تبليغاتX
دلهای پر از امید
تو بخشی از وجود منی
غم تو غم من است
غم من غم تو است
ما کنار هم می مانیم.

از عشق برایت می خوانم
و منتظر می مانم تا گل رزی در دستانت بروید
دلم را با خود بردی
چه چاره کنم؟

از عشق برایت می گویم
وجودت برایم عزیز است
دیدنت آرامش بخش است
لبخندت معنی زندگیست
می دانی که در کنارت بودن برایم چه حس لطیفی است
نگاه رسواگرم را با نگاهت پیوند می دهم
تو سرنوشت منی
آه نمی توانم اعتنا نکنم که چطور نگاهم می کنی.

از عشق برایت می سرایم
هیچ نشانه ای از عشق لطیف تر از بوسه ای مهربانانه نبوده است
بر گونه تو این بوسه پر حرارت عشق را می نهم
چونان مهری از پایداری عشقم
من آن دلسوخته عاشق پریشانم
که عشق باخته ام به تو نگار مهربان.

وقتی تو نیستی دلم زار می گرید
آنقدر دلتنگت می شوم که احساس سرگردانی و تنهایی می کنم
چگونه از تو جدا شوم، چگونه از تو رها شوم؟
تو تفسیر مهربانی هستی
می خواهم با تو بمانم، مهربان من
همیشه و همه جا...
آه که بسیار دلتنگ توام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:9  توسط محمد  | 

نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم

نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم

خواهم زخدای خويش کنجی خلوت

من باشم و آن کسی که من می خواهم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:7  توسط محمد  | 

يک نفر...
يک جايي...
تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش.
يک نفر ...
يک جاي...

در حال فکر کردن به توست.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:2  توسط محمد  | 

اگر دورم ز ديدارت دليل بی وفايی نيست

وفا آن است که يادت را هميشه در دلم دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 19:54  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:46  توسط محمد  | 

سلام

ایندفه اومدم بگم به احتمال زیاد چند روزی آپ نمی کنم

ببخشین دیگه آدمه و هزار جور دردسر

تورو خدا دعام کنین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 20:38  توسط محمد  | 

دفتر عمر مرا

      دست ایام ورق ها زده است
  
زیر بار غم عشق
                           
قامتم خم شد و پشتم بشکست
 
در خیالم اما
               
همچنان روز نخست
                                        
تویی آن قامت بالنده هنوز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 18:35  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 18:20  توسط محمد  | 

نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 22:2  توسط محمد  | 

عشق
چگونه ميتوانمت سرود ؟
چگونه ؟
اي مركب تند روي خيال من
و اي جولانگاه اشكهامان
اي تلواسه ي غم ها
اي خيمه زده در قلب ها
اي قاصد پيوند ها
چگونه ميتوانمت سرود؟
بنگر چگونه
بوسه ميدهد غم را
آنكه به شدت عاشق است
باري
امروز ديروز نيست
در من قيامتي است و عشق
پيش از آنكه احساس شود
آغاز ميشود
و تو آنقدر عاشق ميشوي
كه بلبلي روي شانه ات خانه ميسازد

راستی این شعرم شیوا خانم لطف کرده برام فرستاده قشنگه نه 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 21:56  توسط محمد  | 

دختری از پسری پرسيد : آيا اون رو قشنگ ميدونه ؟ پسر جواب داد : نه . پرسيد : آيا دلش ميخواد که تا ابد با اون بمونه ؟ پسر جواب داد : نه . سپس پرسيد: اگر ترکش کنه گريه ميکنه ؟ و بار ديگر تکرار کرد :نه دختر خيلی ناراحت شد وقتی خواست بره درحاليکه اشک داشت از چهره اش جاری می شد پسر بازوهاش رو گرفت و گفت : تو قشنگ نيستی بلکه زيبايی. من نميخوام تا ابد با تو باشم من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و

اگر تو بری من گريه نمی کنم من می ميرم !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 21:51  توسط محمد  | 

عشق به شكل پرواز پرنده س

عشق ،‌ خواب يه آهوي رمنده س

من ، زائري تشنه ، زير باران

عشق ،‌ چشمه آبي اما كشنده س

من ، مي ميرم از اين آب مسموم

مرگ عاشق عين بودن ،‌اوج پرواز يه پرنده س

تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار

دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار

صدا كن اسممو از عمق شب از نقب ديوار

براي زنده بودن ، دليل آخرينم باش

منم من بذر فرياد ، خاك خوب سرزمينم باش

طلوع صادق عصيان من ، بيداري ام باش

عشق ،‌ گذشتن از مرز وجوده

مرگ ، آغاز راه قصه بوده

من ،‌ راهي شدم نگو كه زوده

ای كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده

من راهي شدم نگو كه زوده

اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

ممنونم از الهه خانم بابت شعر قشنگی که برام فرستاده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 21:41  توسط محمد  | 

نه

هرگز شب را باور نکردم

چرا که

در فراسوی دهليزش

به اميد دريچه ای دل بسته بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12:45  توسط محمد  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 21:44  توسط محمد  | 

