ای دارد ،
اگر مجنونم و در بند
و اگر می جوشد از عمق وجودم ، عشق
همه از توست
تمام مستی جانم
همه مجنونی و شیداییم از توست .
زمانی که گل یادت به جانم می دواند ریشه ی احساس
همه بیت الحزین عشق می گردم
همه ذرات من ، میل سراییدن برای توست
میان بیشه ی جانم
اگر گه گه نسیمی می وزد ، عطر هوای توست .
دلم می خواهد از عمق درون ،
فریاد دلتنگی ز سر گیرم
ولی می ترسم از رسوایی و از تیغ خونریزش
حدیثم را تو می دانی
تو می دانی ز داغ عشق سوزانم
از این دلتنگی تبدار می سوزم
حدیثم سرگذشتِ گرم یک عشق است
و می دانی که عشقِ توست ،
راز سرگذشتِ من .
قصه از کجا شروع شد
از گل و باغ و جوونه
از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی ![]()
که بگم با تو یه رنگم ![]()
تا بگم چه نازنینی ![]()
ای شکوفهء قشنگم ![]()
ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
عشق تو برای قلبم اولین و آخرینه ![]()
توئی تنها همزبونم که همیشه نازنینه ![]()
اگه ده سال اگه صد سال شب و روز با تو باشم ![]()
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی ![]()
وقتی مه روی قله کو ها رو می پوشونه
وقتی دل بلبل پر از رنج و غمه
روح من از جا کنده می شه
وقتی تو بیادم میوفتی
می ترسم از اینکه یارم نیاد
و چشمام پر از اشک بمونه
کاش گل سرخی نبود
تا پژمرده بشه
یکی جدایی یکی مرگ
کاش هیچ کدوم نبود
می ترسم یارم برنگرده
و چشمای من پر از اشک باقی بمونه
راز عشق در اين است که بيشتر با نگاه حرف بزني
زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند
اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني
مثل آن است که پنجره ها را با پرده هاي زيبايي
بيارايي و به خانه گرما و جذابيت ببخشي
از کبوتر عشق پرسيدم: ![]()
به بهترين دوستم چه هديه اي بدهم؟ ![]()
گفت:فقط بگو
دوستت دارم ![]()
راز عشق در اين است که
در سکوت دست يکديگر را بگيريد
کم کم ياد مي گيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد
راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است
براي تقويت گيرايي صدا ، بايد آنرا از قلب برآوريد
سپس رهايش کنيد تا بلند بشود وبه سمت پيشاني برود
تار هاي صوتي را آرام و رها نگه دار
اگر احساسات قلبي ات را به وسيله صدا بيان کني ،
آن صدا باعث ايجاد شادي در ديگري خواهد شد
نگرش ما نسبت به زندگی و توانایی هایمان در راه مقابله با مشکلات بـنـوع روابطمان و بویژه رابطه های صمیمی تربستگی دارد. زمانیـکه ترشرویی در رابطه ای وجود داشته باشد، هر فردی در زندگی خود احساس خلا پیدا می کند و دلـیـل آن نیـز ایـن امر می باشد که کیفیت زندگی ارتباط شـدیـدی بـر روی تعادل روحی و روانی افراد می گذارد. اگرمیخواهید از زندگی خود راضی باشید، بنابراین باید رابطه ها را شاداب و با نشاط نگه دارید.
آمـار طلاق حاکی از آن است که ما به هیچ وجه در این امرمـوفـق ظـاهر نشده ایم. تقریبا در حدود نیمی از ازدواج ها بـه طـلاق مـنـجر مـی شود و پایان ها ناگواری را به همراه می آورند. بسیاری از آن ازدواج هایی که به قوت خود باقی می مانند نیز زوجین به ندازه کافی شاد و خوشحال نیستند.
البته باید ذکر کنیم که بیشتر مردم ارزش یک رابطه سالم را می دانند و بدون توجه به اینکه چند بار ممکن است در عشق شکست بخورند، باز هم با امید فراوان به راه خود ادامه داده و به آینده امیدوارند. به همین دلیل مطالبی در این زمینه که در کتابهای مربوط به روابط و بحث ها و برنامه های تلویزیونی وجود دارند، وقت مردم را به خود اختصاص می دهند. و برخی از آنها ممکن است که بر روی زوج های خوشحال و یا ناراحت تاثیر گذار واقع شوند.
