این رو نوشتم که بدونی لحظه به لحظه یادتم
و لحظه به لحظه اون لحظات زیبا به یادم می مونه
لحظه های اولین دیدار
چقدر شیرین و دلنشین بود
ترم دوم از سال اول دانشگاه تموم شد . دانشگاهي كه بعد از دو سال پشت كنكور بودن بهش رسيده بودم
من آموزشكده فني ممسني تو استان فارس درس مي خوندم .
بعد از تحمل يك ترم گرم و بد آب و هوا البته براي خودم ( من بچه آذربايجانم و هواي گرم ممسني برام واقعا غير قابل تحمل بود ) بعد از تموم كردن امتحانات در ساعت هفت صبح اولين يكشنبه از تيرماه سال 83 راه افتادم به طرف شيراز كه از اونجا بليط بگيرم براي تبريزو بعدش هم خونه .
خونه اي كه حالا خيلي بيشتر قدرش رو مي دونستم . خونه اي كه با حضور عزيز ترين كسم تو اين دنيا يعني مادرم برام مثل بهشت بود .
اتوبوس ساعت دو بعد از ظهر حركت مي كرد. من هم بليط گرفتم و منتظر رسيدن به خونه شدم
شيراز تا تبريز نزديك بيست و يك ساعت راهه اونم چه راهي !! .
انتظار خيلي سخته اما وقتي به فردا همين موقع فكر مي كردم كه در كنار خانواده و تو خونمون بودم راه برا آسونتر مي شد
اتوبوس زود تر از اونچه كه فكرش رو مي كردم به تبريز رسيد يعني ساعت ده صبح روز دوشنبه
واي خدا هواي تبريز چقدر خنك بود
بعد از يك مسافرت هزار و دويست كيلومتري احساس خوبي داشتم .
آخه به خونه نزديكتر شده بودم
خدا رو شكر مي كردم كه تا اينجا به سلامت و بي هيچ مشكلي اومده بودم
يعني من يك ساعت ديگه خونه بودم ؟؟
يك تاكسي بهم نزديك شد
ميدان آذر بايجان ، اينو گفتم و اولين تاكسي جلوم ايستاد
سوارش شدم و رفتم به طرف ترمينالي كه ماشين هاي مرند از اونجا حركت مي كنن
چون نزديك بيست ساعت تو اتوبوس نشسته بودم ديگه حوصله نشستن تو ميني بوس رو نداشتم
برا همين سوار يكي از سواري هاي مسافر كش شدم كه اونجا ايستاده بودن . نزديك نيم ساعت طول كشيد تا مسافراش تكميل شدن و ما حركت كرديم
بالاخره راه افتاد
چهل و پنج دقيقه ديگه . آره چهل و پنج دقيقه ديگه مي رسم مرند . اين رو به خودم مي گفتم و تابلو هاي كنار جاده رو مي شمردم
مرند 60 كيلومتر . مرند 50 كيلومتر . مرند 40 كيلومتر . مرند ......
و بالاخره تابلو به شهر مرند خوش آمديد
پنجره رو باز كردم .
به به عجب هواي تميزي داره اي خدا .
دور و برش پر از درخت و باغه كه از ورودي مرند شروع مي شه . چند تا روستا نزديك شهر و كنار جاده هستن كه همين موضوع باعث سر سبزي هر چه بيشتر جاده مي شه .
مركز شهر پياده شدم و با يك تاكسي در بستي خودم رو رسوندم خونه . سر كوچمون كه رسيديم ديدم دو تا خانوم با چادر گلي ايستادن جلوي در خونمون .
آره خودش بود ، مادرم بود . هموني كه اين تو اين مدت دلم داشت براش پر مي كشيد .
داشت با همسايمون حرف مي زد .
با وارد شدن تاكسي به كوچمون هر دو تاشون برگشتن و ما رو نگاه كردن .
ماشين لحظه به لحظه نزديكتر مي شد .
در اول ، در دوم ،در سوم و بالاخره در چهارم .
آقاي راننده همينجاست ، ممنونم . با گفتن اين جمله راننده پاشو گذاشت رو ترمز و ايستاد .
من هم پولش رو حساب كردم و پياده شدم . اونم دنده عقب گرفت و رفت
مادرم ..
مادرم مات مونده بود.
من ..
من هم مات مونده بودم .