سر را بر بالين بگذار،همان جاي هميشگي،همان جا كه طنين گريه هايت را هميشه در خود نگه داشته،همان جايي كه هميشه دردهايت را به ياد دارد،هميشه عكس صورتك دردمندت را در حافظه ي خود نگه داشته...سر بر باليني بگذار كه پُر از روياهاي شيرينت است،پُر از روياهاي پُر دردت است،جايي كه با آن به ديار آرزوها سفر مي كني.
آري آن جا كه تو در روياهايت با دشمنت نيز به مهر سخن مي گويي،آري آن جا...و بعد از آن روياها به هوشياري باز مي گردي و تو حسرت ها و آرزوهايت را بر بالينت جاودان مي كني...آري سر بر بالين بگذار همان جاي غريب كه نيمه شب خود را به او مي سپاري...همان مكان كه خود را در آن گُم مي كني...آري...آري...تا در آن كنج دلگير،دور از هياهوي شهر،باز هم مسافر نيك بخت روياها باشي...

                    شبت خوش!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 20:46  توسط محمد  | 

*************************************************************
*من نیازم تو رو هر روز دیدنه *********از لبت دوستت دارم شنیدنه*

*************************************************************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 20:40  توسط محمد  | 

همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم

از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم

دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم

با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم

با تو ستاره می شوم, با تو ستاره می شوم

با تو ستاره می شوم ,با تو ستاره می شوم

از سایه های ملتهب همیشه می گریختم

با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم

ناجی شام شوکران با دل عاشقم بمان

به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم

خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت

با تو ستاره می شوم, با تو ستاره می شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 17:29  توسط محمد  | 

اگه عاشقي ، مي توني معشوقت رو تو آيينه قلبت ببيني و هر روز صبح با

بيشترين فاصله همين كه چشمش رو باز كرد بهش پيغام بدي :

                         صبح قشنگت به خير....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 12:42  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 12:30  توسط محمد  | 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور وغیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

تو اگه پرنده باشی چشای من آسمونه

راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمی دونه

واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز

با صدای ساز خسته تر کنم گلو ی آواز

منو تو گر چه اسیریم حیفه از غصه بمیریم

بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم

جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه

قصه ی مرگ وجدایی تو کتابا جا می مونه

نگو عمرمون تموم شد

نگو دیگه همدمی نیست

بیا فردا رو بسازیم

اینکه فرصت کمی نیست

اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز

زنده کن صدای سازو که رسیده وقت آواز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 12:26  توسط محمد  | 

یکی بود یکی نبود .

زير اين طاق کبود يکی بود، يکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسير يه قفس

شب و روزش بی نفس

همهء آرزوهاش پر کشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت

زود پريد روی درخت تو قفس سرک کشيد

تو چشم مرغ اسير غم دل تنگی رو ديد

ديگه طاقت نياورد ،رفت توی قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ , شاپرک دلش شکست

***

شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم

بريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم

يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاری شد

بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اون رو ديد

با خودش يه عهدی بست، نفس سردی کشيد

ديگه بعد از اون قفس، رنگ تنهايی نداشت

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نميزاشت

تا يه روز يه باد سرد ميونه قفس وزيد

آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسيد

شاپرک يخ زد

مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت، ديگه اون بيدار نشد

مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد

نگاهش به آسموووووووووون تا که دق کردشو مرد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 16:38  توسط محمد  | 

اگر بدانی چقدر خاطرت عزيز است.ديگر هرگز نخواهی رفت.

امروز که در کنارم بودی دوباره

احساس کردم که تنها نيستم و کسی را دارم تا به او عشق بورزم و

تنهای تنهای او را دوست داشته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 16:29  توسط محمد  | 

بوی تنهايی .بوی غريبی.الان شب جمعه است

آخر مگر يک عاشق چقدر ميتواند صبر کند ؟

مگر اين رسم روزگار نيست که يک عاشق با ديدن معشوقش به آرامش وسرزندگی ميرسد؟

ای خدا مگر خودت عشق را در وجودم قرار ندادی؟

پس چرا مرا به او  نمی رسانی!من ميدانم او خاطر مرا خيلی ميخواهد

اما نميدانم چرا من  گاهی قدر اين دوست داشتن را نميدانم.

هر صبح به اميد او از بستر خود برميخيزم وهرشب به عشق وصال او چشم بر هم ميگذارم.

        آری- زندگی من با او معنا پيدا ميکند و من واژه عشق و زندگی را با او معنا ميکنم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 19:57  توسط محمد  | 

از کجا باید شروع کرد
                       قصه ی عشقو دوباره
                           با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی
        دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی
                                                         به نگاه چشم گریون یه فرشه رو زمینی
         چشامو به روت می بندم تا که اشکامو نبینی

                     با تو فریاد یه عمر و و و میکشم تا اوج باور
                                     دلای آبی همیشه میمونن بی یار و یاور
                   از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
 تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره 
نباره 

                   غربت ارزوهامون دل طاقتو شیکونده
                      نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده
  نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه
                      که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه
کسی اشکامو نبینه
                                                    از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
            تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره

از کجا باید شروع کرد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 18:53  توسط محمد  | 