اما از میان تمام فاکتورهایی که برای ایجاد جوی مساعد در روابط خانوادگی پیشنهاد می شود یک راه حل وجود دارد که کمتر از آن به عنوان یک مداوا یاد شده. این در حالی است که هر فرد آرزوی آن را می کند و همواره میزان بیشتری از آن را درخواست میکند: خنده
البته واضح است که بیشتر زوج های شاد و خندان به وقایع خنده دار و فیلم های خنده داری که در تلویزیون مشاهده می کنند، می خندند نه به یکدیگر. و مهمتر از هر چیز این است که هیچ گاه به یکدیگر خرده نمی گیرند و سر خودشان را با جوک هایی که از طریق e-mail به دستشان می رسد گرم می کنند.
اما خنده ای که در خانه رشد کند یکی از نیازهای ضروری زوج های ناراحت و غمگین است. خندیدن یکی از نیازهای اولیه و از انواع ضروری آن می باشد که تنها مختص انسان ها می باشد و نشاند هنده زندگی اجتماعی است. (زمانی که هیچ شنونده ای در مقابل شما وجود نداشته باشد هیچ خنده ای هم به وجود نمی آید). خندیدن باعث پیوند دادن انسان ها به یکدیگر می شود. ذهن گوینده و شنونده را با هم هماهنگ کرده و نشان می دهد که از نظر احساسی با هم موافق نظر هستند.
مطالبی که گفته شد همه جزئی از نظریات رابرت پروواین دکترای عصب شناسی میباشد. او معتقد است که بحث خندیدن آنقدر پیچیده است که نمی توان در ازمایشگاه ها در مورد آن بحث کرد. به جای آن او موقعیت های خنده آوری را که به خودی خود ممکن است در زندگی روزمره هر یک از انسان ها رخ دهد را جمع آوری کرده و نتایج آنرا در کتاب خود با نام: کتاب پنگوئن ها (2001) که نوعی تحقیق علمی میباشد به چاپ رسانده است.
خنده یک فضای مثبت احساسی را به وجود می آورد و طرفین نیاز برقراری ارتباط نزدیک تری را نسبت به هم پیدا کرده و از وجود یکدیگر بیشترین لذت را می برند. یکی از نتایجی که دکتر پرووین به آن دست پیدا کرده حاکی از آن است که حتی گوینده ها خیلی بیشتر از شنونده ها از تاثیرات مثبت خندیدن بهرمند می شوند. خنده و شوخی اضطراب و عصبانیت را از بین می برد و راه رسیدن به صمیمت را هموار می سازد.
خنده از طریق قانون های سخت از پیش تعیین شده به وجود نمی آید بلکه در حین مکالمه و برقراری ارتباط است که افراد شروع به خندیدن می کنند. دکتر پرووین معتقد است که: "خنده ارتباطی به خوشمزگی ندارد بلکه در رابطه با ارتباط های اجتماعی است که معنا پیدا می کند."
در این قسمت برخی از یافته های متعجب کننده او را با هم مرور می کنیم:
خندیدن امری است که به طور تصادفی رخ می دهد و شما را به نتایج بسیار زیادی می رساند اما یکی از بهترین ره آوردهای آن: در کنار هم جمع کردن مردم می باشد. در حقیقت فواید سلامتی خنده از حمایت های اجتماعی که برای فرد به وجود می آورد نشئت می گیرد.
خنده نقش مهمی در پیوستن دل ها به یکدیگر دارد. مردها عاشق خانم هایی هستند که در حضورشان از ته دل می خندند.
هر دو جنس (چه زن و چه مرد) خندیدن را دوست داشته و بسیار می خندند. اما خانم ها بیشتر از آقایون می خندند – تقریبا در حدود 126 درصد بیشتر از مردها – و آقایون نیز خیلی بیشتر خنده تحویل می گیرند.
خنده خانم ها یکی از مولفه های ضروری برای حفظ یک رابطه سالم می باشد
خنده در زوج ها با افزایش وزن کاهش پیدا می کند.
مثل خمیازه، خنده نیز واگیر دار است. کسی نمی تواند در مقابل آن از خود مقاوت نشان دهد.
یکی از راه های ایجاد خنده (و به طور حتم یکی از قدیمی ترین راه ها) غلغلک دادن است. غلغلک دادن یک امر کاملا اجتماعی است چرا که هیچ یک از ما نمی تواند شروع کند به غلغلک دادن خودش. ما کسی را غلغلک می دهیم تا او نیز در مقابل به این عمل ما واکنش نشان هد. برای اینکه دیگران شما را غلغلک ندهند و به عنوان یک فرد غلغلکی شناخته نشوید باید خودتان انها را غلغلک دهید.
