تبليغاتX
دلهای پر از امید

درونم سرشار از صميميتی است که تو هديه ام دادی
باز از باران خاطره چشمانت ستاره چيده ام
ستاره هايی که  به شبهای تار من روشنی چشمان تو را ميدهد
بهار آرزو های من دلم برايت تنگ خواهد شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 17:10  توسط محمد  | 

 تو در جان منی من غم ندارم

                                        تو ایمان منی من کم ندارم

 اگر درمان تویی دردم فزون باد

                                        وگرمعشوقه ای سهمم جنون باد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 17:5  توسط محمد  | 

 ای کاش کسی می دانست چرا من

   ــ از درد می نالم

        ــ روزگار سیاهی دارم

               ــ آه سرد و سوزناک دارم

                       ــ و چرا چشمه اشکم همیشه می جوشد

 کسی نمی داند چرا من دیوانه و پریشان شده ام

 خود می گویم شاید اندکی سبک شوم

 تو بودی که با یک نگاه دل از من ربودی و مرا اسیر قفس چشمانت کردی

    ــ تو یار من شدی   

          ــ روشنایی شبهای تاریک و بی ستاره ام شدی

                  ــ یگانه گل باغچه دلم و تکسوار اسب سفید رویاهایم   

 شده بودم مجنون بیابان گرد تو

 شده بودم ماهی در تنگ بلور دستانت

 اما دست غریب روزگار تو را از من دزدید

                لحظه به لحظه... کوچه به کوچه را در پی تو گشته ام      

 ای کاش می شد به دنبالت بدوم ولی افسوس که...

 رفتی و تنها نشانی از تو در قاب خالی دلم به یادگار مانده

 عزیز من دین و دنیای من تویی

                                 قبله عشق بعد از خدای من تویی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 16:57  توسط محمد  | 

** اي تماشايي ترين مخلوق خاكي بر زمين**
** آسماني مي شوم وقتي نگاهت مي كنم**

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 16:47  توسط محمد  | 

* دريای شور انگيز چشما نت چه زيبا ست ******** آنجا که با يد دل به دريا زد همين جاست* 

به اميد عاشق بودن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 16:29  توسط محمد  | 

كاش به جاي لبها، انديشه ام با تو سخن مي گفت، تا مي دانستي وسعت ياسي رنگت چگونه
پوچي درونم را پر كرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:32  توسط محمد  | 

من نور را به عشق گره می زنم و با لبانی لرزان از فاصله می خوانم. فاصله هايی که

می سوزانند و نابود ميکنند چرا که دستانمان را از يکديگر دور ساخته اند و ترانه های

چشمهايمان را بی صدا.

من از عشق می گويم چرا که عاشق شده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 14:50  توسط محمد  | 

چون به دیدار دوست می روی ؛.........................
دیدار را دریاب ...........................................
کسی چه می داند ؟........................................
شاید فرصتی دیگر دست ندهد............................
آنگاه پشیمانی سودی نخواهد داشت......................
درست همان گذشته نشکفته  است که آزارت می دهد.
همان چیزی که می خواهی  بگویی و نمی توانی......
کسانی هستند که آرزو  دارند به کسی بگویند...........
دوستت دارم ...............................................
و سالها دو دلند و  این را بر زبان نمی رانند...........
روزی می رسد که  او رفته است ......................
و عاشق می گرید و  فریاد می کند .....................
نتوانستم به او بگویم  دوستش دارم .....................

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 12:28  توسط محمد  | 

 (( جاودان باش ای سپيدهعشق ))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 21:59  توسط محمد  | 

.يادت نره كه ياد ِ تو هميشه همراه ِ منه

.يادت نره كه خواستنت مثل ِ نفس كشيدنه

.يادت نره كه آينه از طپش ِ تو روشنه

.يادت نره نبودنت جونم ُ آتيش مي زنه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 19:19  توسط محمد  | 

.اگه با يك قلب تب دار بشم از عشق تو بيمار

.يا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه دار

.اگه زندگيم فنا شه، طعمه خشم خدا شه

.يا كه در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

.اگه قلبم و شكستي، رفتي و از من گسستي

.مهربون يا خود پرستي، هر چه هستي هر كه هستي

.نه فقط عاشقت هستم، اين تويي كه ميپرستم

.مرحمي رو قلب خستم،  سر سپرده تو هستم

........تو بتي من بت پرستم اين تويي كه ميپرستم........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 18:59  توسط محمد  | 

.ديشب به ياد روي تو، چشمم به ماه بود.

.تا   ماه   بود  كارم   يكسره   نگاه  بود.

.دیشب در انتظار تو بگذشت  تا به صبح.

.گوشم به زنگ بسته و چشمم به راه بود.

.دور از تو همچو  شمع  سراپا  بسوختم.

.وز دور عمر حاصل من اشک و آه بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 18:54  توسط محمد  | 

بگذار سر به سينه‌ی من تا که بشنوی..............................................................

شايد که بيش ازين نپسندی به کار عشق...........................................................

آزار اين رميده‌ی سر در کمند را..................................................................


بگذار سر به سينه‌ی من , تا بگويمت :............................................................

اندوه چيست , عشق کدامست . غم کجاست ؟.....................................................

بگذار تا بگويمت : اين مرغ خسته جان...........................................................

عمری است در هوای تو از آشيان جداست.......................................................


دلتنگم آنچنان که : اگر بينمت به کام ..............................................................

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت...................................................................

شايد که جاودانه بمانی کنار من ...................................................................

ای نازنين ـ که هيچ وفا نيست با منت..............................................................


تو , آسمانی آبی آرام و روشنی ...................................................................

من , چون کبوتری که رم در هوای تو............................................................

يک شب ستاره‌های ترا دانه‌چين کنم...............................................................

با اشک شرم خويش بريزم به پای تو..............................................................


بگذار تا ببوسمت . ای نوشخند صبح .............................................................

بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب..............................................................

بيمار خنده‌های توام , بيشتر بخند...................................................................

..........................توخورشيد آرزوی منی , گرم‌تر بتاب............................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 18:47  توسط محمد  | 

در ابعاد اين عصر خاموش    من از طعم تصنيف 

                                               در متن ادراک يک کوچه تنهاترم   

 بيا تا برايت بگويم که چه اندازه تنهايی من بزرگ است

 و تنهايی من شبيخون حجم تو را پيش بينی نمی کرد

     و خاصيت عشق اين است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:59  توسط محمد  | 

  .....................................

.عشق یعنی قطره قطره آب شدن..................................... در وفور اشک یار گریان شدن.

.عشق یعنی بر دلی چیره شدن .................................. دست از جان شستن و مجنون شدن.