به ديدارم اگر آمدی  
               انتهای جاده غربت
                                   آنجا که اشيانه اخرين پرستوی مهاجر است با
همان نقطه ای که خورشيد غروب می کند
              آنجا که چشمی بارانی است
        و چمدانی آماده سفر
             انجا که سکوت فرياد سر می دهد
                                    و درختان غريبانه می گريند
من و شمعهای نيم سوخته
من و ابر های بارانی
و من و پنجره های بسته
                                   بی صبرانه منتظر آمدنت هستیم
                      بيا اين جشمان من
                          بنويس ابر
                                            
بخوان باران

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 21:33  توسط محمد  | 

با تو آغاز می کنم خوب من به نام تو

می نویسم قصه ای تازه از الهام تو

ای شروع دلپزیر مثل خورشید بی نظیر

به تو تقدیم می کنم عشق رو از من بپذیر

ای قشنگترین بهانه برا گفتن ترانه

من یه عشق جاودانه به تو  تقدیم می کنم

در این غربت شبانه با صداقت عاشقانه

قلبم رو با این ترانه به تو تقدیم می کنم

ای طلوع ماندگار گل همیشه بهار

به تو تقدیم می کنم هر چه هست در روزگار

گفته ها نا گفته ها هر چه هست در باورم

به تو تقدیم می کنم آرزوی آخرم

ای قشنگترین بهانه برا گفتن ترانه

من یه عشق جاودانه به تو تقدیم می کنم

در این غربت شبانه با صداقت عاشقانه

قلبم رو با این ترانه به تو تقدیم می کنم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 20:41  توسط محمد  | 

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو

مروای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده
به بوی تو به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر
چه کنم با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 15:18  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 21:27  توسط محمد  | 

تو که مشکین دو گیسو در قفایی

 

به ما گویی که سرگردون چرایی

 

که سرگردون چرایی  ..

 

***

 

چنان از آتش عشقت بسوزم

 

که از ما رنگ خاکستر نبینی

 

 

 

***

 

دلم دردی که دارد با که گوید

 

گنه خود کرده طامات از که جوید

 

 گل وصلت فراموشم نگردد

 

وگر خار از سر گورم بروید

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 19:9  توسط محمد  | 

شانزده آذر روز دانشجو

 

برتمام دانشجوها مبارک

می دونم دیگه آخرای روز دانشجو هستش                  

ولی میتونم که لااقل به خودم تبریک بگم نه؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 18:59  توسط محمد  | 

سلام

اومدم یه خبر بهتون بدم

من یه ایمیل تازه باز کردم و از شما می خوام اگه با من کار داشتین به این آدرس ایمیل بفرستین

اگر هم خواستین من رو تو یاهو مسنجرتون اد کنین  

delhayeporazomid@yahoo.com

ممنون از لطفتون           

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 18:26  توسط محمد  | 

ديده ای خود را؟

   عاشق را ديده ای ؟  که چگونه دل داده است؟

معشوق را چه طور ؟    او نيز اين گونه است؟

  عشق را لمس کرده اي؟ 

 به ظرافت برگ گل ؟     يا به سختی سنگ؟

   گل احساس را بو ئيده اي؟

  سکوت را شنيده ای ؟

غرور را شکسته ای ؟      يا او تو را شکست؟

زندگی را ديده اي؟  زنده است يا مرده؟

خود را چه طور در آيينه ديده ای ؟

  مغروری يا عاشق؟  

ديده ای خور شيد را؟     سپيد يا سياه؟

  قلب عاشق را چه طور؟

  دودی يا سپيد ؟

            سپيدی همچون نور

         نوری همچون احساس

               احساسی مانند تو... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 14:43  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:20  توسط محمد  | 

من از یادت نمی کاهم                 

                        تو را من چشم در راهم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:57  توسط محمد  | 

انتهای زندگی کجاست؟

ايا انجايی نيست که غرور می شکند؟

ياجايی ست که قلب عاشق می شکند؟

قلب عاشقی که برای غرور شکست

ديگر استوار نگرديد

ولی در همان قلب شکسته

رود خروشان عشق جاريست.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:47  توسط محمد  | 

در زیر درختی عجیب
 
به گل نشستم
 
به یاد تو  
 
در زمزمه ای ساکت
که در آن تنها
 
باد است و حرکت شنهای روان
 
به یاد تو
و در سرای تو می نشینم
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:33  توسط محمد  | 

بار یادت را

             لحظه ای

                                  بر زمین می گذارم

تا در حضور نسیم

                       نفسی تازه کنم

 

نمی دانی که این روز ها

                             چگونه می گذرد

نمی دانی که باد

           این روز ها

                           چه لحنی دارد

نمی دانی که درخت

                            این روز ها

چگونه سایه اش را از من

                                     دریغ می کند

و پرندگان این روز ها

                            نمی دانی

                                              چقدر سا کتند

با این همه    خوشم که بی غم تو

                                              شادمان نیستم

خوشم که بار غمت

                           پشتم را

                                               شکسته است......