نه تنها تمام مردم از غلغلک خوششان می آید (چه غلغلکی ها چه کسانی که آنها را غلغلک می دهند) بیشتر افراد معتقدند که این عمل نشانه ای از علاقه و محبت است.
احتمالا غلغلک باید ریشه تمام بازی ها باشد. این کار دارای تاثیرات دوجانبه و متقابل می باشد. به عبارت دیگر آهنگ یک ارتباط سالم می باشد. البته می تواند غریزه جنسی را در بزرگسالان تحریک کند.
احساس غلغلکی بودن در سنین میانسالی تا حد بسیار زیادی کاهش مییابد. انسان ها به تدریج شروع به از دست دادن "محرک های لامسه ای" می کنند. دکتر پرووین معتقد است که میل به غلغلک، لمس کردن و شروع بازی، به تدریج ازبین می رود. اما هیچ گاه نباید فراموش کرد که چنین رفتارهایی جزء نقاط حساس عواطف یک فرد به شمار می روند.
بنابراین دفعه اینده که با همسر خود به مشکل برخورد کرده و شروع به جر و بحث نمودید، در اتاق را به شدت به هم نکوبید و خارج نشوید. به جای آن شروع کنید به غلغلک دادن همسر خود. ( قسمت های غلغلکی بدن به ترتیب حساسیت: زیر بغل، شکم، روی دنده ها، پا، زانو، گلو، گردن و کف دست ها می باشد.)
ما می دانیم که این کار مشکلات شما را به طور کلی از بین نمی برد اما می تواند به منزله نقطه شروعی باشد تا شما دونفر در کنار یکدیگر بنشینید و با هم در رفع انها کوشش کنید.
لابد گاهي از خود پرسيدهايد كه چه چيز باعث ميشود تا زنان بخواهند مرتب درباره وقايع زندگي روزمرهشان با همه صحبت كنند، در حالي كه مردان عمدتا درونگراهستند و حال و حوصله صحبت در مورد اتفاقات زندگي روزمرهشان را ندارند؟ چرا مردان عمدتا وقت آزاد خود را صرف كار كردن با كامپيوتر و يا خواندن مجلات ورزشي ميكنند در حالي كه زنان بيشتر ترجيح ميدهند به اخبار رسيده از اين و آن بپردازند و يا سعي كنند روابطشان با ديگران برازنده و معقول بهنظر برسد؟ چرا مردان و زنان از روابطشان با يكديگر چيزهاي متفاوتي را طلب ميكنند؟ شايد علت، تفاوتهاي بنيادين در مغز مردان و زنان باشد.
در بررسي نمونهاي از تفاوتهاي رفتاري، محققان دانشگاه باث متوجه شدند احساس درد در زنان و مردان متفاوت است. مردان در مواجهه با درد بيشتر به اين فكر ميكنند كه چگونه از شر آن در كوتاهترين زمان ممكن خلاص شوند اما در مقابل، زنان بيشتر درگير پاسخ احساسيشان نسبت به آسيب هستند كه اين خود ممكن است باعث شود تا آنها درد را شديدتر احساس كنند.
براي مقابله با ناراحتي ناشي از طلاق نيز تفاوت دو جنس به خوبي مشهود است. زنان توانايي بيشتري براي تطابق با موضوع دارند. تحقيقي كه در يوركشاير انجام شد نشان داد زنان در مقابله با تمامي مراحل مختلف قطع رابطه از مردان قويتر هستند. 61 درصد از زنان اظهار داشتند كه در طي 2 سال اول بعد از طلاق، آنها بسيار خوشحالتر از موقعي بودند كه هنوز در حال زندگي مشترك بودند در حالي كه فقط 51 درصد از مردان نظر مشابهي را داشتند.