.عشق یعنی در حضور باران طوفان شدن................. در کنار قاصدک رقصیدن و پرپر شدن.

.عشق یعنی در عمیق قلب یار ساکن شدن...................... بر دامان وی افتادن و بی جان شدن.

.عشق یعنی در پی باد رفتن و راهی شدن...................... از فراز کوه ها بگذشتن و پیدا شدن.

.عشق یعنی سیرت یار دیدن و بینا شدن............... در وجود گرم شمع سوختن و بی خود شدن.

.عشق یعنی تا چشمه نور رفتن و سیراب شدن................ تا انتهای آسمان رفتن و عاشق شدن.
...............................................................................................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:58  توسط محمد  | 

.خیلی وقته که دلم برای تو تنگ    شده.

.قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ   شده.

.بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست.

.کوه    غصه از   دلم   رفتنی    نیست.

.حرف   عشق تو  رو من   با کی بگم ؟.

.همه    حرفا    که آخه     گفتنی نیست.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:56  توسط محمد  | 

 

.وقتی که شکوفه های سنگی از آسمان تنهايی بر خاک وجودم می باريد

.تو با نفس گرم خود مرا دوباره روياندی تا دوباره به دوست داشتن فکر کنم

.و به ان هنگام که که در کوچه های غم سرگردان قدم بر ميداشتم و

.نمی دانستم که دگر چگونه به پايان برسم

.تو با وجود نورانی خود مرا به راه آوردی تا دوباره زندگی کنم

.اينک که مدت ها با تو همنشينم می دانم که ديگر بی تو نمی توانم

.تو نيز مرا به ياد نگاه دار که من همانم که فقط با تو زنده می مانم

.ای پرستوی گشوده بال من که اين چنين به پرواز در آمدی

                      دوستت دارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:54  توسط محمد  | 

 

.دوست دارم مثل یک تکه ابر بهاری بر کویر خشک صورتم هم چنان تند ببارم

.تا از رگبار چشمانم خون جاری شود.                       

.دوست دارم اسم زیبای تو را با تمام وجود بر قطعه قطعه ي وجودم حک کنم .

.دوست دارم آواز خوش عشق را در گوش دلت فریاد زنم.

.دوست دارم آنقدر بگویم دوستت دارم تا بی جان بر روی دستانت بیفتم

.و تو همچون همیشه مهربان وعاشقانه مرا در آغوش گرمت بفشاری وکمکم کنی 

.جانی در من بدمی تا من هم بتوانم

.کمی با انگشتان کم توانم صورت همچون ابریشمت را لمس کنم بتوانم

.موهای زرینت را نوازش کنم وآهسته و شمرده بگویم تا همیشه در یادت بماند

.پرستویی کوچ نشین به سرزمین قلبت مها جرت کرده قبولش کن .

.بگذار تا آنجا که توان دارد بگوید : دوستت دارم.

(ساده می گویم دوستت دارم تا به وسعت عشقم بی ببری).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:46  توسط محمد  | 

هر شب دست به دعا رو به خدا خواهم کرد

از خدا خواهش ديدار تو را خواهم کرد

تا که جان دارم و از سينه عشق نفس می آيد

بر هوای نفس تو ای يار وفا خواهم کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:33  توسط محمد  | 

گويند که لحظه ايست روييدن عشق************************آن لحظه هزار بار تقديم تو باد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:27  توسط محمد  | 

دوستی : گلی است كه تنها در قلبهای پاك و بی آلايش می رويد و خورشيدی است كه
                             
پيوسته افق حيات پاكدلان را روشن می سازد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:19  توسط محمد  | 

کوه با نخستین سنگ آغاز می شود

      و انسان با نخستین درد!

 من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 20:32  توسط محمد  | 

در ميان موجهايی که تازه به دنيا آمده اند،در انبوه شاخه هايی که عاشقانه شکوفه کرده اند،لا به لای ابرهای مهربانی که فردا باران می شوند ،تو را می بينم.

در تاج طلايی خورشيد،در صدای مرغ های سپيد دريايی،در زيبايی اشعار حافظ،در جذبه پری های گمشده و در آينه ای که جز تصوير تو ثروتی ندارد،تو را می بينم.

من بی تو يک بوسه فراموش شده ام،يک شعر پر از غلط،يک پرنده بی آسمان،يک نسيم سرگردان،يک رويايی ناتمام.من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده است.يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.يک عشق باشکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.يک شاعر ارغوانی که نمی تواند آخرين بيت غزل های عاشقانه اش را بسرايد.

می خواهم تمام سيب های دنيا را برايت بچينم و روی پوست زلالشان بنويسم : 

                                                      عاشقانه دوستت دارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 14:40  توسط محمد  | 

.يكي  ديوانه اي آتش  بر افروخت                        در آن  هنگامه   جان  خويش  را سوخت.

.همه  خاكسترش   را باد  مي برد                             وجودش   را  جهان   از ياد مي برد.

.تو همچون   آتشي  اي  عشق   جانسوز                           من آن ديوانه  مرد  آتش  افروز.

.من  آن  ديوانه  آتش  پرستم                                    در  اين آتش  خوشم   تا  زنده هستم.

.بزن  آتش   به  عود  استخوانم                                   كه بوي  عشق   برخيزد   ز  جانم.

.خوشم    با  اين چنين   ديوانگي ها                               كه مي خندم  به آن   فرزانگی ها.

.لهيبي   همچو  آه  تيره روزان                               بساز  اي  عشق  و جانم  را  بسوزان.

.بيا  آتش  بزن   خاكسترم كن                                          مسم  در بوته هستي  زرم كن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 14:34  توسط محمد  | 

.بر تن خورشيد مي پيچد به ناز ،  چادر نيلوفري رنگ غروب
.تك درختي خشك در پهناي دشت ، تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
.از كبود آسمان ها روشني ، مي گريزد جانب آفاق دور
.در افق بر لاله سرخ شفق ، مي چكد از ابرها باران نور
.مي گشايد دود شب آغوش خويش، زندگي را تنگ مي گيرد به بر
.باد وحشي مي دود در كوچه ها ، تيرگي سر مي کشد از بام و در
.شهر مي خوابد به لالاي سكوت ، اختران نجوا كنان بر بام شب
.نرم نرمك باده مهتاب را ، ماه مي ريزد درون جام شب
.نيمه شب ابري به پهناي سپهر ، مي رسد از راه و مي تازد به ماه
.جغد مي خندد به روي كاج پير، شاعري مي ماند و شامي سياه
.در دل تاريك اين شب هاي سرد ، اي اميد نا اميدي هاي من
.برق چشمان تو همچون آفتاب ، مي درخشد بر رخ فرداي من
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 14:31  توسط محمد  | 

.اون که هر چی ابر دنیاست ٬ خونه داره تو چشاش.