اونقدر خوشحال بودم كه حد نداشت . رفتم جلو و بغلش كردم . بوسیدمش و گفتم سلام
من بيست و سه سالمه اما هنوزم آغوش مادرم براي من بهترين جاي دنياست و بوسيدن گونةهاي محربونش براي من لذت بخش ترين كاره دنيا
از خانوم همسايه خدا حافظي كرديم و رفتيم داخل حياط . حياطي كه شايد بزرگ نباشه اما پر از صفاست .
از پله هاي ايوان خونمون هنوز بالا نرفته بودم كه ديدم خواهرم اومد جلو
گفتم : سلام آبجي ، شما هم اينجايين ؟
_ آره با ابوالفضل اومدم
آقا ابوالفضل دامادمونه
رفتم تو و با اونم سلام و احوالپرسي كردم
راستي من يه چيز يادم رفت كه بهتون بگم
چند روز قبل مادرم زنگ زد و به من گفت كه هر چه زود تر برم خونه
گفتم : آخه چرا ؟
گفت : چند روز ديگه عقد كنون داداشته ( علي )
گفتم : آخه من كه هنوز امتحاناتم تموم نشده
گفت : اشكالي نداره ما صبر مي كنيم تا تو برگردي
همين موضوع شوق من رو براي رسيدن به خونه صد چندان كرد
موقع ناهار كه شد سفره رو پهن كرديم و نشستيم سر سفره . سفرةاي كه كوچيك بود اما پربود از مهر و محبتی که مادرم به من هدیه می داد .
خوشبختي رو با تمام وجودم داشتم حس مي كردم .
كناره مادرم
مادري كه بعد از فوت پدرم در زمستان هفتاد و چهار مثل پروانه دور شمع ما مي سوخت
مادري كه دلش به وسعت تمام عالم بود و به زيبايي يك گل سرخ .
مادري كه بهترين مادر دنياست .
مادري كه فقط در بارش مي تونم بگم ستون دلهاي ماست .
بعد از ناهار بالاخره آقاي داماد ( داداشم رو ميگم ) وارد شد .
داداشم كه تو مخابرات كار مي كنه بعد از كار اومد خونه و چشم ما به جمالش روشن شد
وقتي از در اومد تو بلند شدم و بهش گفتم سلام آقاي داماد . اونم با يه لبخند بهم گفت :
سلام ، خوش اومدي
و بعد رفت لباساشو عوض كرد واومد نشست كنارم و گفت : مي خوام يك كافي نت راه بندازم
من هم بهش گفتم تا آخرش باهاتم .
داداشم مغازه رو اجاره كرده بود و تقريبا كاراي داخليش تموم شده بود . مونده بود ميزها و سيستم ها كه چند تاشون حاضر بودن .
مغازه تو يه پاساژ بود دقيقا تو مركز شهر . پاساژ كوچيكي بود و زير زمينش كه به اندازه كل پاساژ بود رو برادرم اجاره كرده بود .
كاراي مغازه و ترو تميز كردنش چند روزي طول كشيد و تو همين چند روز بود كه داداشم هم عقد كرد و رفت قاطيه ... .
كار مغازه تموم شد و كار ما شروع شد .
هر روز از ساعت نه صبح تا ده شب بدون تعطيلي تو مغازه بوديم .
من ديگه بيكار نبودم اما احساس تنهايي مي كردم . من بعد از فوت پدرم خيلي گوشه گير شده بودم . دلم مي خواست هر طور شده اين تنهايي به آخر برسه .
اما چطوري ؟؟
كار تو مغازه كمي فكرم رو مشغول كرده بود و ديگه چندان احساس تنهايي نمي كردم .
چند هفته به همين منوال گذشت تا ....