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:17  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 13:21  توسط محمد  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 12:10  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 20:34  توسط محمد  | 

از عشق برایت می خوانم
و منتظر می مانم تا گل رزی در دستانت بروید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 19:9  توسط محمد  | 

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

غیر از تو

              هر چه هست را فراموش می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 18:49  توسط محمد  | 

*در  وفای  عشق  تو  مشهور خوبانم چو شمع ****شب  نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع*

*روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست ****بس که در بیماری هجر تو سوزانم چو شمع*

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 18:42  توسط محمد  | 

*درختان عاشق زمين اند و زمين عاشق درختان*

*پرندگان عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان*

*زمين عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمين*

*سراسر هستی در اقيانوس عظيم عشق به سر می برد*

*بگذار عشق نيايش تو باشد؛ بگذار عشق عبادت تو باشد*

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 18:27  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 17:57  توسط محمد  | 

.وقتی که شکوفه های سنگی از آسمان تنهايی بر خاک وجودم می باريد

.تو با نفس گرم خود مرا دوباره روياندی تا دوباره به دوست داشتن فکر کنم

.و به ان هنگام که که در کوچه های غم سرگردان قدم بر ميداشتم و

.نمی دانستم که دگر چگونه به پايان برسم

.تو با وجود نورانی خود مرا به راه آوردی تا دوباره زندگی کنم

.اينک که مدت ها با تو همنشينم می دانم که ديگر بی تو نمی توانم

.تو نيز مرا به ياد نگاه دار که من همانم که فقط با تو زنده می مانم

.ای پرستوی گشوده بال من که اين چنين به پرواز در آمدی

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 17:54  توسط محمد  | 

ای ستاره آسمانی من ای که قلبم برای تو می تپد

ای قلب من می خواهم تو را بستايم

ميخواهم اسم قشنگت را برای هميشه روی قلبم حک کنم

ای ستاره من ای که قلبت کلبه عشق من است

ای که قلب سرخ من به شوق  ديدنت می تپد

                                           ای عزيزترين من

                                           من تو را دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 17:24  توسط محمد  | 

ای مونس شب های تنهاييم  تو را می ستايم و برای د يدن چهره ات بی تابی میکنم                                    

می دانی چرا ؟     

چون ياد تو التيام بخش درد های دل پر التهابم و مرهم زخمهای درونم می باشد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 21:56  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 18:26  توسط محمد  | 

مگه می شه يک پرنده بمونه بی آب و دونه

مگه می شه که قناری توی بغض آواز بخونه

اگر تو بری زپيشم

من همون قناری ميشم که تو بغض و گريه هاشم ميگه ميخوام با تو باشم

مگه ميشه که ستاره توی آسمون نباشه

يا گلی به خاطراتم عطر ياد تو نپاشه

اگرتوبری ز پيشم

من همون ستاره ميشم که تو هفت تا آسمونم که نمی خوام بی تو بمونم

مگه ميشه ماهی هاروبگيريم از آب چشمه

يا گل های باغ عشقو بذاريم يک عمری تشنه

اگر تو بری ز پيشم

من همون ماهيه ميشم که بدون آب و دريا ميميرم بی کس و تنها

مگه ميشه گلدونها را بذاريم تو حسرت آب

يا شب قشنگ عاشق بمونه بی نور مهتاب

اگه تو بری زپيشم

من همون گلدونه ميشم که واسه يک قطره ی آب می کشم حسرت توی خاک

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 18:2  توسط محمد  | 

دود مي‌خيزد ز خلوتگاه من
كس خبر كي يابد از ويرانه‌ام؟

با درون سوخته دارم سخن
كي به پايان مي‌رسد افسانه‌ام؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر
خويش را از ساحل افكندم در آب
ليك از ژرفاي دريا بي خبر

بر تن ديوارها طرح شكست
كس دگر رنگي در اين سامان نديد

چشم مي‌دوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد

تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته‌ام
گرچه مي‌سوزم از اين آتش به جان
ليک بر اين سوختن دل بسته‌ام

تيرگي پا مي‌كشد از بام‌ها
صبح مي‌خندد به راه شهر من

دود مي‌خيزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 13:43  توسط محمد  | 

از خداوند می خواهم تا انرژی و توانی به من ارزانی دارد

تا بتوانم در پستی و بلنديهای روح و روان تو سير کنم

و آرامش و عشق را برايت ارمغان آورم

تا بتوانم بالا و پايينهای بدن تو ، روان تو و افکار تو را ستايش کنم

و در حضورت غوطه ور شوم

از خداوند می خواهم تا شعور و آگاهی به من ارزانی دارد

تا بتوانم اوج بودن و هستی تو را درک کنم

و تاب و توانی ، تا عظمت احساس کردن تو را تاب آورم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:10  توسط محمد  | 

قلب من تقدیم به تو عزیزترینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 13:28  توسط محمد 

لحظه ای کنار پنجره بایست و به ریزش باران نگاه کن، دیدن باران، حتی از پشت پنجره بسته هم زیباست.

به غریبه ای بنگر که برای دیدار تو، شبانه به راه افتاده و به ریزش تند باران اعتنا نکرده است.

چشمانش، تمنای دیدن را با خود آورده و لبهایش واژه سلام را. او می خواهد به تو . . . و به باران سلام بگوید.

ممنونم  pep

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 13:21  توسط محمد  | 

آسمان را ديدم و آموختم که ابری شوم، بگريم و بعد،آبی شوم... صاف صاف. سبک سبک...

پرنده را ديدم و آموختم در آسمان آبی ای که هيچ وقت انتهايش را نديده ام به پرواز درآيم...

