|
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 21:19  توسط محمد
|
یکی درد و یکی درمان پسنده یکی وصل و یکی حجران پسنده من از درمان و درد و وصل و حجران پسندم آنچه را جانان پسنده ![]()
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 21:10  توسط محمد
|
_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 15:6  توسط محمد
|
در درون من دردی نهفته است که هیچ کس جز من نداند و درمانش هیچ کس جز تو نتواند درد من عشق است و درمان معشوق از خودم بید خوب بیید ؟
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 14:41  توسط محمد
|
زندگی نکن برای مردن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 19:33  توسط محمد
|
بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی
یا پشت کامپیوتر زل بزنی به چراغ آیدیش و اگه هم روشن شد نتونی حرف دلتو بزنی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم. ولی درعین حال تاوقتی چیزی رو دوباره بدست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی ، تضمینی بر این نیست که اونم اینکارو بکنه اگه اینطور نشه خوشحال باشی که توی دل تو رشد کرده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 19:30  توسط محمد
|
کاش چون برگ خزان دیده شبی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 20:23  توسط محمد
|
به هوش بودم از اول که دل به کس
صورت تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 17:9  توسط محمد
|
امشب از آسمان دیده تو شعر دیوانه تب آلودم آری آغاز دوست داشتن است از سیاهی چرا حذر کردن آه بگذار گم شوم در تو آه بگذار زین دریچه باز دانی از زندگی چه می خواهم؟ انچه در من نهفته دریایی است بس که لبریزم از تو می خواهم بس که لبریزم از تو می خواهم آری آغازدوست داشتن است
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 16:14  توسط محمد
|
از ته دلم
به اعماق دل تنها کسی که دوستش دارم عزيز دلم سلام بايد صبر کرد و عاشق ماند تا هميشه و در هر شرايطی خوش باوران بر اين باورند که مارا زمانه از هم دور خواهد ساخت غافل از اينکه پيوند ما اين نيست که در چشمان آنان لانه کرده است ما در دل هم جا خواهيم داشت ..... دوستت دارم ... به هر قيمت و در هر زمان دير يا زود به دست می آورمت..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 20:25  توسط محمد
|
کسی نيست
بيا زندگی را بدزديم آن وقت ميان دو ديدار قسمت کنيم. بيا زودتر چيزها را ببينيم. بيا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را. ترا در سرآغاز يک باغ خواهم نشانيد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 19:39  توسط محمد
|
...آسمان پر از ابرای سياه است
دلم گرفته٬ تصوير تو اکنون مقابلم جان پيدا کرده و چون خواب در چشمانم می چرخد انگار آسمان نيز حال مرا دارد انگار آسمان نيز غمی بزرگ آزارش می داد و عقده اش را به وسيله ی اشک های يخی به روی زمين سرد و خاکی٬ زمينی سياه و پر کينه جاری می سازد شايد هم آسمان برای غم عاشقان روی زمين گريه می کرد غم عاشقانی مثل من...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 18:54  توسط محمد
|
اگر می خواهيد طعم عشق را بچشيد بهترين راه برای کسب محبت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 18:47  توسط محمد
|
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب چيست در همهمه دلكش برگ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال چيست در خلوت خاموش كبوترها چيست در كوشش بي حاصل موج چيست در خنده جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري نه به ابر نه به آب نه به برگ مه به اين آبي آرام بلند نه به اين خلوت خاموش كبوترها نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 21:47  توسط محمد
|
عاشق بشیم ولی عاشق موندن یادمون نره !!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 21:30  توسط محمد
|
ای همه مردم،در این جهان به چه کارید؟ عشق بورزید،
دوست بدارید!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 19:44  توسط محمد
|
تو كتابا عشقو خوندم , عكس خورشيدو سوزوندم توي شبهاي من و تو , لب عاشق بي صدا نيست تو همون عشقي كه با تو , بغض كينه ها مي ميره