دكتر فرانك تاليس روانشناس باليني معتقد است يافتههاي فوق را ميتوان به وسيله تفاوتهاي مشخصي كه در مغز دو جنس وجود دارد، توجيه كرد. در سير تكاملي، زنان بيشتر اهل معاشرت و رفتارهاي اجتماعي هستند، چرا كه به هر حال اين زنان هستند كه بچهها را بزرگ كرده و آنان را براي رويارويي با اجتماع آماده ميكنند. آنها داراي مهارتهاي برقراري ارتباطاجتماعي هستند كه مردان فاقد آن هستند و اين مهارتها به آنها اجازه ميدهد تا از طريق احساساتشان صحبت كرده و با دوستان و خانوادهشان راحتتر ارتباط برقرار كنند در حالي كه مردان كمتر قادر به برقراري رابطه اجتماعي مناسب حتي با دوستانشان هستند و در هنگام ناراحتيهاي احساسي، بهجاي مواجهه با مورد ناراحتكننده، بيشتر سعي ميكنند آن را از هر طريق ممكن و لو اينكه در درون خود بريزند، به حداقل برسانند. شايد يك دليل علمي براي اين موضوع اين باشد كه مغز مردان طوري تنظيم شده كه بهصورت سيستماتيك و تحليلي عمل كند، در حالي كه مغز زنان بيشتر در مورد احساسات تنظيم شده است. در تحقيق يوركشاير اينطور بهنظر رسيد كه مزيتهاي ذاتي فوق، نقش مهمي در زندگي جنس موِنث داشته باشند؛ در طي چند سال اول پس از طلاق، زنان روابط بيشتري با دوستانشان برقرار و وقت بيشتري صرف خانوادهشان كردند و بهدنبال مشاورهها و درمان ناراحتيهايشان بودند در حالي كه مردان غالبا بهدنبال لذتهاي موقتي بودند. عمدتا پس از به هم خوردن يك رابطه زناشويي، مردان براي حفظ اعتماد به نفسشان بهدنبال رابطه جديد هستند بهجاي آنكه فكر كنند چرا ازدواجشان با شكست مواجه شده است.
علاوه بر اين، برخلاف عقيده عمومي، در يك رابطه دوطرفه، مردان بيشتر از زنان درگير عشق ميشوند چرا كه براساس بررسيها مردان بيشتر از زنان تمايل دارند تا غريزهشان را براي رسيدن به فردي كه او را جذاب و دلربا ميدانند، ارضا كنند. از طرف ديگر، زنان بيشتر از طريق برنامهريزيشدهتري عاشق ميشوند كه تحت تاثير سير تكامليشان است. آنها بيشتر بهدنبال شريكي هستند كه مراقب آنها بوده و قادر باشد خانوادهشان را هم ازنظر مالي و هم ازنظر عاطفي تامين كند. زنان در رابطهشان با طرف مقابل علاوه بر جذابيتهاي فيزيكي، بهدنبال مهرباني و سخاوت نيز هستند.
البته دكتر تايس خاطر نشان ميكند فشارهايي نيز در اجتماع وجود دارند كه باعث ميشوند مردان و زنان به سوي شيوههاي رفتاري برنامهريزيشدهشان هل داده شوند. در اجتماع، مردان بيشتر تشويق ميشوند تا احساسات خود را كنترل كرده و تابع آن نباشند. شايد كنترل احساسات در قرون گذشته و بهويژه در جنگها براي مردان خوب بوده باشد، اما در كل كنترل كردن احساسات براي شكلدهي يك رابطه زناشويي كار جالب و مفيدي نيست.
در سمت مقابل، زنان در اجتماع غالبا به سوي شيوه رفتاري رانده ميشوند كه در طي آن از زنان بيشتر انتظار ميرود ملايمتر و مهربانتر باشند كه اين خود موجب ميشود برقراري ارتباط با ساير افراد جامعه برايشان آسانتر باشد.به همين دليل زنان بيشتر از مردان به اطمينان كلامي اهميت ميدهند.
در تمام موارد ذكر شده سعي شده كارهاي پيچيده مغزي تا حد بسيار زيادي ساده شوند. البته بايد توجه داشت هيچ زن و مردي تمام خصوصياتي كه محققان در مورد مغز زن و مرد ميگويند را ندارد. اغلب مردم مغزهاي متعادلي دارند كه داراي مقادير مساوي از خصوصيات مردانه و زنانه است. حتي برخي از افراد داراي مغزهايي هستند كه رفتاري خلاف جنس آنها دارد.
دكتر تايس معتقد است تفاوت دو جنس هم در روابط سالم و هم در روابط شكست خورده كاملا مشهود بوده و بايد بهدقت بررسي شود. موارد اختلاف زيادي بين دو جنس وجود دارند اما اگر موردي بهطور عمده و در ميان تعداد زيادي از افراد صحيح بود، ميتواند كمككننده باشد، بهويژه به اين دليل كه شما بفهميد و بدانيد آن موضوع، يك رفتار عمومي است و يك مورد ناخوشايند و يا شخصي نيست و شما نبايد احساس بدي در اين مورد داشته باشيد. بهعنوان مثال، ممكن است در اختلاف زناشويي، مرد آرام و ساكت باشد ولي اين بدان معنا نيست كه وي عصباني شده است، بلكه معناي عمده آن اين است كه مغز آن مرد بهتر ميتواند مسئله را درون خود و با آرامش حل و فصل كند.