برگ ها را ديدم...ياد گرفتم سبز باشم،سبزسبز،با طراوت و شاد و هر وقت خزان زردم کرد،بدانم که دوباره خواهم روييد...

کوه را ديدم و آموختم چگونه استوار باشم...

خاک را ديدم و ياد گرفتم قابل استفاده باشم...

اشک را ديدم...ياد گرفتم که زلال باشم...

باران را ديدم وآموختم که پاک شوم.پاک و بی ريا... و دريافتم که چقدر گوش نواز سخن گفتن خوب است.....

خورشيد را ديدم  و دريافتم که غروب هم زيباست ....

گل را ديدم وياد گرفتم  لطيف باشم و سعی کنم بوی خوب بدهم.....

عشق را ديدم و ياد گرفتم لبخند بزنم.....

تو را دیدم و یاد گرفتم عاشق باشم....

                                                         و اين بود زندگيم.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 13:1  توسط محمد  | 

من از اینکه این همه به من و وبلاگم لطف دارین و بهم سر می زنین واقعا ممنونم

همونطور که گفتم 

زندگی که نتونی توش حرف دلت رو به کسی بگی به چه درد می خوره ؟

من حرفای دلم رو به شما می گم و قتی که می بینم شما هم حرف دلتون رو به من می گین واقعا

خوشحال می شم

یکی از بیننده ها که خودشم یه وبلاگ بسیار زیبا داره برا کامنت گذاشته بود

وقتی خوندم دیدم حیفه که فقط من اونو بخونم و شما بی بهره بمونین برا همین اینجا گذاشتمش

 (البته بدون کوچکترین تغییری ) تا شماهم بخونید

من مطمئنم که شما هم بعد از خوندن حرف من رو تصدیق می کنین

واقعا ای کاش می شد از بهاری به بهاری سفر کرد اما نه بدون زمستون و پادشاه فصل ها پاییز

بهار دیگه قشنگ نیست باید درخت ها بی برگ رو دید تا پی به زیبایی درختی پر از شکوفه برد

اگه می خواین که وبلاگ این دوستمون رو ببینین رو این کلیک کنین

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 14:3  توسط محمد  | 

موجی از الفاظ ناموزون و موزون

زشت و زیبا

در خیالم رقص رقصان

گه شتابان . گه خرامان

می کنند اینک عبور

من ؛ مانده ام

با این قلم

از کجا

تا از کدامین رنج

کدامین وازه و حرف و سخن

می شود تکرار را تکرار کرد ؟؟؟؟؟

می شود چون کودکی ها شاد زیست ؟

میشود خوابید و در خواب بهار

از بدیها در گذشت

یا ,

بهترینها را به روی دفتر تاریک ذهن

با خطوط مبهم رنگ سپید

رسم پرواز پرستو را کشید

می شود غمنامه را منسوخ کرد ؟

یا ,

چون منی را از میان اینهمه بهت و سکوت هوشیار کرد؟؟؟!

می شود خوابید و مرد ؟

یا ,

عشق را ساده چون نوشیدن یک جرعه آب ابراز کرد ؟

میشود آیا ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:26  توسط محمد  | 

آسمان , سرخ

کوه , سبز

دشت , بستر گونهای بی پناه

ومن ساکت و خاموش

با بغضی به وسعت تمامی دشت

و چشمی , چشم انتظار اشک

با فریادی گره خورده در گلو

میان این حجم سرد فولادی

از پشت شیشه ی کثیف و خاک آلود

در امتداد خمار خاکستری جاده

مرگ لحظه ها را شماره می کنم

ای آسمان سرخ !

بر کو ههای سبز

بر گونهای بی پناه

بر خار های خلیده در دل سیاه سنگ

بر غبار نشسته بر چهره ی زمین

بر پیچ و خم این گذرگاه ناگزیر

تا عطر سکر آور خیسِ تو , از خود بی خودم کند

ببار .......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:19  توسط محمد  | 

تا به كي بايد رفت

از دياري به دياري ديگر

نتوانم ، نتوانم  جستن

هر زمان عشقي و ياري ديگر

كاش ما آن دو پرستو بوديم

كه همه عمر سفر مي‌كرديم

ار بهاري به بهاري ديگر

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 20:2  توسط محمد  | 

هر دست اندازی در جاده يامانعی است برسرراه ويا فرصتی برای تفريح...انتخاب با شماست.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:41  توسط محمد  | 

*دستتو به من بده ،غمتو به من بگو *******************

************************************************مثل اشک بچه ها ساده و روشن بگو*

*همه حرفاتو بگو، من پر از شنيدنم ******************

***********************************************توی  بغض  جاده  ها  تشنه ی رسيدنم*

*به من بگو، با من و تو تقدير وتنهايی چه کرد؟ *******

*********************************************وقتی که حتی آسمون ازغم ماگريه نکرد*

*اگه تلخ،مثل جدايی اگه شيرين،مثل ديدار ***********

********************************************بگوازبی توشکستن،لحظه های تلخ تکرار*

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:34  توسط محمد  | 

باهم شدن يک آغاز،باهم ماندن يک پيشرفت وباهم تمام کردن يک موفقيت است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:13  توسط محمد  | 