اين نه شعري بي نشونه ,نه تب داغ شبونه اي تو تنها خواهش من , گرمي نوازش من
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 21:34  توسط محمد
|
رد پايی بر در خانهی ما هست
که باران آن را نمیشويد خيلیها میگويند از جنس درياست ... و من میدانم ياد کدام ميهمان مهربان بايد بيفتم
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 18:38  توسط محمد
|
وقتی ستاره تو آسمونه
تو می مونی تو می مونی توی چشمای تو دیدم لطف خدا رو
وای ستاره دل آسمونه
با تو می مونم تا همیشه
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 15:47  توسط محمد
|
شبا بی تاب و بی دارم یخم سردم زمستونم منم بی پر و بال خسته منم محتاج یک آغاز بساز با من نترس از من به این دنیای بی رنگم
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 15:21  توسط محمد
|
اي كه می پرسي نشان
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 20:39  توسط محمد
|
بزن!به هم بزن آن پلک های زیبا را
به هم بزن همه ی خواب های دنیا را
ببین!_در آیینه ی صورتم ببین!_بی تو چگونه بافته ام زلف خستگی ها را
کنار پنجره اما چقدر خوشبختیم از اینکه پنجره فهمیده قصه ی ما را
و تو که دیکته کردی به شعر های جهان صراحت اخوان را،سکوت نیما را
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 20:20  توسط محمد
|
اي بهترين بهانه براي بودن من
اي راز چشم هايت شوق سرودن من
اي روح مهرباني آيينه ي صداقت آيينه شو مکدر از باغ آتشينم
خورشيد رفته در خواب اي ماه من کجايي
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 20:29  توسط محمد
|
دلم مي خواهد احساسم را بداني ، اما چيزي را كه در قلبم مي جوشد نمي توانم به روي اين كاغذ سرد و تهي بياورم ، كلمات مرا تنها گذاشته اند و از من مي گريزند .مگر كيستم من ؟ يك قلب تنهايم . قلبي لبريز از ياد تو . عشق من ، به تو ، آلوده به يك نياز و شهوت زود گذر نيست . من ، دلم ، به تصويري از تو ، دلخوش است . كنج تنهايي ، همين تصوير زنده مي دارد ، مرا . مگيرش از من گر زنده مي خواهي مرا . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 19:42  توسط محمد
|
برای تو مي نويسم : ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند. براي تو مي نويسم چون دوستت دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 19:31  توسط محمد
|
برای تو مي نويسم : ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند. براي تو مي نويسم چون دوستت دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 19:8  توسط محمد
|
اگر باران بودم ان قدر می باريدم تا غبار غصه هايت را از بين ببرم اما هر چه هستم و هر جا باشم با تمام وجود خواهم گفت :
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 18:6  توسط محمد
|
چه روزها را شبیه آه بودم همیشه در تبی جانکاه بودم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 17:35  توسط محمد
|
زندگی جاريست
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 20:58  توسط محمد
|
زندگی خواهم کرد. در جهانی که پر از وسوسه هاست من به آن ناز که در چشم تو هست و به آن پاکی که قلب تو هست و به عشق که در آن بالاست دلخوشم
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 20:55  توسط محمد
|
دوست دارم هر روز پنجره روحم را به سوي تو باز كنم و عاشقانه با تو حرف بزنم ، دوست دارم هر وقت دفترم مه آلود مي شود و تن حرفهايم درد مي گيرد آنها را به ملاقات تو بفرستم ، دوست دارم وقتي با تو گفتگو مي كنم هيچ كبوتري ميان حرفم نپرد و آنقدر محو چشمان تو باشم كه حتي اگر زمين از سقف هستي فرو ريخت پلك بر هم نزنم ....
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 20:45  توسط محمد
|
عشقم را به تو ای شبهای مهتابم هديه می کنم تا بدانی خالصم من
وجود حقيقت گويم را به تو می سپارم تا بخوانی اسرار درونم احساس پر تلاطمم را با تو همراه می کنم نوای بی کلامم را با تو هم ساز می کنم آهنگ زندگی ام را به تو تقديم می کنم تا بدانی چقدر در تو بی پروايم چقدر بی تو با غمها هم سازم ای روشنی قلبم به تو می انديشم شبها و روزهايم را به تو می سپارم تا پرسازی فردايم ...........