بهطور مشابه، چنانچه زني براي صحبتكردن و مباحثه پافشاري ميكند، نبايد فكر كرد علت آن بهرهبرداري از نقزدنهاي مداوم است، بلكه اين غريزه وي است كه از او ميخواهد تا براي برقراري ارتباط و نشان دادن احساسش صحبت كند. اگر شما اين تفاوتها را قبل از اينكه موردي پيش بيايد درنظر بگيريد، حتما رابطه راحتتر و درك بهتري از طرف مقابل خواهيد داشت و متوجه خواهيد شد كه كار مغزهاي متفاوت زن و مرد به كمك يكديگر كامل ميشود
عشق يعني لحظه هاي التهاب ![]()
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب ![]()
عشق يعني ديده بر در دوختن ![]()
عشق يعني در فراقش سوختن ![]()
عشق يعني سروراي آويختن ![]()
عشق يعني زندگي را باختن ![]()
عشق يعني عطر گلهاي سفيد ![]()
عشق يعني يك بغل دلدادگي ![]()
عشق يعني سجده ها با چشم تر
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفتشنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و بسوزانند
شود مرهم براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده
که افتاد چشم او ناگه به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
با تو خاطره هايم تازه می شوند هر روز هر شب ![]()
با تو شعرهايم تازه می شوند در اين سکوت دلتنگ ![]()
با تو - فقط با تو - معنا ميگيرد زندگانی پوچ من ![]()
با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من ![]()
تو تک نگار قصه ی ليلی و مجنون منی ![]()
تو تک سوار قلب خسته و مجنون منی![]()
تقدیم با عشق
ترم دوم از سال اول دانشگاه تموم شد . دانشگاهي كه بعد از دو سال پشت كنكور بودن بهش رسيده بودم
من آموزشكده فني ممسني تو استان فارس درس مي خوندم .
بعد از تحمل يك ترم گرم و بد آب و هوا البته براي خودم ( من بچه آذربايجانم و هواي گرم ممسني برام واقعا غير قابل تحمل بود ) بعد از تموم كردن امتحانات در ساعت هفت صبح اولين يكشنبه از تيرماه سال 83 راه افتادم به طرف شيراز كه از اونجا بليط بگيرم براي تبريزو بعدش هم خونه .
خونه اي كه حالا خيلي بيشتر قدرش رو مي دونستم . خونه اي كه با حضور عزيز ترين كسم تو اين دنيا يعني مادرم برام مثل بهشت بود .
اتوبوس ساعت دو بعد از ظهر حركت مي كرد. من هم بليط گرفتم و منتظر رسيدن به خونه شدم
شيراز تا تبريز نزديك بيست و يك ساعت راهه اونم چه راهي !! .
انتظار خيلي سخته اما وقتي به فردا همين موقع فكر مي كردم كه در كنار خانواده و تو خونمون بودم راه برا آسونتر مي شد
اتوبوس زود تر از اونچه كه فكرش رو مي كردم به تبريز رسيد يعني ساعت ده صبح روز دوشنبه
واي خدا هواي تبريز چقدر خنك بود
بعد از يك مسافرت هزار و دويست كيلومتري احساس خوبي داشتم .
آخه به خونه نزديكتر شده بودم
خدا رو شكر مي كردم كه تا اينجا به سلامت و بي هيچ مشكلي اومده بودم
يعني من يك ساعت ديگه خونه بودم ؟؟
يك تاكسي بهم نزديك شد
ميدان آذر بايجان ، اينو گفتم و اولين تاكسي جلوم ايستاد
سوارش شدم و رفتم به طرف ترمينالي كه ماشين هاي مرند از اونجا حركت مي كنن
چون نزديك بيست ساعت تو اتوبوس نشسته بودم ديگه حوصله نشستن تو ميني بوس رو نداشتم
برا همين سوار يكي از سواري هاي مسافر كش شدم كه اونجا ايستاده بودن . نزديك نيم ساعت طول كشيد تا مسافراش تكميل شدن و ما حركت كرديم
بالاخره راه افتاد
چهل و پنج دقيقه ديگه . آره چهل و پنج دقيقه ديگه مي رسم مرند . اين رو به خودم مي گفتم و تابلو هاي كنار جاده رو مي شمردم
مرند 60 كيلومتر . مرند 50 كيلومتر . مرند 40 كيلومتر . مرند ......