*پشت  این پنجره ها دل   می گیره ********************غم   و   غصه   دلو   تو    میدونی*

*وقتی از بخت خودم حرف  میزنم ********************چشام  اشک بارون میشه تو میدونی*

*عمر یه  غم   تو   دلم     زندونیه ********************دل    من   زندون  داره  تو میدونی*

*هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه ********************میگه   من  دوستش دارم تو میدونی*

*می خوام امشب با خدام شکوه کنم ********************شکو ه های     دلمو    تو   میدونی*

*بگم  ای  خدا  چرا  بختم    سیاهه ********************چرا   بخت   من  سیاهه تو میدونی*

*پنجره   بسته   میشه  شب  میرسه ********************چشامام   آروم نداره    تو  میدونی*

*عمریه    غم    تو    دلم   زندونیه *******************دل   من   زندون  داره  تو  میدونی*

*هر چی بهش میگم تو آزادی  دیگه *******************میگه   من  دوستش دارم تو میدونی*

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 18:49  توسط محمد  | 

به زيباييها عشق می ورزم

و هر لحظه ، هر تصوير ، هر کلمه ، هر احساس زيبا را

عاشقانه زندگی ميکنم 

چرا که خوب می شناسم مسير زيبايی تا جهنم تلخ پوچی و بيهودگی را

با گذر يک فکر

چرا که خوب می شناسم زيست کسالت بار اسارت در يک ذهن را

با تکرار يک سيکل معيوب فکر

قدر می دانم

لحظات بی فکر و زيباييهای ثانيه ها را کنار پنجره سبز باغ ،ميان شرشر فواره و لابه لای قطرات آب

زير چتر گلبرگهای يک گل

قدر می دانم ميان بازوان تو ، در کنار تو ، با تو

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 16:22  توسط محمد  | 

*آب زنید راه را هین که نگار میرسد******************مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد*

*رونق باغ می رسدچشم و چراغ میرسد************غم به کنار می رود مه به کنار میرسد*

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:24  توسط محمد  | 

من به سیبی خشنودم
و به بوئیدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه،یک بستگی پاک قناعت دارم.
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیب است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر

با تشکر از الهه که این متن رو برام فرستاده      

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 14:31  توسط محمد  | 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نسیت امتحان ریشه هاست

عشق،عشق می آفريند عشق زندگی می بخشد زندگی رنج به همراه دارد

 رنج دلشوره می آفريند دلشوره جرات می بخشد جرات اعتماد به همراه دارد

 اعتماد اميد می آفريند اميد زندگی می بخشد زندگی عشق می آفريند عشق،

عشق می آفريند واز عشق مردن سفريست به سوی خدا.

اگه می خوای  ادامه مطلب رو بخونی  رو  این کلیک کن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:59  توسط محمد  | 

*انسان تنها آفريده شده ،‌ تنها زندگی ميکند و تنها از دنيا می رود*

*اين قانون بر تو حاکم است مگر اينکه پرشی به اندازه عشق*

*بالاتر از اين قانون ، پيوند تو را با هستی به خاطرت بياورد*

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:18  توسط محمد  | 

از ته دلم

به اعماق دل تنها کسی که دوستش دارم

عزيز دلم سلام

بايد صبر کرد و عاشق ماند

تا هميشه

و در هر شرايطی

خوش باوران بر اين باورند که مارا زمانه از هم دور خواهد ساخت

غافل از اينکه پيوند ما اين نيست که در چشمان آنان لانه کرده است

ما در دل هم جا خواهيم داشت .....

دوستت دارم ...

به هر قيمت و در هر زمان

دير يا زود به دست می آورمت..

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 18:55  توسط محمد  | 

*امشب تمام خويش را از غصه پرپر   ميكنم *****گلدان   زرد  ياد  را با  تو   معطر   ميكنم*

*تو رفته اي و رفتنت  يك اتفاق   ساده نيست *****ناچار   اين  پرواز  را  اين بار باور  ميكنم*

*يك عهد   بستم با خودم وقتي بيايي  پيش من *****يه  احترام  رجعتت  من ناز  كمتر  مي كنم*

*صحن    نگاهت را به روي  اشتياقم باز كن *****من  هم  ضريح  عشق را غرق كبوتر ميكنم*

*شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو *****يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم*

*زيبا  خدا   پشت  و پناه  چشمهاي   عاشقت *****با  اشك  و تكرار و دعا راه تو را تر ميكنم*

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 13:46  توسط محمد  | 

*دراین دنیامن اورامی پرستم *******************************هم اوراهم خدارا می پرستم*

*تمام   مردمان  یکتا  پرستند ********************************ولی من هردوتارامی پرستم*

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 21:0  توسط محمد  | 

بنويس برياس کبود

بنويس بر باور او

بنويس از من

بنويس عاشق يکی بود ....