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 20:26  توسط محمد
|
خونه اونجاست خونه من خونه اونجاست که صداته خونه عشقه
خونه عشقه
خونه عشقه
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 19:34  توسط محمد
|
با تو بودن، آن يگانه حسی است که نهانترين لايه های روحم را مورد خطاب قرار داده ، و آرامشی جاودانه را برايم به ارمغان می آورد! با تو بودن، آن يگانه آرزوئی است که در تمام لحظاتم از خدا ميخواهم به التماس! با تو بودن، آن يگانه خواهشی است که هر بار که آنرا به من هديه می کنی، باز هم کودکی می شوم که بهترينها را هديه گرفته است! با تو بودن، لحظاتی است که قلبم باز به طپشی بی اختيار می افتد! با تو بودن، لحظاتی است که تاب زل زدن نگاهت را نمی يابم! با تو بودن، بالاترين حس لذتی است که مانندش را سراغ ندارم! آرامم می کنی ! مانند يک روز آفتابی با آسمانی آبی در کنار يک ساحل آرام! با تو آرامم، با تو سرشارم و لبريز! با تو خود خود خودم! با تو راستم ،با تو زلالم ، با تو شفافم ، با تو فقط توام فقط خود خود تو! باز هم برای با تو بودن ، هيچ چراغ قرمزی وبالاتر از آن ، هيچ خط قرمزی جلو دارم نيست! باز هم برای با تو بودن سر از پا نمی شناسم ! باز هم برای با تو بودن از تمام قدرت رخش نقرآبيمان کمک می گيرم! که حتی ثانيه ای را از دست ندهم، که از دست دادن هر ثانيه از با تو بودن، ديگر جبران نمی شود! برای با تو بودن، ديوانه می شوم ، برای با تو بودن، تا انسوی مرز جنون می روم! با تو بودن، نگاهی دريائی برايم به ارمغان می آورد!
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 14:18  توسط محمد
|
با یک نگاه تو به من رو کردی.رو به این سو کردی
گفتی سلام با یک کلام منوجادو کردی.صید آهو کردی گفتم سلام با اون نگاه عاشقت گفتی به من دوست دارم از همون لحظه اول تو گرفتی منو از من با اون نگاه عاشقت گفتی به من دوست دارم با یک نگاه تو به من رو کردی...رو به این سو کردی
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 21:13  توسط محمد
|
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب چيست در همهمه دلكش برگ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال چيست در خلوت خاموش كبوترها چيست در كوشش بي حاصل موج چيست در خنده جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري نه به ابر نه به آب نه به برگ مه به اين آبي آرام بلند نه به اين خلوت خاموش كبوترها نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام من به اين جمله نمي انديشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاك شقايق را در سينه كوه صحبت چلچله ها را با صبح بغض پاينده هستي را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را ميشنوم مي بينم من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم همه وقت همه جا من به ر حال كه باشم به تو ميانديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 18:2  توسط محمد
|
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 17:44  توسط محمد
|
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم از دوری صیـاد دگــر تـاب نــیـــــــــارم رفتست قـرارم چون آهوی گمگشـته به هر گوشـه دوانم تـا دام درآغــــوش نگـیـــــــرم نگـرانــم از نـاوک مـژگان چـو دو صـد تیــر پرانی بــر دل بنشـانـی چـون پــرتـو خـورشیــد اگـــر رو بگشـایی وای از شب تارم در بـنـد و گـرفـتـار بـر آن سـلســلـه مـویم از دیــده ره کـــــــوی تو بـا اشـک بشــویم با حـال نـزارم بــرخـیــز کـه داد از مـن بـیـچــاره ستــانی دردم چـو نـدانی بـنـشـیـن که شــرر در دل تـنـگـم بنشـانی تا آن لـب شـیـریـن بـه سخـن بـاز گشــــایی خوش جلـوه نمـایی ای بـــرده امــان از دل عشـــــاق کجــــایی تـا سـجـــده گـذارم گـربـــوی تـو را بـاد بـه منــــزل بـرســــاند جـانـم بــرهــانــد ورنــــه ز وجــــودم اثــــــــری هیــچ نمـاند جـز گردو غبـارم
+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1384ساعت 20:25  توسط محمد
|
به کجا ها برد این امید ما را؟
نشد این عاشق سرگشته صبور نشد این مرغک پر بسته رها به خدا به خدا
+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1384ساعت 14:5  توسط محمد
|
بعضی...