و بالاخره تابلو به شهر مرند خوش آمديد
پنجره رو باز كردم .
به به عجب هواي تميزي داره اي خدا .
دور و برش پر از درخت و باغه كه از ورودي مرند شروع مي شه . چند تا روستا نزديك شهر و كنار جاده هستن كه همين موضوع باعث سر سبزي هر چه بيشتر جاده مي شه .
مركز شهر پياده شدم و با يك تاكسي در بستي خودم رو رسوندم خونه . سر كوچمون كه رسيديم ديدم دو تا خانوم با چادر گلي ايستادن جلوي در خونمون .
آره خودش بود ، مادرم بود . هموني كه اين تو اين مدت دلم داشت براش پر مي كشيد .
داشت با همسايمون حرف مي زد .
با وارد شدن تاكسي به كوچمون هر دو تاشون برگشتن و ما رو نگاه كردن .
ماشين لحظه به لحظه نزديكتر مي شد .
در اول ، در دوم ،در سوم و بالاخره در چهارم .
آقاي راننده همينجاست ، ممنونم . با گفتن اين جمله راننده پاشو گذاشت رو ترمز و ايستاد .
من هم پولش رو حساب كردم و پياده شدم . اونم دنده عقب گرفت و رفت
مادرم ..
مادرم مات مونده بود.
من ..
من هم مات مونده بودم .
اونقدر خوشحال بودم كه حد نداشت . رفتم جلو و بغلش كردم . بوسیدمش و گفتم سلام
من بيست و سه سالمه اما هنوزم آغوش مادرم براي من بهترين جاي دنياست و بوسيدن گونةهاي محربونش براي من لذت بخش ترين كاره دنيا
از خانوم همسايه خدا حافظي كرديم و رفتيم داخل حياط . حياطي كه شايد بزرگ نباشه اما پر از صفاست .
از پله هاي ايوان خونمون هنوز بالا نرفته بودم كه ديدم خواهرم اومد جلو
گفتم : سلام آبجي ، شما هم اينجايين ؟
_ آره با ابوالفضل اومدم
آقا ابوالفضل دامادمونه
رفتم تو و با اونم سلام و احوالپرسي كردم
راستي من يه چيز يادم رفت كه بهتون بگم
چند روز قبل مادرم زنگ زد و به من گفت كه هر چه زود تر برم خونه
گفتم : آخه چرا ؟
گفت : چند روز ديگه عقد كنون داداشته ( علي )
گفتم : آخه من كه هنوز امتحاناتم تموم نشده
گفت : اشكالي نداره ما صبر مي كنيم تا تو برگردي
همين موضوع شوق من رو براي رسيدن به خونه صد چندان كرد
موقع ناهار كه شد سفره رو پهن كرديم و نشستيم سر سفره . سفرةاي كه كوچيك بود اما پربود از مهر و محبتی که مادرم به من هدیه می داد .
خوشبختي رو با تمام وجودم داشتم حس مي كردم .
كناره مادرم
مادري كه بعد از فوت پدرم در زمستان هفتاد و چهار مثل پروانه دور شمع ما مي سوخت
مادري كه دلش به وسعت تمام عالم بود و به زيبايي يك گل سرخ .
مادري كه بهترين مادر دنياست .
مادري كه فقط در بارش مي تونم بگم ستون دلهاي ماست .
بعد از ناهار بالاخره آقاي داماد ( داداشم رو ميگم ) وارد شد .
داداشم كه تو مخابرات كار مي كنه بعد از كار اومد خونه و چشم ما به جمالش روشن شد
وقتي از در اومد تو بلند شدم و بهش گفتم سلام آقاي داماد . اونم با يه لبخند بهم گفت :
سلام ، خوش اومدي
و بعد رفت لباساشو عوض كرد واومد نشست كنارم و گفت : مي خوام يك كافي نت راه بندازم
من هم بهش گفتم تا آخرش باهاتم .
داداشم مغازه رو اجاره كرده بود و تقريبا كاراي داخليش تموم شده بود . مونده بود ميزها و سيستم ها كه چند تاشون حاضر بودن .