بنويس بر ياس سپيد

بنويس از عشق و اميد

بنويس ديوانه ی تو به خود از عشق تو رسيد ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:45  توسط محمد  | 

*گفته بودی که: چرا محو تماشای منی؟************ و آنچنان مات، که يکدم مژه بر هم نزنی!*

*مژه بر  هم نزنم  تا  که ز دستم نرود ************ناز  چشم  تو  به قدر  مژه  بر  هم زدنی!*

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:20  توسط محمد  | 

*خداوندا٬  بادا که بيشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی يافتن٬درپی فهميدن باشم تا فهميده شدن.*

* در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.*

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:7  توسط محمد  | 

*دل  من   داد  بزن  اين  همه  تنهايي    را************ باز كن از لب خود ، قفل شكيبايي را*

*دير گاهيست كه اين بغض گلو گير سكوت************برده از خاطر ما ، شوق هم آوايي را*

*پشت پرچين غزل، خيمه زد اردوي خزان************ دل من جار  بزن، فصل شكوفايي را*

*و تو   اي   عشق !  بيا  با قلم معجزه ات************ حل كن اين جدول  مجهول معمّايي را*

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 17:53  توسط محمد  | 

 لحظه ديدار نزديک است

                 باز من ديوانه ام مستم

                             باز می لرزد ، دستم

                           باز گويی در جهان ديگری هستم

                            آی نخراشيـی به غفلت گونه ام را تيغ

                       آی نپريشی صفای زلفکم را دست

                           آبرويم را نريزی دل

                  ای نخورده مست

لحظه ديدار نزديک است

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 20:7  توسط محمد  | 

دو برتر،  دو خليفه،  دو رازدار، دو عاشق.

لبريز از عشق‌شان، شادان بايد ديدشان.

اما دريغ كه ديواريست ز دوري بين‌شان 

و  درديست  از  فراق  هم‌رهشان

و غميست  جانكاه بر تن‌شان

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 19:47  توسط محمد  | 

مهتاب را ديدم

چراغي   به   دستش بود

بر تخته سياه كلاس عشق مي نوشت

گناه من چيست كه آرزوي روي تو را دارم

و گريان

بر  دروازه   تنهايي  به  دار  آويخته  شد...

و سالهاست كه ستارگان بر مزارش شمع روشن مي كنند

آري     او    نمرد ..

خورشيد   را    ديدم

مغرور    از     خود

در  پی  عصاره  جاونداني  ز  كلاس  عشق بيرون شد.

هنوز    هم مي بينمش

عصاره هاش را يافت

اما    او    تنهاست....

خداي مهربون كمكمون كن كه هيچ وقت از كلاس عشق بيرون نشویم .....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 19:36  توسط محمد  | 

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه‌های مهتاب است

امشب از خواب خوش گريزانم

که خيال تو خوشتر از خواب است

 .........................................................................................................................................

خيره بر سايه‌های وحشی بيد

می‌خزم در سکوت بستر خويش

باز دنبال نغمه‌ای دلخواه

می‌نهم سر به روی دفتر خويش

 ..........................................................................................................................................

تن صدها ترانه می‌رقصد

در بلور ظريف آوايم

لذتی ناشناس و رويا رنگ

می‌دود همچو خون به رگهايم

 .........................................................................................................................................

آه ! گوئی ز دخمه‌ی دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

يا نسيمی در اين ره متروک

دامن از عطر ياس تر کرده

 ..........................................................................................................................................

بر لبم شعله‌های بوسه‌ی تو

می‌شکوفد چون لاله گرم نياز

در خيالم ستاره‌ای پر نور

می‌درخشد ميان هاله‌ی راز

 ..........................................................................................................................................

ناشناسی درون سينه‌ی من

پنجه بر چنگ و رود می‌سايد

همره نغمه‌های موزونش

گوئيا بوی عود می‌آيد

 ..........................................................................................................................................

آه ... باور نمی‌کنم که مرا

با تو پيوستنی چنين باشد

نگاه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشين باشد

 ..........................................................................................................................................

بی‌گمان ز آن جهان رويايی

زهره بر من فکنده ديده‌ی عشق

می‌نويسم بر دفتر خويش

(( جاودان باش ای سپيده‌ی عشق ))

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 14:34  توسط محمد  | 

شورآب از چشمانم سرازير می شود و گونه های خشکيده ام راترمی کند چرا که برايت دلتنگم!

دلم سخت تنگ وغريب است ظرف چينی ترک برداشته ای است و هيچ چينی بندزنی آن را بند

نخواهد زد!

نازنين!چينی بند زن دلم باش و قول بده هيچ از من پنهان نکنی و چشمهايت را فقط در چشمان من

و او خيره کنی.

عزيزترين!من دلتنگم!دلتنگ برای دستهای گرمت و آغوش هميشه بازت.دلتنگم برای لبخند

دلنشينت و گونه های پاکت.

می خواهم لبهايم را مهمان گونه هايت کنم اما.......

دلم برايت تنگ شده و اشک از چشم می بارد و ديگر اشک نيست خون می بارد .عزيزترينم !

خون.

شورآب می بارد و دل تنگ است و من تنها

ما هرسه به تو نياز داريم!چشم و دل و جان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 17:4  توسط محمد  | 

                        دارم از تو می نويسم

                        دارم از تو می نويسم

ديروز  به  آسمان  بی خورشيد نگاه کردم

ويک مرد بی سرزمين

قديسی     در    زندان

و يک    آهنگ   غمناک    بدون    شاعر

ومن چشمان سياهت رو ديدم

و اکنون بدون اونها  زندگی درستی ندارم

برای زندگی در چشمانت از آسمانها هم سراغت رو گرفتم

                                   سراسر دنيا رو دنبالت گشتم

                                      که يک چيز رو بهت بگم

                          از شمال تا جنوب از شرق تا  غرب

                               ولی چشمانی مثل تو پيدا نکردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 16:53  توسط محمد  | 

everything is allowed,except interrupthing a manifestation of LOVE

    همه چيز مجاز است جز سد كردن راه عشق.