آدمها بعضی آفتابی اند، وجودشان گرمابخش و زندگی آفرين است. بعضی ابری اند، همواره مانع رسيدن به حقيقت می شوند. بعضی بارانی اند، وجودشان موجب رحمت و برکت است. بعضی مثل سايه اند، وجودشان باعث آرامش خاطر است. بعضی مثل رود اند، همواره جاری و نا آرام ، می خروشند. بعضی مثل مزرعه اند، بخشنده . سخاوتمند. بعضی مثل کويرند، خشک و سوزان و دست نايافتنی. بعضی مثل آسمانند، آبی و بلند و شگفت انگيز. می خواهم بدانم شما چگونه ايد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به من بگین چطور آدمی هستین
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 21:49  توسط محمد
|
منه اگه جوي حقيرم تو مثل دريا بزرگي
واسه دلواپسيهام خبراي خوش مي آري عصمت نام تو رمزه بال و پر گشودن من آسموني و زلاليت راز آيينه بودن من دستامو بگير تو دستتات وقت تنهايي و غربت تكيه گاه خستگيم باش توي اين كوير وحشت
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 21:13  توسط محمد
|
ما تكيه داده نرم به بازوي يكديگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود سرهايمان چو شاخه سنگين ز بار و برگ خامش بر آستانه محراب عشق بود من همچو موج ابر سپيدي كنار تو بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد هر لحظه ميچكيد ز مژگان نازكم بر برگ دستهاي تو آن شبنم سپيد گويي فرشتگان خدا در كنار ما با دستهاي كوچكشان چنگ ميزدند درعطر عود و ناله ي اسپند و ابر دود محراب را زپاكي خود رنگ ميزدند پيشاني بلند تو در نور شمع ها آرام و رام بود چو درياي روشني با ساقهاي نقره نشانش نشسته بود در زير پلكهاي تو روياي روشني من تشنه صداي تو بودم كه ميسرود در گوشم آن كلام خوش دلنواز را چون كودكان كه رفته ز خود گوش ميكنند افسانه هاي كهنه لبريز راز را آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت بال بلور قوس قزح هاي رنگ رنگ در سينه قلب روشن محراب مي تپيد من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ گفتم خموش آري و همچون نسيم صبح لرزان و بي قرار وزيدم بسوي تو اما تو هيچ بودي و ديدم هنوز در سينه هيچ نيست به جز آرزوي تو
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 19:17  توسط محمد
|
معشوقه به سامان شد٬تا باد چنين بادا
كفرش همه ايمان شد٬تا باد چنين بادا هم باده جدا خوردي٬هم عيش جدا كردي زان خشم دروغينش٬زان شيوه ي شيرينش شب رفت صبوح آمد٬غم رفت فتوح آمد خورشيد درخشان شد٬تا باد چنين بادا از دولت محزونان٬وز همت مجنونان
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 19:1  توسط محمد
|
مژده ای دل که مسیحا نفسی میاید آری می آید تا این دل پژمرده را از مرگ برهاند می آید تا به تمام وجود دوستش داشته باشم می آید تا همه زندگیم را در او خلاصه کنم می آید تا مرا از دلتنگی برهاند می آید تا بیاموزد مرا ... بیاموزد عشق را ... شادی را ... زیباییی را ... زندگی را آمدنش مبارک این متن از خوده خودم بود
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 19:4  توسط محمد
|
اگه خوب نشد بدون آخرش نيست
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 16:46  توسط محمد
|
مي نويسم از تو اي زيباي من
مي سرايم از تو اي روياي من اي نگاهت سبز تر از سبزه زار مي نويسم بي قرارم بي قرار پشت ديوار بهار مي نويسم مانده ام در انتظار اي که چشمت خواب را از من گرفت مي نويسم خسته ام از انتظار مي نويسم مي نويسم يادگار من نمي دانم چه داده اي به من؟ که چنين دل را سپردم دست تو يا چه بود در آن نگاه آتشين يا چه کرد بامن دو چشم مست تو من نمي دانم نمي دانم چرا؟ اين چنين آشفته ام آشفته ام با خيالت روز و شب در آتشم شعر هايي نيمه شب ها گفته ام من نمي دانم ولي اينک بهار با دو صد گل مي رسد باغ تا گل مي دهد گل به بلبل مي رسد باز مي آيد بهار باز مي آيد بهار من نمي دانم چرا؟ کس نمي آرد مرا پيغام يار اي ستمگر روزگار بي قرارم بي قرار باز مي بارم چو باران بهار
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 16:22  توسط محمد
|
شيشه ها چه سردشان بود
پشت قاب پنجره ها برف و دلتنگ براي تو براي آه گرم تو و آن سرپنجه تا بر تن غبار گرفته شان يادگار بنويسي و زود پاك كني افسوس پشت پنجره ها جاي چشمانت چه خالي است
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 15:50  توسط محمد
|
من به دو چيز عشق مي ورزم
يكي تو و ديگري وجود تو به دو چيزاعتقاد دارم من در اين دنيا دو چيز ميخواهم من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 20:37  توسط محمد
|
من به دو چيز عشق مي ورزم
يكي تو و ديگري وجود تو به دو چيزاعتقاد دارم من در اين دنيا دو چيز ميخواهم من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 20:19  توسط محمد
|
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 19:20  توسط محمد
|
عشق اولم عشق آخرم
باتو زندگي شده باورم چه شكسته ام بي تو خسته ام دل پر اميد به تو بسته ام من كه زندگيمو باختم واسه يه لحظه ديدنت نزار باز دلم بسوزه دوباره وقت رفتنت بي تو دلم خون ميشه اگه نيايي تو سينه داغون ميشه بگو كجايي كوه نور من همه شور من
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 13:33  توسط محمد
|
نسيم که ارام می وزد خنکايی وجودم را در بر می گيرد.نرم نرمک تکانم می دهد.بی گمان شب قلمرو خود را از چشمانم بر می گيرد تا بخوابم.و من با تمام دلبستگی ام به شب بر خواسته اش مخالفت خواهم نمود.