.اون که ناچاره بخنده٬اما گریست خنده هاش.

.اون که تو شهرش غریبه٬با یه عالم آشنا.

.هیچ کدوم باور نکردن٬غربت تلخ صداش.

.اون منم  ٬اون منم ٬اون منم.

.بغضمو تو گلوم می شکنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 20:53  توسط محمد  | 

.در بنفشه زار چشم تو

.                  من ز بهترين بهشت ها گذشته ام

.                من به بهترين بهارها رسيده ام

.                         ای جدايی تو بهترين بهانه گريستن 

.         بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسيده ام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 16:47  توسط محمد  | 

.و اينك ، يگانه خداوندگار آسمانى من ،

.نمى دانم چرا اين راه را پر فراز و نشيب آفريدى ؟؟؟

.فقط مى دانم براى  پيمودنش به من چيزىبه نام " صبر " عطا نمودى ...

.                                   و يك قلب پاك ! و آنگاه گفتى : برو .

.و من با دست خالى اما دلى پراز صبورى ، قدم در راه نهادم ...

.و تو ، خودت ، قول دادى كه اگر بخوانمت ، اجابتم نمايى ...

.مهربان ! هم اكنون ، از دورترين فاصله ها ،" تو" را مى خوانم ...

.                                                     و اميد اجابت دارم ...!

.به من قوايى عنايت كن كه متزلزل نگردم ... ...و نگهدارعشقم باش ... :

.                                                         " باشد كه خود به بهترين شكل حافظش باشى "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 16:28  توسط محمد  | 

.خداوندگار زمينى مهربانم !!

.آمده ام تا عاشقانه ترين شعرها را برايت بخوانم

.از تمام ديوارهاى زمين به سلامت گذشته ام

.                                                 دستانم رابگير

.و بگذار صادقانه در كنارت بمانم ...

.مي دانى كه مدت هاست انتظار مى كشم...من منتظرم...

.منتظر يكى از همين روزهاى خوب خدا ،

.                              كه تو بيايى ... و مرا ببرى به" آ سمان " 

.و آن لحظه ، اين بندها گشوده خواهند شد...

.                               و دست هامان :" يكى " .

.مي دانى كه دير زمانى است دل به رنگين كمان  چشمانت سپرده ام ... به طراوت جنگل ها و

.صداقت درياهاشان ...

.ولى ... نمى دانى كه ديگر تاب ندارم ... شانه هايم توان اين همه رنج را ندارد ...

.                                                                          تنهايى خيلى آزارم می دهد ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 16:17  توسط محمد  | 

.من اسير دست آرزوهاي محالم.

.ياد من نبودي اما من به ياد تو شکستم.

.غير تو که دوري از من دل به هيچ کسي نبستم.

.هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش.

.وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش.

.اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد.

.ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتنو بلد شد.

.اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش.

.تا ابد تا ته دنيا تو هميشه ياد من باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 20:4  توسط محمد  | 

.دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی.
.لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی.
.دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره.
.ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره.
.میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم.
.اما تو دریای عشقت باز یه گوشهای می مونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 19:48  توسط محمد  | 

.کاش می دانستم چیست ؟. 

     .آنچه از چشمان تو تا عمق وجودم جاریست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 19:31  توسط محمد  | 

مرا رازیست اندر دل بخون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم ؟

قناعت میکنم با درد چون درمان نمیبینم

تحمل میکم با زخم چون مرهم نمیبینم

خوشا و خرم ان دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دلی خرم نمیبینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 19:23  توسط محمد  | 

. دنیای من کوچک بود.  
.کوچک تر از یک ذره خاک.
. من نمی دانستم
می توان عاشق شد.
                   . 
می توان عاشق ماند.
                   . می توان عاشق مرد.
. 
معنی عشق را تو به من آموختی.
و اکنون ز چه از من دوری؟؟.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 18:43  توسط محمد  | 

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست...آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت،

بروم تا سر کوه...

آن دورها آوایی ست که مرا می خواند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 15:12  توسط محمد  | 

دردم از یار است و درمان نیز هم

  دل  فدای او شد و جان نیز هم

چون سر آمد دولت شبهای وصل

    بگذرد ایام هجران نیز هم

ما به هم محتاجیم

مثل گندم به زمین ، مثل شوره زار به آب

ما به هم محتاجیم 

مثل ما به آدما ، مثل یه ماهی به آب

مثل آدم به حوا

ما به هم محتاجیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 14:59  توسط محمد  | 

   در جاده های انتظار منتظر كسی هستم

   شايد بيايد.

             وبا آمدنش

                       پايان غمهايم،

                                     التيام دردهايم،

                     روزهای خوش زندگی ام فرا خواهد رسيد.

                             در لابه لای اميد و آرزوهايم،

                                    نام خوش زندگی ام

                   فقط نام تو ميدرخشيد.

                     درفراسوی خيالم

                با نگاه تو به آينده مينگرم.

                  و در گلستان زندگی ام

                                         تنها به تو می انديشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 15:32  توسط محمد  | 

شب شده دل دیگه تنهاست بیا دله من غرق تمناست بیا

رگ و ریشم تو رو فریاد می زنه تو دلم غوغایی بر پاست بیا

چه کنم اسیر عشقم بی تو کی آروم می گیرم؟

تو که شور لحظه هامی غم خوب تو صدامی

بی تو بی صدا می میرم نفس منی تو جونی

تو عزیز مهربونی تو که باشی جون می گیرم

چطوری بگم دوستت دارم عزیزم ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 15:10  توسط محمد  | 

 دلم برات تنگه عزیز، یادی نمیکنی زِ من
      دارم دیوونه میشم و نمی بینی نیاز من

                               میخوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداس
                               خودم هزارویک طرف، همه حواسم به شماس

      وقتی نمیبینم تورو، چشمامو واسه کی بخوام
      نفس برام سمّی میشه، هوا رو واسه کی بخوام

                                انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود
                                رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 13:3  توسط محمد  | 

به کی بگم که دوریت خواب شبامو برده

همین روزاس بهت بگن چشم انتظارت مُرده

 

به کی بگم غمِ تو حسابی داغونم کرد

واسه ی دوری از تو خسته و حیرونم کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 12:55  توسط محمد  | 

 تو اي هميشه نگاهت زلال و روحاني براي عشق تو گفتم غزل نميخواني

شبم زخاطره خالي است گر نيايي باز بيا سراغ نگاهي كه هست باراني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 12:21  توسط محمد  | 

خورشيدکم!