پائولوكوئليو                                  

با تشکر از میترا خانوم که این متن رو برام فرستاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 14:18  توسط محمد  | 

Only for you

 

My dear

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 21:34  توسط محمد  | 

*پشت پرچين غزل، خيمه زد اردوي خزان ***********   دل من جار بزن، فصل شكوفايي را*

*وتو اي   عشق!   بيا  با   قلم   معجزه ات *********** حل كن اين جدول مجهول معمّايي  را*

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 20:28  توسط محمد  | 

من برای مشکی چشمانت ياسهای سپيد آورده ام...
من نيلوفر کاشته ام در خانه نيلی قلبم تا به دورش بتنم
و در گوشه گوشه های عمق قلب تو نگاه خود را جا بگذارم...
من برای تو ، نازنين! پنهانی عشق کاشته ام
در باغچه سرسبز و خرم دلم و با تابش نگاههای تو، آفتاب را برايش خريده ام، 
                           با حوصله ای به اندازه طاقت گيسوانم، 
                       به پايش نشسته ام و تمام روز نگاهش کرده ام...
                     من در تار تار رگبرگهايش محبتم را حک کرده ام، 
                 شايد از آن غروب سنگين که بی تابانه سلامت کرده بودم...
من سالهاست عزيز، در کنار مخروبه های دلم يک سبد اميد برای تو کنار گذاشته ام...
يک سبد اميد برای کسی که با مشکی چشمانش تمام دلم را به آغوش بکشد
و او را برای هميشه مال خود کند...

 ...يک سبد اميد برای تو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 20:5  توسط محمد  | 

* دريای شور انگيز چشما نت چه زيبا ست ******** آنجا که با يد دل به دريا زد همين جاست* 

به اميد عاشق بودن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:54  توسط محمد  | 

*دل من داد بزن اين همه تنهايي را ******************* باز كن از لب خود ، قفل شكيبايي را*
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:30  توسط محمد  | 

.چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند 
.محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که
.میشد به صحبت هایشان گوش داد
.اولی گفت: من صلح هستم کسی نمیتواند مرا برای همیشه  
.روشن نگاه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم, لحظه ای  
.نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت
.دومی گفت: من ایمان هستم , وجود من ضروری نیست  
.چندان مهم نیست که روشن باقی بمانم؛سخنش که به انتها رسید  
.نسیم ملایم وزید وآنراخاموش کرد
.سومی با ناراحتی گفت: من عشقم ؛ من توان روشن ماندن  
.را ندارم مردم مرا به کناری نهاده اند و ازاهمیت من بی خبرند  
.زمانی طول نکشید که او هم خاموش شد
.ناگهان کودکی وارد شد و گفت: شما ها چرا خاموشید؟
.شما هر سه باید روشن باشید وبعد آرام گریست.در این لحظه  
.شمع چهارم گفت: تا زمانی که من می درخشم می توانیم  
.شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم  
.کودک با چشمان درخشان شمع امید را بر داشت و با آن  
.شمع های دیگر را روشن کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:25  توسط محمد  | 

خدایا ... خیلی دلم گرفته

         ــ کاشکی این بغضی که گلومو گرفته می ترکید

              ــ کاشکی ابرهای چشمام شروع کنن به باریدن                  

                 ــ کاشکی فریاد همراهیم می کرد تا یه داد بلند می کشیدم 

 خدای من ... خیلی خسته ام ... خیلی زیاد

 دیگه طاقت ندارم ...

   ــ طاقت این همه تنهایی

                 ــ این همه غم واندوه 

                                     ــ این همه درد

                                               ــ این همه بی کسی رو ندارم

 اگه بخوای راستش رو بگم دیگه بریدم ...

 آخه زندگی که نتونی حرف دلتو به یکی بگی به چه دردی می خوره ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 14:17  توسط محمد  | 

دل در هوای کوی توست هنوز

خانه پر از شمیم بوی توست هنوز

هرچند  دور گشته ای زمن ولی

در خیالم روشنی روی توست هنوز

شب تا سحر گریان و نالانم

نگه چشم بیمارم سوی توست هنوز

تا به کی زمن دور می مانی نگارا؟

دل در پیچ و تاب موی توست هنوز

هر چند که خموش مانده نوای من

در درونم های و هوی توست هنوز

چون کویرم خشک اما دریای نگاهم

در انتظار رسیدن آب جوی توست هنوز

لبهای من خشکیده از تشنگی ای صنم

در امید سیرابی از سبوی توست هنوز

دانی که چرا غرق عطش شده جام وجودم؟

چون عادت کرده به خلق وخوی توست هنوز

هرگز نگیرد کس در دل من جای تو را

که دیده محو کمان ابروی توست هنوز

گرچه خواب آمده به چشمان رها ولی

در خواب هم دل مشغول گفتگوی توست هنوز

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 12:10  توسط محمد  |