ياکريم کنار پنجره ام سخت تر آسمان را تنگ آغوشش می فشارد.بی گمان پنجره ناگزيرش می کند که بماند...تنها... . زمين می لرزد و شايد هم دلم... . گويی سهاب هم نگاهم می کند... . *** سپيده سر زده است...بی گمان رفته است...ياکريم در هياهوی پريدن نگاهم می کند...پيشانيم می درخشد...بی ترديد مهر بوسه اش بر پيشانيم نقش بسته است... .
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 13:5  توسط محمد
|
هرگز فراموشم نكن
دل تنگ و خاموشم نكن خورشيدم و ازم نگير با شب هم آغوشم نكن شريك گريه هاي من تنها تو بودي و بس از همه دنيا واسه من تنها تو مونده اي و بس تو غربت و تنهاييم به وقت دلواپسيم تو لحظه هاي بي كسي تویي که به دادم مي رسي هر گز فراموشم نكن دلتنگ و خاموشم نكن خورشيدم و ازم نگير با شب هم آغوشم نكن بزار نگاه عاشقت لبريز خواهشم كنه تا به هميشه با خودم پا بند سازشم كنه بزار بدونم تا ابد در تو فراموش نمي شم هميشه با تو روشنم يك لحظه خاموش نمي شم هر گز فراموشم نكن دلتنگ و خاموشم نكن
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 12:50  توسط محمد
|
عاقلان چگونه بگویم : که من دیوانه نیستم
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 12:33  توسط محمد
|
وقتي بـه تـو مي رسم ستـاره غنچه مي کنه
آفتاب لـب بـوم غروب بيا ببـيـن چـــه مي کنه وقتي بـه تـو مي رسم پنـجـره بال در مي ياره چه حال و احواليه عشق روشـــنــه باقــيــه غـــزل چه احـتــيـاج به گـفـتـنـه جـفـت خـدا مي شــه دلـم تـو رو کـه پـيـدا مي کنه چه حال و احواليه عشق وقتي بـه تـو مي رسم ستـاره غنچه مي کنه وقتي بـه تـو مي رسم پنـجـره بال در مي ياره چه حال و احواليه عشق
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 21:49  توسط محمد
|
هر شب همه آینه ها از تو میگن برای من
به شوق تو ای نازنین گل میکنه صدای من به شوق تو رو شاخه ها چتر شکوفه وا میشه بوی گلهای نسترن تو کوچه ها رها میشه تو آسمون خاطره قناریها پر میزنن درخت وچشمه ونسیم به همدیگه سر میزنن بهشت بیکرانه ای. طنین یک ترانه ای برای عاشقانه هام تو بهترین بهانه ای بی تو چه زود تموم می شه روزهای خوب اطلسی بازم سراغ من میآد خزون سرد بی کسی تو آسمون خاطره قناریها پر می زنن درخت وچشمه ونسیم به همدیگه سر میزنن بهشت بی کرانه ای.طنین یک ترانه ای برای عاشقانه هام تو بهترین بهانه ای
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 21:29  توسط محمد
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 20:21  توسط محمد
|
وقتی من خورشید رو دارم
با ستاره کار ندارم به خدا قسم که جز تو توی دنیا یار ندارم تو پر از زندگی هستی میریزی خون توی رگهام تو باید اینو بدونی با تو من مالک دنیام پنجره با نور خورشید سحرا وا میشه از خواب یه سلام و عشق و لبخند وا میشه به روی آفتاب بیا قسمت کنیم شب هارو باهم بیا بیرون کنیم غم هارو با هم جفته عاشقتره، پرواز من باش تا که پیدا کنیم دنیارو با هم
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 20:5  توسط محمد
|
هیچکسی مثل منو تو زنده در هوای هم نیست هیچکسی مثل منو تو جفت هم نیمه هم نیست نباید بین منو تو نفسی فاصله باشه وقتی میتونه جدایی مثل یک افسانه باشه بیا تا با هم بسازیم خونه عشق رو دوباره وا کنیم پنجره هاشو رو به مهتاب و ستاره هیچکسی مثل منو تو زنده در هوای هم نیست هیچکسی مثل منو تو جفت هم نیمه هم نیست منو تو با هم می تونیم پلی تا خورشید بسازیم تا به فردایی دوباره شب رو یک نفس بتازیم چرا بی هم دیگه باشیم وقتی تنهایی عذابه وقتی لحظه های دیدار برامون مثل یک خوابه هیچکسی مثل منو تو زنده به هوای هم نیست هیچکسی مثل منو تو جفت هم نیمه هم نیست نباید بین منو تو نفسی فاصله باشه وقتی میتونه جدایی مثل یک افسانه باشه