پشت دردهايم ظهورت حادثه بود

و پشت حادثه ات رفتنت خوابيده است.

پشت رفتنت حادثه دردهايم رخ دادنی ست .

  غروب مکن!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 12:43  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 21:7  توسط محمد  | 

   کنار آشیانه تو 
                       آشیانه می کنم
           فضای آشیانه را
                              پر از ترانه می کنم
                کسی سوال می کند
                                      به خاطر چه زنده ای ؟
                             و من
            
برای زندگی
                             تو را بهانه می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:48  توسط محمد  | 

تو بگو،تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم؟

وقتی دستان عاطفه ی تو  نیست

وقتی صدای مهربانت نیست،وقتی آغوش گرمت نیست

وقتی خانه خالی از عطر تن  توست، وقتی روز و شبم  دلتنگ  نگاه  توست ؛ تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم؟

که دیگر کسی را برای تقسیم شادی هایی که نیست وغم هایی که 

هرروز فزون تر می گردند ندارم؛

که دیگر در این خانه دستی  برای  فشردن  دستان  خسته ام دراز نمی شود ،

لبخندی  به  لب نمی نشیند و لبی ترنم محبت نمی سازد.

 تو بگو، تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم؟

تو بگو که حال دیوانه ی دیوانه ام! دیوانه ی نگاه هایی که حرارتشان را باخته اند. دیوانه ی  دستانی که شور فشردن ندارند و لبانی که به  تبسم  نمی نشینند.

دلتنگم،دلتنگ باز گشت عاطفه هایی که گریخته اند.

تو بگو،تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:30  توسط محمد  | 

اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،

مهم نيست كه او مال تو باشد ،

مهم اين است كه فقط باشد :

زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:18  توسط محمد  | 

باز کن پنچره را

و به مهتاب بگو

صفحه ذهن کبوتر آبیست

خوابمان مهتابیست

ای نهایت در تو

ابدیت از تو

ای همیشه با من

تا همیشه بودن

باز کن چشمت را

تا که گل باز شود

قصه زندگی اغاز شود

تا که از پنچره چشمانت عشق اغاز شود

تا دلم باز شود...

دلم اینجا تنگ است

دلم اینجا سرد است

فصل ها بی معنی آسمان بی رنگ است

سرد سرد است اینجا

باز کن پنجره را

باز کن چشمت را

گرم کن جان مرا

ای همیشه آبی

ای همیشه دریا

ای تمام خورشید

ای همیشه گرما

سرد سرد است اینجا

باز کن پنجره را

ای همیشه روشن

باز کن چشم مرا
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:3  توسط محمد  | 

به خاطره دلم شده یه شب بیا به خوابم

برای لحظه ای شده بیا بمون کنارم

نکنه یه روزی بری سفر بری یه روزی بی خبر

دلم می گیره نازنین بیا من رو با خود ببر

هر چی بخوای همون میشم برات می مونم همیشه

اگه بگی دوستم داری هرچی بخوای همون می شه

بخاطر توام شده از خودم واز همه دنیا می گذرم

دنیا چیه بخاطرت از دل و جونم می گذرم

هر چی عشقه با نگاه نثار چشمات می کنم

گلهای دنیا رو همه نثار دستات می کنم

هر چی بخوای همون می شم برات می مونم همیشه

اگه بگی دوستم داری هر چی بخوای همون می شه

ستاره های آسمون کمه بریزن رو سرت

عطر یه دنیا گل سرخ رو می گیرم از عطر تنت

خورشید و ماه رو می گیرم از آسمون اون چشمات

دنیا رو آتیش می زنم با هوای داغ نفسهات

هرچی بخوای همون می شم برات می مونم همیشه

اگه بگی دوستم داری هر چی بخوای همون می شه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 17:46  توسط محمد  | 

با تو آغاز می کنم خوب من به نام تو

می نویسم قصه ای تازه از الهام تو

ای شروع دلپزیر مثل خورشید بی نظیر

به تو تقدیم می کنم عشق رو از من بپذیر

ای قشنگترین بهانه برا گفتن ترانه

من یه عشق جاودانه به تو  تقدیم می کنم

در این غربت شبانه با صداقت عاشقانه

قلبم رو با این ترانه به تو تقدیم می کنم

ای طلوع ماندگار گل همیشه بهار

به تو تقدیم می کنم هر چه هست در روزگار

گفته ها نا گفته ها هر چه هست در باورم

به تو تقدیم می کنم آرزوی آخرم

ای قشنگترین بهانه برا گفتن ترانه

من یه عشق جاودانه به تو تقدیم می کنم

در این غربت شبانه با صداقت عاشقانه

قلبم رو با این ترانه به تو تقدیم می کنم 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 10:34  توسط محمد  | 

چه حال و احوالیه .........عشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 22:32  توسط محمد 

از دل پرسیدم که دشوار تر از مردن چیست ؟

عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 22:22  توسط محمد  | 

امشب دلم گرفته اي همنفس كجايي ؟

دلتنگم از غريبي دلخسته از جدايي

اي هم قسم صدايت زيباترين ترانه

اي آنكه چشمهايت آيينه ي خدايي

اي هرم دستهايت سر فصل قصه عشق

اي آنكه شانه هايت تثبيت با وفايي

يك فصل بغض و گريه تا مرز بيقراری

تنها نشستم اينجا اي مهربان كجايي ؟

بر شوق ديدن تو چشمم نشسته بر راه

آرامش دل من مفهوم دلربايي

 (( بر گرد اي مسافر اي همصداي خوبم )) 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 21:37  توسط محمد  | 

  هیشــــکی نـظـر نـمـيـده

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 18:47  توسط محمد 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که رود غم چو بیایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 21:18  توسط محمد  | 

باز پائيز اينجاست
و من هنوز چه عاشقانه دوستش دارم
چرا که با تو آغاز می شود
با تو کوه من
که دست هايت غرق بوی بارانند ...
منتظر بودم که بيايد
که بيايی ...
اما انتظار
شايد همان قرار ساده بود بين دستهای من و تو
که تو بروی
که من بمانم
که دست هايمان رها شوند ...
باران که ببارد
باز دل تنگت می شوم
زير باران می روم
اين بار تو نيستی که بيايی و نوازش جاماندهء دستانم را هديه بياوری
و من چه غريبانه دلم برای باران تنگ می شود ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 20:38  توسط محمد  | 

پاييز بی تو  ٫  من بی تو

پائيز بی تو يه تيکهء بزرگو کم داره .


من عشقمو ميخوام  ٫من احساسمو  ٫  اميدمو ميخوام .