مغازه تو يه پاساژ بود دقيقا تو مركز شهر . پاساژ كوچيكي بود و زير زمينش كه به اندازه كل پاساژ بود رو برادرم اجاره كرده بود .
كاراي مغازه و ترو تميز كردنش چند روزي طول كشيد و تو همين چند روز بود كه داداشم هم عقد كرد و رفت قاطيه ... .
كار مغازه تموم شد و كار ما شروع شد .
هر روز از ساعت نه صبح تا ده شب بدون تعطيلي تو مغازه بوديم .
من ديگه بيكار نبودم اما احساس تنهايي مي كردم . من بعد از فوت پدرم خيلي گوشه گير شده بودم . دلم مي خواست هر طور شده اين تنهايي به آخر برسه .
اما چطوري ؟؟
كار تو مغازه كمي فكرم رو مشغول كرده بود و ديگه چندان احساس تنهايي نمي كردم .
چند هفته به همين منوال گذشت تا ....
محمد ، محمد بلند شو ديگه ديرت شده ها
صداي مادرم بود
با صداي خواب آلود ازش پرسيدم : مامان ساعت چنده ؟
گفت : ساعت هشت و نيمه زود باش بلند شو ديرت شد
اه بازم ديرم شد اينو گفتم و بلند شدم . ساعت نه صبح بايد كه تو مغازه مي بودم . برا همين صبحانه رو با عجله خوردم . لباسام رو هم با عجله پوشيدم . تو حياط دكمه هاي پيراهنم رو بستم و پشت در كوچه گفتم : بسم ا... الرحمن الرحيم
خدايا به اميد تو
در رو باز كردم و زدم بيرون . آفتاب صبح تابستان . شهر خوش آب و هواي مرند . هوا خنك بود و همه جا سر سبز. تو كوچمون چند تا دست فروش داشتن جنس مي فروختن وطبق معمول چند تا خانوم دورو برشون رو گرفته بودن و داشتن سر قيمت با آقاهه چونه مي زدن
رفتم سر كوچه و تو خيابون منتظر تاكسي شدم تا اينكه بعد از پنج دقيقه بالاخره يك تاكسي خالي اومد . دست بلند كردم و اون هم ايستاد . سوارش شدم و تا مركز شهر باهاش رفتم .
ساعت نه و ربع بود كه رسيدم دم در مغازه .
كليد رو از تو جيب شلوارم در آوردم وانداختم تو قفل در و چرخوندم و همزمان سه بار صلوات فرستادم
(اين كارو معمولا مي كردم . آخه اون وقت كارا بهتر پيش مي رفت)
تمام چراغها و تمام كامپيوتر ها رو روشن كردم .
همين كه به اينترنت وصل شدم يه آقا اومد داخل و پشت يكي از سيستمها نشست .
پيش خودم گفتم مثله اينكه امروز، روزه خوبيه
من هم نشستم پشت يكي از سيستمها و مشغول كاراي خودم شدم
چت كردن تو چت روم ها و ديدن سايت هاي مختلف كاره هر روز من بود .
كمي كه گذشت يك نفر ديگه هم اومد .
حدود يك ساعت بعد ديدم كه يه دختر با چادر مشكي اومد داخل و يك راست رفت سراغ آقايي كه اول اومده بود و حالا سمت راست من نشسته بود .من فكر كردم كه با اون آقا كار داره .
اما اينطور نبود
اون آقا من رو به به اون دختر خانوم معرفي كرد و ايشون هم يك راست اومد طرف من
و گفت : ببخشين ، مسؤل كافي نت شمايين ؟
_ بله ، بفرماييد
_ من يه ايميل دارم ولي بلد نيستم باهاش كار كنم . ممكنه كمكم كنيد ؟
_ بله ، بفرماييد بشينيد
IE رو زدم . بعدش نوشتم mail.yahoo.com و كليد enter رو زدم
صفحه ورود به ايميل ياهو باز شد
_ ببخشيد ، user mane شما چيه ؟
_ ........
من هم وارد كردم و كيبورد رو برگردوندم طرفش تا كلمه عبورش رو تايپ كنه
بعد داخل ايميلش شديم و رفتيم تو inbox چند تا ميل داشت كه اونارو خوند و خواست كه به يكي شون جواب بده .
اما بلد نبود . برا همين از من كمك خواست . ولي قبلش به من گفت : خيلي طول مي كشه ؟
من هم با توجه به اين كه ما اون موقع سرعتمون پايين بود بهش گفتم : بله
چون جاي ديگه كار داشت قرار شد يك روزه ديگه بياد كه يادش بدم
بلند شد كيفش رو باز كرد و حساب كرد و رفت .