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 19:40  توسط محمد
|
خدا به تو دو تا پا داد تا با اونها راه بري.دو تا دست داد تا نگاه داري .دوتا گوش داد تا بشنوي دوتا چشم داد تا ببيني.... ولي چرا فقط يک قلب داد؟! چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا اونو پيدا کني و من پیداش کردم
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 19:8  توسط محمد
|
برخيز و گاهی عشق را دعوت كن ای دوست
بنشين و با من ، با خودت خلوت كن ای دوست مانند راز يك معما سختی اما اين راز را بگشا ، مرا راحت كن ای دوست ليلا ی شب های خيابان گردی ام باش يادی هم از اندوه مجنونت كن ای دوست تا عزلت دلتنگی ام پايان پذيرد از وسعت بی رنگی ات صحبت كن ای دوست يك شهر با من دشمن اند ، اما فقط تو با من به پاس دوستی بيعت كن ای دوست
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 21:54  توسط محمد
|
تو را من چشم در راهم شبا هنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن رنگ سیاهی وزان دل خستگانت رااست اندوهی فراهم
شباهنگام در آن دم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگان اند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 21:27  توسط محمد
|
دلتنگی ... دلتنگی ... دلتنگی ...
آدم که دلتنگ می شود ... چه فکرها که نمی کند ... چه انديشه ها که در خيال خود ندارد ... و چه روياها ... که گاه خنده را طراحی می کند بر لبان ... و گاه غم را بغضی می کند شکسته در سينه تا در پی بهانه قطره اشکی جاری شود بر گونه ها
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 20:40  توسط محمد
|
دلتنگ صدايت شدم باز
در سکوت سبز برگ ريزان در لطافت مه آلود شهر ...
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 20:37  توسط محمد
|
هيچ کس در دل تاريکی شب... با چراغی به سراغم نرسيد
هيچ کس موقع پژمردن فصل....با گلی تازه به باغم نرسيد هيچ کس... هيچ کس بازو به بازويم نداد ...ای روزگار گل پريشان شد ،زمستان شد بهار... هيچ کس اين روزها هم درد و هم رازم نشد آگاه از درد منو دلتنگی سازم نشد ...باد زير بال پروازم نشد ... هيچ کس ...!
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 20:8  توسط محمد
|
پای بر کرانه زمين دارم
من ايستاده ام در کرانه زمين پای بر زمين در برابر جهان شما ايستاده ام اينجا نهايت زمين است در شب شب پرستان بايد که ايستاد من اينجا در مسلخ عشق ايستاده ام در برابر باد در جنگ با شب پرستان ايستاده ام
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 16:59  توسط محمد
|
قطره خيلي كوچيك بود.از اون بالا يك نگاهي به دريا كرد.شمسار شد.من چگونه به اين كوچيكي...اما فرصت كم بود.با سرعت به پايين سقوط مي كرد.
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 16:25  توسط محمد
|
ای آلبالو
ای گیلاس ای ... اینها کلماتی هستند که نه از دل بلکه از مغز بیرون می زنه و فقط برای تثبیت موقعیت اما من امروز می خواهم حرف هایی از دلم بگم و فقط به خاطره تو ای بهترین برای من الهی فدای اون دل قشنگت بشم من
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 16:8  توسط محمد
|
|
|