چرا پيشم نيستی ؟چرا نميبينمت ؟چرا من بدون تو اين همه تنهام ؟چرا اين همه از من دوری ؟
چرا من بدون تو خسته ام ؟چرا من با نبودنت اين همه خالی ام ؟ چرا دستای مهربونت رو ندارم ؟
چرا من تو رو کم دارم  ؟ چرا تنهام ميذاری ؟چرا رمان زندگی من شده تنهايی و دلتنگی ؟

دل من آن صدف تنهاييست
كه تو را
تكرار كنان در خود مي جويد
دل تو تازه ترين صبح بهار
دل من پر ز خيال
 كاش
باز تورا مي ديدم

من عاشقانه دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 20:33  توسط محمد  | 

 

داغلارا چم دوشنده 
بلبل غم دوشنده
روحوم بدندن اوینار
یادیما سن دوشنده
بو قالاداشلی قالا
جیقیلی داشلی قالا
کرکاریم یار گلمیه
گزلریم یاشلی گالا
قزل گول اولمایایدی
سارالیب سولمایایدی
بیر آیریلیک بیر اولوم
هیچ بیری اولمایایدی
بو قالا داشلی قالا
جیقیلی داشلی قالا
کرکاریم یار گلمیه
گزلریم یاشلی گالا
این رو برا تمام اون ۳۵۰۰۰۰۰۰ نفر ترکی نوشتم که تو ایران زندگی میکنن
اگه معنی شو می خواین برین تو آرشیو
یاشاسین آذربایجان
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 19:46  توسط محمد  | 

  • یکی را دوست میدارم

    آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

    او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

    او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

    یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است …

    قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم میباشم…

    یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

    خود به دشت دوستی ها برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش

    مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

    یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

    زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

    یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

    آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

    او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

    می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

    آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،

    او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

    بمان و تسلیم احساسات پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

    می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

    ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشنی بخش شبهای من ، ای ستاره

    درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من

    با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 17:7  توسط محمد  | 

کاش می شد اشک را تهديد کرد

مدت لبخند را تمديد کرد

 

کاش می شد در ميان لحظه ها

لحظه ديدار را نزديک کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 11:52  توسط محمد  | 

دوريت را چه کنم؟

                      دوريت را چه کنم اي سراپا همه ناز 

                      اي سراپا همه عشق اي سراپا همه راز

                      به که گويم که ترا

                      در سرا پرده وجود

                      ميپرستم چو خدا با سراپاي وجود

دوريت را چه کنم؟

                      دوريت را چه کنم اي سراپا همه شور؟

                      اي سراپا همه لطف اي سراپا همه نور

                      به که گويم غم خويش؟ به سکوت شب سرد

                      به گل پرپر ياس يا شکوفه گل درد

دوريت را چه کنم؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 11:48  توسط محمد  | 

آيا نامه های مرا می خوانی؟

برای تو می نويسم

برای تو که معنای باران را از ناودانها نمی پرسی و هيچ گاه با

کوهها قهر نمی کنی

برای تو که پنجره را به خاطر ديدن خورشيد دوست داری و به

ياس به خاطر اينکه بوی يار را دارند احترام می گذاری

در تنهائی سرشار از حضور صميمانه تو اينك من اعتراف ميکنم

در اين اتاق ساکت تاريک؛

هر گاه من نگاه تو را شعر می کنم

اگر کلمات همراه من نباشند دلم می پوسد

اگر فرصت نوشتن را از من بگيرند مثل درختی که به شوره زاری

دور تبعيد شده باشد از ريشه خشک می شوم.

اگر کلمات از من بگريزند و من را تنها بگذارند از درون می گدازم

من شب و تنهايی را با کلمات دوست دارم.

برای تو می نويسم

آيا نامه های مرا می خوانی؟

برای تو می نويسم

. برای تو که از همه بهارها به فروردين نزدیکتری

برای تو که از همه شادیهای زندگی به شعف و شادی نزدیکتری.

برای تو که پاييز را نيز دوست داری و زمستان را از خانه ات

نمی راني ...........

عزیزم ، مهربانم جایت بیش از همه در کنارم خالیست ..

ای ساده ترين با من

صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزينه آن گياه

عجيبی است که در انتهای صميميت حزن می رويد

روزها می آيند و می روند، ابرها فرو می ريزند و گنجشکها پير

مي شوند .

من يقين دارم که اگر همین امروز پنجره روحم را به سوی صدای

تو باز نکنم، هرگز با پرنده ها همسفر نخواهم شد.

هر شب در اتاق کوچم به يادت فانوسی می سازم و آن را به دورترين

ستاره هديه می دهم .

تو از صبح زيباتری و در ابتدای همه دفترهايم طلوع می کنی.

تو از همه خورشيدها بزرگتری

و


در ابتدای همه آه هايم می درخشی
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 16:15  توسط محمد  | 

نکنه ستاره من بپره از آسمونم

بره دیگه بر نگرده باز دلم تنها بمونم

نکنه شبم سیاه شه بره توآسمون و ابرا

 من بمونم و خیالش توی آسمون رویا

 نکنه چشایه نازش عشقو از چشام نخونه

یا که قلب بی گناهش قصه دل رو ندونه

اون برام عزیزترینه چشم اون یه قبله گاهه

شبو داره تو چشماش اونی که یه قرص ماهه

کاش منم ستاره بودم جام همیشه توی چشماش بود

 کاشکی لحن عاشقونه همیشه توی صداش بود

ولی این روزها تو چشماش یه چیز گنگی می بینم

که غم رفتنشو باز می نشونه توی سینم

به سفر می ره عزیزم ای خدا مواظب باش

حسودیم میشه به سایش که همیشه می ره به همراش

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 18:42  توسط محمد  | 

آخرين ستاره هم بر زمين افتاد
                                    و همه 
                                           به محبوبشان رسيدند
                                                                     افسوس 
                                                                          در آسمان هم 
                                                                 سهمي براي من نبود

بازم آسمونو میگردم هنوز یکی مونده اون گوشه ها
اون ماله منه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 18:30  توسط محمد  | 

به تو گفتم :که پر از تشویشم

چه شود آخر کار؟

و تو گفتی آرام:

"که خدا هست کریم"

پاسخی نرم و لطیف

که به من داد

یک آرامش شیرین و عجیب

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 14:45  توسط محمد  | 

شب تاريك و ظلماني

شبي سرد و زمستاني

شب يلدا وطولاني

شبي احيا و نوراني

شبي كه در وجود من

چه بغضي بود ديرينه

به رعد وبرق آن چشمت

شد ابر بغض باراني

شكست و باز شد بغضم

چو آمد سيل طولاني

تنزل شد بهار عشق

چو آمد ابر باراني

همان شب كه تو مي گفتي

برايم عشق پنهاني

كه تو در اين قلب مرده

همانا تا ابد جاني

فداي مستيِ چشمت

كه پا بندِ به پيماني

همان پيمان كه ما بستيم

شب احيا و نوراني

تو تنها آتشي هستي

كه در اين سينه پنهاني

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:58  توسط محمد  | 

هر شب کنار پنجره می نشينم و آرزوی ديدنش را در سر می پرورانم .