وقتي مي خواست بره احساس خوبي داشتم . حسي كه هنوزم نفهميدم چي بود .
وقتي از پله ها بالا مي رفت سرم رو به طرف بالا بردم و گفتم : خدايا ، ميشه يه همچين خانومي ماله من باشه ؟!!
اون رفت و من موندم و احساسي كه تا اون موقع تجربش نكرده بودم
تو كافي نت و قبل از اون روز با خيلي از دخترا برخورد داشتم . ولي ..
ولی اين احساس تازه اي بود كه اين دختر برام هديه آورده بود
اون رفت و من موندم با فكره اين كه چطوري با اون ارتباط برقرار كنم.
تو اين فكر بودم كه يك لحظه يه فكري به ذهنم خطور كرد
آره من آدرس پست الكترونيك اون رو داشتم...
من تصميم خودم رو گرفته بودم . من اون دختر رو مي خواستم . حالا هر طور كه شده
براي اولين بار تو تمامه عمرم مي خواستم يك نامه بنويسم براي دختري كه اصلا
نمي شناختمش ولي خيلي دوستش داشتم . همه چيز رو براش نوشتم ، بجز اينكه من كي هستم و كجا اونو ديدم و sendاش كردم
از اون روز به بعد يك چشمم به در بود و چشم ديگم به ايميلم كه يا خودش بياد يا ايميلش
اما يك ماه گذشت و هيچ كدوم نيومدند
تير شد مرداد ، مرداد شد شهريور و شهريور مهر .
نه خودش اومد و نه ايميلش . من هنوز ناباورانه دوستش داشتم و اميدوار بودم .
بالاخره ترم سوم شروع شد و من هم مجبور شدم برگردم ممسني .
يك ماه بعد
در يك صبح پاييزي زيبا تو ممسني از خواب بلند شدم و رفتم كافي نت
اون روز ، روز من بود
تقريبا چهار ماه از اون موضوع گذشته بود
وقتي با ياهو مسنجر on شدم ديدم
چه جالب ، دو تا ايميل دارم .
روش كليك كردم و رفتم تو اينباكس يك لحظه مثله اينكه تمام دنيا رو بهم داده باشن خوشحال شدم ، آخه خودش بود .
اونم بعد از چهار ماه .
وقتي ايميلش رو باز كردم و خوندم تمام دنيا جلو چشمام سياه شد
نوشته بود :
سلام
اميدوارم حالتون خوب باشه
من نميتونم باهاتون دوست بشم
ولي در عوض مي تونم كاره ديگه اي براي شما بكنم
من دانشجوي ترجمه زبان انگليسي هستم و مي تونم در صورتي كه شما مايل باشين متن هاي شما رو به طور مجاني براتون ترجمه كنم
خداحافظ
من هم براش يك نامه نوشتم و از اينكه وقتش رو گرفته بودم ازش معذرت خواستم
و خداحافظ
خداحافظي كردم اما هنورم دوستش داشتم . هنوزم دلم مي خواست ماله من باشه .
پيش خودم گفتم حتما خدا نخواسته . ابنطوري مي خواستم كه خودم رو راضي كنم اما ...
سرم رو بلند كردم و تو دلم گفتم : خدايا ، مگه من اين دختر رو از تو نخواسته بودم
پس چرا اينطوري شد ؟
چرا گفت نه ؟
چرا...
نه اون روز ، روز من نبود
چند روزي حالم حسابي گرفته بود . سعي كردم از ذهنم بيرونش كنم ، اما آب در هاون كوبيدن بود
ولی عاقبت من و اون چيزی نشد که شما فکر می کنید
مثله اينكه خدا سرنوشت ديگةاي رو برامون رقم زده بود ........................
همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم ![]()
از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم ![]()
دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم ![]()
با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم ![]()
دومین سالگرد آشناییمون مبارک
ستاره درخشان زندگيم، تنها اميد و آرزوهايم، هستی مرا بر باد مده و زندگی ای را كه به من بخشيدی با دستهای خود تكميل كن ...
پنجره دلم را به رويت باز كردم تا تاريكی دلم را ببينی و آن را روشن سازي، ماه و ستاره هايت را بر شب تاريك من بباران تا روشنايی را لمس كنم.
گل من دوستت دارم ![]()