محمد ، محمد بلند شو ديگه ديرت شده ها
صداي مادرم بود
با صداي خواب آلود ازش پرسيدم : مامان ساعت چنده ؟
گفت : ساعت هشت و نيمه زود باش بلند شو ديرت شد
اه بازم ديرم شد اينو گفتم و بلند شدم . ساعت نه صبح بايد كه تو مغازه مي بودم . برا همين صبحانه رو با عجله خوردم . لباسام رو هم با عجله پوشيدم . تو حياط دكمه هاي پيراهنم رو بستم و پشت در كوچه گفتم : بسم ا... الرحمن الرحيم
خدايا به اميد تو
در رو باز كردم و زدم بيرون . آفتاب صبح تابستان . شهر خوش آب و هواي مرند . هوا خنك بود و همه جا سر سبز. تو كوچمون چند تا دست فروش داشتن جنس مي فروختن وطبق معمول چند تا خانوم دورو برشون رو گرفته بودن و داشتن سر قيمت با آقاهه چونه مي زدن
رفتم سر كوچه و تو خيابون منتظر تاكسي شدم تا اينكه بعد از پنج دقيقه بالاخره يك تاكسي خالي اومد . دست بلند كردم و اون هم ايستاد . سوارش شدم و تا مركز شهر باهاش رفتم .
ساعت نه و ربع بود كه رسيدم دم در مغازه .
كليد رو از تو جيب شلوارم در آوردم وانداختم تو قفل در و چرخوندم و همزمان سه بار صلوات فرستادم
(اين كارو معمولا مي كردم . آخه اون وقت كارا بهتر پيش مي رفت)
تمام چراغها و تمام كامپيوتر ها رو روشن كردم .
همين كه به اينترنت وصل شدم يه آقا اومد داخل و پشت يكي از سيستمها نشست .
پيش خودم گفتم مثله اينكه امروز، روزه خوبيه
من هم نشستم پشت يكي از سيستمها و مشغول كاراي خودم شدم
چت كردن تو چت روم ها و ديدن سايت هاي مختلف كاره هر روز من بود .
كمي كه گذشت يك نفر ديگه هم اومد .
حدود يك ساعت بعد ديدم كه يه دختر با چادر مشكي اومد داخل و يك راست رفت سراغ آقايي كه اول اومده بود و حالا سمت راست من نشسته بود .من فكر كردم كه با اون آقا كار داره .
اما اينطور نبود
اون آقا من رو به به اون دختر خانوم معرفي كرد و ايشون هم يك راست اومد طرف من
و گفت : ببخشين ، مسؤل كافي نت شمايين ؟
_ بله ، بفرماييد
_ من يه ايميل دارم ولي بلد نيستم باهاش كار كنم . ممكنه كمكم كنيد ؟
_ بله ، بفرماييد بشينيد
IE رو زدم . بعدش نوشتم mail.yahoo.com و كليد enter رو زدم
صفحه ورود به ايميل ياهو باز شد
_ ببخشيد ، user mane شما چيه ؟
_ ........
من هم وارد كردم و كيبورد رو برگردوندم طرفش تا كلمه عبورش رو تايپ كنه
بعد داخل ايميلش شديم و رفتيم تو inbox چند تا ميل داشت كه اونارو خوند و خواست كه به يكي شون جواب بده .
اما بلد نبود . برا همين از من كمك خواست . ولي قبلش به من گفت : خيلي طول مي كشه ؟
من هم با توجه به اين كه ما اون موقع سرعتمون پايين بود بهش گفتم : بله
چون جاي ديگه كار داشت قرار شد يك روزه ديگه بياد كه يادش بدم
بلند شد كيفش رو باز كرد و حساب كرد و رفت .
وقتي مي خواست بره احساس خوبي داشتم . حسي كه هنوزم نفهميدم چي بود .
وقتي از پله ها بالا مي رفت سرم رو به طرف بالا بردم و گفتم : خدايا ، ميشه يه همچين خانومي ماله من باشه ؟!!
اون رفت و من موندم و احساسي كه تا اون موقع تجربش نكرده بودم
تو كافي نت و قبل از اون روز با خيلي از دخترا برخورد داشتم . ولي ..
ولی اين احساس تازه اي بود كه اين دختر برام هديه آورده بود
اون رفت و من موندم با فكره اين كه چطوري با اون ارتباط برقرار كنم.
تو اين فكر بودم كه يك لحظه يه فكري به ذهنم خطور كرد
آره من آدرس پست الكترونيك اون رو داشتم...
من تصميم خودم رو گرفته بودم . من اون دختر رو مي خواستم . حالا هر طور كه شده
براي اولين بار تو تمامه عمرم مي خواستم يك نامه بنويسم براي دختري كه اصلا
نمي شناختمش ولي خيلي دوستش داشتم . همه چيز رو براش نوشتم ، بجز اينكه من كي هستم و كجا اونو ديدم و sendاش كردم
از اون روز به بعد يك چشمم به در بود و چشم ديگم به ايميلم كه يا خودش بياد يا ايميلش
اما يك ماه گذشت و هيچ كدوم نيومدند
تير شد مرداد ، مرداد شد شهريور و شهريور مهر .