خسته از صدای کوچ پرستوها عاشقانه صدايش می کنم

می خواهم کوله بار خستگی هايم را همراه التماس های درونم برايش

هديه کنم

می خواهم نجواهای شبانه ام را در سجاده عشق حکاکی کنم

می خواهم به او بگويم که چقدر دوستش دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:16  توسط محمد  | 

از روزی که تو رفتی پریده رنگ شادی

اما خورشید میتابه مثل یه روز عادی

چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز ؟

چطور هنوز قناری سر میده بانگ آواز ؟

مگر خبر ندارن تو رفتی از کنارم ؟

چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم ؟

به چشم خسته من آسمون از سنگ شده

لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده

آفتاب نشسته روی گلهای سرخ قالی

خیال تو کنارم تو این اتاق خالی

عطر تنت پیچیده توی اتاق خوابم

از تو چه جون گرفته ترانه های نابم

از تو هزار تا قصه چه جاودانه ساختم

قلب پر از غرورو چه عاشقانه باختم

به چشم خسته من آسمون از سنگ شده

لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده

اسمت بروی لبهام توی ترانه هامه

بغض گرفته عشق تو غربت صدامه

قلب پر از سکوتم دلتنگ از این جدایی

بی تو ببین چه سرده تابستون تنهایی

به چشم خسته من آسمون از سنگ شده

لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 9:52  توسط محمد  | 

توی روزگاری که دل واسه شکستنه

قیمت طلای دل قدر سنگ و آهنه

بین این همه غریبه

یه نفر مثل تو میشه

آشنایی که تو قلبم می مونه واسه همیشه

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه

با صبوری با منه دل خسته سازش می کنه

تو نباشی نمی خوام لحظه ای ر و سر بکنم

نمی دونم بعد تو من چی رو باور بکنم

نمی تونم نمی تونم که تو رو رها کنم

بعد تو من چه کسی رو عشق من صدات کنم

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه

با صبوری با منه دل خسته سازش می کنه

توی روزگاری که عشق دیگه رسم زندگی نیست

توی دلهای سنگی هیچ کسی همیشگی نیست

بین این همه غریبه

یه نفر مثل تو می شه

آشنایی که تو قلبم می مونه واسه همیشه

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه

با صبوری با منه دل خسته سازش می کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 17:47  توسط محمد  | 

ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق

كه نامي خوشتر از اينت ندانم

وگر هر لحظه رنگي تازه گيري

به غير از زهر شيرينت نخوانم

تو زهري زهر گرم سينه سوزي

تو شيريني كه شور هستي از تست

شراب جام خورشيدي كه جان را

نشاط از تو غم از تو مستي از تست

به آساني مرا از من ربودي

درون كوره غم آزمودي

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

نگاهم را به زيبايي گشودي

بسي گفتند دل از عشق برگير

كه نيرمگ است و افسون است و جادوست

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

كه او زهر است اما نوشداروست

چه غم دارم كه اين زهر تب آلود

تنم را در جدايي مي گدازد

از آن شادم كه هنگام درد

غمي شيرين دلم را مي نوازد

اگر مرگم به نامردي نگيرد

مرا مهر تو در دل جاودانيست

وگر عمرم به ناكامي سرآيد

چون ترا دارم مرگم زندگانيست

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:16  توسط محمد  | 

دلت اينجا دلت آنجاست ميدانم دلت با ما ولی تنهاست ميدانم

دلت آزرده از طوفان پايزيست دلت آشفته چون درياست ميدانم

دلت يک شام باران خورده را ماند دلت غمگين ولی تنهاست ميدانم

دلت داغ شقايق را به دل دارد دلت سوزان دلت صحراست ميدانم

دلت داستان يک فصل طولانيست دلت صبح شب يلداست ميدانم

دلت آکنده از عطر عبادتهاست دلت سجاده معناست ميدانم

دلت ميراث دار رنج محنتهاست دلت دردی کش ميناست ميدانم

دلت دولت سرای عشق و الفتهاست دلت عاشق دلت شيداست ميدانم

دل پاکت دل گسترده و بازت برابر با همه دنياست ميدانم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:11  توسط محمد  | 

شـــــــاید ندانی قـــــــصر آرامـــــــــشم را

در ســـــــــاحل  دل دریـــــــــایی ات ساخته ام

وقـــــــــــلبم را مأوای عشقت کرده ام

برای گــــــــفتن وتوصـــیف مهربانی هایت

باید دنیای تــــــــازه ای از لــــــــــغات ساخت

دستان مـــــــن بی تو بـــــــیگانه با لـمس کردن احساس است

ولبانم هم آوای خـــــــــــاموشی و ســـــــــــکوت؛

بــــــــی تو وجود من عــــــــــــــدمی است

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:3  توسط محمد  | 

هنگامی که از کویر مجهول

                    کابوس هایم می گریزم

    مثل همیشه دستهای سرد و لرزانم را

   به حرارت حضورت می سپارم

   و روح خسته ام تنها

 در سایبانِ آرام وارغوانی

دل مهربانت  تسکین می یابد

        نـــــــازنینم خوب می دانی

  که من طعم شیرین خوشبختی را

فقط در فضای نیلی حضور تو

احساس می کنم

وتو تنها کسی هستی

که هر روز در شوره زار آشفتگی هایم

بذر آرامش می کاری  .

نیک می دانم ذره ای بیش نیستم

در دریای محبتت ...

ای تنها بهانه ی زنده بودنم

می خواهم زیر تند عبور زمان

همیشه با تو باشم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:1  توسط محمد  | 

بیا پیشمو بهم بگو وقتی پیشم نیستی چطوری دوریتو تحمل کنم؟

بهم بگو دل تنگمو چطوری آروم کنم؟

بهم بگو چطوری به چشام یاد بدم تو دوست نداری گریون باشن؟

بهم بگو چکار کنم که بتونم شبا راحت بخوابم؟بهم بگو چکار کنم که بی تو دق نکنم؟

میدونم تو هم مثل من دنبال جواب این سوالایی. می دونم توهم دلتنگی.