نه خودش اومد و نه ايميلش . من هنوز ناباورانه دوستش داشتم و اميدوار بودم .
بالاخره ترم سوم شروع شد و من هم مجبور شدم برگردم ممسني .
يك ماه بعد
در يك صبح پاييزي زيبا تو ممسني از خواب بلند شدم و رفتم كافي نت
اون روز ، روز من بود
تقريبا چهار ماه از اون موضوع گذشته بود
وقتي با ياهو مسنجر on شدم ديدم
چه جالب ، دو تا ايميل دارم .
روش كليك كردم و رفتم تو اينباكس يك لحظه مثله اينكه تمام دنيا رو بهم داده باشن خوشحال شدم ، آخه خودش بود .
اونم بعد از چهار ماه .
وقتي ايميلش رو باز كردم و خوندم تمام دنيا جلو چشمام سياه شد
نوشته بود :
سلام
اميدوارم حالتون خوب باشه
من نميتونم باهاتون دوست بشم
ولي در عوض مي تونم كاره ديگه اي براي شما بكنم
من دانشجوي ترجمه زبان انگليسي هستم و مي تونم در صورتي كه شما مايل باشين متن هاي شما رو به طور مجاني براتون ترجمه كنم
خداحافظ
من هم براش يك نامه نوشتم و از اينكه وقتش رو گرفته بودم ازش معذرت خواستم
و خداحافظ
خداحافظي كردم اما هنورم دوستش داشتم . هنوزم دلم مي خواست ماله من باشه .
پيش خودم گفتم حتما خدا نخواسته . ابنطوري مي خواستم كه خودم رو راضي كنم اما ...
سرم رو بلند كردم و تو دلم گفتم : خدايا ، مگه من اين دختر رو از تو نخواسته بودم
پس چرا اينطوري شد ؟
چرا گفت نه ؟
چرا...
نه اون روز ، روز من نبود
چند روزي حالم حسابي گرفته بود . سعي كردم از ذهنم بيرونش كنم ، اما آب در هاون كوبيدن بود
ولی عاقبت من و اون چيزی نشد که شما فکر می کنید
مثله اينكه خدا سرنوشت ديگةاي رو برامون رقم زده بود ........................
همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم|
از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم
دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم
با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم
ادامه ندارد
نمیرسد ستاره ای به پای چشمهای تو![]()
به ماه خیره می شوم فقط و گریه می کنم
دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو![]()
و هی مرور می کنم نگاه اول تو را
اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو![]()
تو تا که پلک می زنی به سجده می رود دلم
به پیشگاه اعظم خدای چشمهای تو![]()

|
دنيا را نفرين ميکنم وقتي که از تو دورم |
| |
|
|
عكس تو هر نيمه شب با اشک چشم ميشورم | |
|
اونقده گريه ميکنم تا خواب سراغم بياد |
| |
|
|
بهار روياي تو ، سراغ باغم بياد | |
|
وقت ملاقات تو با من هنوز تو خوابه |
| |
|
|
بلبل توي زمستون ، به ياد گل مي خوابه | |
|
چرا رسم زمونه است فراق هرچي عاشق ؟! |
| |
|
|
چرا هميشه غم هست لايق هرچي عاشق ؟! | |
|
چرا به ما غم ميدن صبرو قرار نميدن ؟! |
| |
|
|
عاشقي راياد ميدن ، راه فرار نميدن ؟! | |
|
کاشکي يه آينه بودم هر صبح ترا مي ديدم |
| |
|
|
تمام شاديهام را ، توي چشات ميديدم | |
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست
ديروز چه شوقی داشتمبرای آنچه دیروز در دستان من بود !!!و اينک لبريز انتظارمبرای فردايی که نمیدانم ...
اشكي كه بيصداست
پشتي كه بيپناست
دستي كه بسته است
پايي كه خسته است
دل را كه عاشق است
حرفي كه صادق است
شعري كه بيبهاست
شرمي كه آشناست
دارايي من است ارزاني شماست