دلم بدجوری برای دیدن نگاه عاشقت تنگ شده

دلم می خواد داد بزنم تا همه بدونن:

خیلی دلم برات تنگ شده مهربونم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 17:20  توسط محمد  | 

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش 

 اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمارم

منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم

 منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم

منو ببخش اگه برات می میرم و زنده میشم

اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم

منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما

منو ببخش من نمیخوام تو رو به ماه نشون بدم

نشونیتو نه به شبو نه دست آسمون بدم

منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 16:0  توسط محمد  | 

دو تا چشمام همه جا دنبال تـــــــــــــــو مي گرده

         با نبـــودنت دلــــم با غصــــه ها ســـر کـرده

       شب و روز در پي تـــــــــــو من همه جارو گشتم

           يکي گفـت غصه نخور اون داره بر مي گــرده

       زندگي با عشق تــــــــــــــو رنگ ديگه داشت برام

           رفتـــــــي و بدون تــــــو تلخ شده روز و شبام

   دل من با هيــچ کسي نمي تونســــــت خــو بگيــــره

         شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام

    کسـي مثل تـــــــــــــونشـــــد کسي مثل تـــــــونــبود

          همــــــش از خدا مي خوام که بيــايي زود زود

        کاشـــکي مي شـــد دوباره باز همـــــو پيدا بکنيـــم

            سفـــــره عشقمـــونو با هــم ديـــــگه وا بکنيـــم

       کاش تواين شهــــــر غريب صــــداي آشنــــــــا بياد

         دل من هواتو کرده فقطـــــم تــــــو رو مي خواد

کسي مثل تــــــــــو نشــــــــد کسي مثل تــــــــو نبود

     همــــــش از خدا مي خوام که بيــايي زود زود

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 14:36  توسط محمد  | 

ای کاش گل بودی و من از باغها می چیدمت

یا که طلوعی بودی و از بنجره می دیدمت

ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان

هر وقت باران می گرفت از دور می بوسیدمت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 20:15  توسط محمد  | 

میگفتم طلوع را دوست دارم

                         غروب را دوست دارم

                                       زندگی را دوست دارم

اما در هر حال میگویم

                 طلوع را در نگاهت

                              غروب را در چهره ات

زندگی را در کنارنت دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 19:10  توسط محمد  | 

عشق يعني دو كبوتر پرواز

عشق يعني دو قناري آواز

عشق يعني من و يك دنيا حرف

عشق يعني تو و يك عالم راز

عشق يعني من و صد زاري چشم

عشق يعني تو و يك مژگان ناز

عشق يعني دو نگه يك برخورد

عشق يعني عالمي حرف ولي در ايجاز

عشق يعني دو غزل تنهايي

مثنوي هاي پر از سوز و گداز

عشق يعني تو سفر ,بر من نيز

تا نيايي تو....

عشق يعني سخن دل گفتن

به اشارت,به كنايت,به مجاز

من به صد حوصله مي آيم باز

بي تو من كهنگي يك پايان

با تو من تازگي صدآغاز

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 21:22  توسط محمد  | 

آن لحظه که چشمای تو را دیدم زیبایی را احساس کردم

شبها چشمان تو را ستاره قلبم کردم و همچون بتی پرستیدم

هر بار که تنهایی را در وجودم احساس کردم چشمان تو را به یاد آوردم

هر بار که تو را می دیدم چشم به آن دو چشم تو می دوختم

و آن لحظه که از تو جدا می شدم چشمانم به چشم تو دوخته بود

و اینک هر لحظه را با یاد چشمان تو سپری می کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 20:45  توسط محمد  | 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد

 يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:

 از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 16:1  توسط محمد  | 

چگونه از تمام روزها و شبهایم به دور افتادم؟

من چگونه تو را خواندم...؟

اما ندانستم که برای پيمودن چشمهايت و

و صدای گرم نفسهايت

سالهای سال بايد در راه باشم و هر چه بيشتر بدوم راه طولانی و طولانی تر خواهد شد...

نازنينم حالم را جويا باش.

گر دانستی اشکی همچو شبنمی سر خورد و بر لب برگ از دوری دستانت چکيد

نسيمی بر مشامم بفرست که عطر تو را با خود داشته باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 15:24  توسط محمد  | 

در کوچه پس کوچه های خیالم تو را که شبیه رویایی می جویم

چند وقتی است که دیگر به خانه ی دلم سر نمی زنی  

نمی دانی که چگونه وابسته ی وجودت شدم نمیدانی که حرفهایت

بهترین هدیه است ای تک همدرد من در این کره خاکی

از تو میخواهم باز هم برایم حرف بزنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 20:15  توسط محمد  | 

امشب با دريا همقدم شدم

طنين صدای گرمش گذشته ها را به يادم می آورد.

نگاه آبيش بی قرارم کرد

از ارتباط آبی دريا و آسمان می گفت

از بلوغ يک عشق..

در دل حرفها با او گفتم

آسمان دريا پر بود از ستاره های اميد

رنگ دريا در آن دورها با آسمان پيوند خورده بود

صداي دريا آرامش بخش روح تشنه ام بود

دريا، بوي کودکيم را می داد...

نگاهش با نگاهم در آميخت

هر دو بارانی...

هر دو دريايی...

هر دو آسمانيی...

آبی دريا...

آبی آسمان...

آبی دل...

امشب با دريا همقدم شدم

تن خيس دريا را لمس کردم

گونه نم خورده ام را نوازش داد

دستم را به نرمی فشرد

و با من خوشامد گويی کرد

نگاه نگرانم را به ديدگانش دوختم

بيقرار و بی تاب بودم

آبی دلم را نشانش دادم

با دريا جای خالی دلم را سبز کرديم

از ياسهای اشکهای گيسو گفتم

و به ياد يادها با هم همصدا شديم...

امشب با دريا همقدم شدم...

در گوشم چيزهايی می گفت

از بلوغ آبی يک عشق

امشب من نيز دريايی شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 17:12  توسط محمد  | 

تو نيستی که ببينی ،

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها است.

چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست.

چگونه جای تو در جان زندگي سبز است !

هنوز پنجره باز است،

تو از بلندی ايوان به باغ می نگری.

درخت ها و چمن ها و شمدانی ها،

به آن ترنم شيرين،

                          به آن تبسم مهر،

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.

تمام گنجشکان ،

که در نبودن تو ،

مرا به باد ملامت گرفته اند ؛

ترا به نام صدا می کنند !

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج،

کنار باغچه ،

                 زير درخت ها ،

                                      لب حوض،

دون آينه پاک آب می نگرند !

تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است ،

طنين شعر نگاه تو در ترانه من،

تو نيستی که ببينی چگونه می گردد.

نسيم روح تو در باغ بی جوانه من

 

چه نيمه شب ها کز پاره های ابر سپيد،

به روی  لوح سپهر،

ترا چنانکه دلم خواسته است ؛ ساخته ام

چه نيمه شب ها ،وقتی که ابر بازيگر ،

هزار چهره ، به هر لحظه می کند تصوير،

به چشم همزدنی،

ميان آن همه صورت ترا شناخته ام!

 

به خواب می ماند ،

                          تنها به خواب می ماند،

چراغ ، آينه ، ديوار ، بی تو غمگينند!

تو نيستی که ببينی چگونه با ديوار،

به مهربانی يک دوست ، از تو می گويم.

تو نيستی که ببينی چگونه از ديوار ،

جواب مي شنوم !

 

تو نيستی که ببينی چگونه دور از تو

به روی هر چه درين خانه است؛

غبار سر بی اندوه بال گسترده است.

 

تو نيستی که ببينی دل رميده من

بجز تو ياد همه چيز را رها کرده است !

غروب های غريب ،

در اين رواق نياز،

پرنده سا کت و غمگين ،

                                   ستاره بيمار است!

دو چشم خسته من ،

در اين اميد عبث،

دو شمع سوخته جان هميشه بيدارست...

                                                تو نيستی که ببينی

                                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 17:7  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 17:0  توسط محمد  | 

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته

         شعر می گویم به یادت در قفس غمگین و خسته

                             من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی

                                      ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای هستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 15:18  توسط محمد  | 

                 همیشه نگاهم به راهت می شینه

                           برام رفتن تو تب آخرینه

                       به راهی که رفتی اگر سرنوشته

                       هنوز اسم خوبت رو قلبم نوشته

         بهارم تو بودی                                گناهم تو بودی

         تبارم تو بودی                                ثوابم تو بودی

کتاب دلم رو تو با عشق سرودی      به من هر چه دادی دلم رو ربودی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 15:15  توسط محمد  | 

             
 

داغلارا چم دوشنده 
                        بلبل غم دوشنده
                                           روحوم بدندن اوینار
                                                                    یادیما سن دوشنده
بو قالاجیقیلی داشلی قالا
                        کرکاریم یار گلمیه
                                           گزلریم یاشلی گالا
                                                                   قزل گول اولمایایدی
سارالیب سولمایایدی
                        بیر آیریلیک بیر اولوم
                                           هیچ بیری اولمایایدی
                                                             بو قالا جیقیلی داشلی قالا
کرکاریم یار گلمیه
                       گزلریم یاشلی گالا
 
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااه
بچه ها شرمنده یادم رفته بود که ممکنه معنی ترانرو نفهمین
ببخشین
اما اینم معنیش:

وقتی مه روی قله کو ها رو می پوشونه

وقتی دل بلبل پر از رنج و غمه

روح من از جا کنده می شه

وقتی تو بیادم میوفتی

می ترسم از اینکه یارم نیاد

و چشمام پر از اشک بمونه

کاش گل سرخی نبود

تا پژمرده بشه

یکی جدایی یکی مرگ

کاش هیچ کدوم نبود

می ترسم یارم برنگرده 

و چشمای من پر از اشک باقی بمونه 

                                                        
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 14:12  توسط محمد  | 

آن روز در نگاه تو و خنده ی بهار 

می شد به انتهای شکفتن اشاره کرد 

می شد با چشمک یاس و نسیم صبح

دل را فدای چشم نجیب ستاره کرد

هر صبح با صدای تو بیدار می شوم

در قلب من همیشه می آید صدای تو

هر چه نگاه عاطفه و اشک شبنم ست

با قطره های ساکت باران فدای تو

ای انتظار خسته ی گل های رازقی

تو یارگار میخک و یاس و شقایقی

تو بردی از میان سکوت دل مرا

تو معنی سرودن پاک حقایقی

تو جاده ی رسیدن قلبی به آسمان

من بی تو ذره ذره بدان آب می شوم

تا در سرزمین سبز تجسم می آیم

ودر بین راه عاشق مهتاب می شوم

تو باوفاترین افق دور و مبهمی

یادت کنار ساحل دل تاب می خورد

هر قوی تشنه ای که ترک می خورد دلش

از برکه ی لطیف دلت آب می خورد

نقاشی تمام افق های عالمی

نقاشی ام بدون تو بی رنگ می شود

در شعر من همیشه تو معنای بودنی

قلب غزل برای تو دلتنگ می شود

تو قصه ی مهاجرت غم ز شهر عشق

تو ماندنی ترین گل خوشبوی میخکی

تنها تو بال عاطفه را ناز می کنی

تو مهربان ترین گل زیبای پیچکی

تب می کند بدون تو احساس پاک عشق

جز تو چه کس نگاه مرا ناز می کند؟

جز تو چه کس کنار دلم می نشیند

و روح مرا روانه ی پرواز می کند؟

هر وقت شهر پنجره ها باز می شود

من ابتدای نام ترا گوش می کنم

وقتی به عشق می رسم از لذت نگاه

غم را به حرمت تو فراموش می کنم

آن لادنی که کاشته ای در دلم هنوز

گاهی دلش برای دلت شور می زند

                               پروانه ای ز باغ تبسم می آید و

دل را به سوی شمع پر از نور می زند

احساس من همیشه پر از قطره های عشق

                               قلبم بدون نام تو دلگیر می شود

هر صبح نغمه های من و قلب عاشقم

بر برگ های عاطفه تکثیر می شود

                            تا آخرین نگاه به یاد توام . بدان

دل هر چه می کند همه ی آن برای تو

قلب مرا که برده ای و رفته ام ز دست

              قلب تمام عشق پرستان فدای تو

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 21:7  توسط محمد  | 

کاش بودی و دلم تنها نبود

تا اسیر غصه فردا نبود

                                  کاش بودی تا نگاه خسته ام

                                  بی خبر از موج و دریا نبود

کاش بودی تا دو دست عاشقم

غافل از لمس گل مینا نبود

                                 کاش بودی تا زمستان دلم

                  اینچنین پر سوز و سرما نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

بعد تو زندگی زیبا نبود

                                                                            

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 19:35  توسط محمد  | 

پیش روی من تا چشم کار می کند دریاست

                  چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

                               دراین ساحل که من افتاده ام خاموش

                                                  غمم دریا دلم تنهاست 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:36  توسط محمد  | 

احساس می کنم که مرا

                         از عمق جاده های مه آلود

                                                یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

                        مثل صدای آمدن روز است

Goodbye

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:27  توسط محمد  |