

چه بهتر از نفس هایم
کسی در خستگی هایش نفس گیرد
و هوای زندگی را در تنش جاری کند با من
ايرانيان در انگليس ثروتمندترين قشر هستند حتي ثروتمندتر از ملكه اليزابت !
در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 ميليون راس اعلام شد در حالي كه جمعيت اين كشور 4 ميليون نفر بود !
قوه چشايي پروانه در پاهاي آن تعبيه شده است !
جوانان هندي شادترين و ژاپني ها افسرده ترين هاي جهان هستند !
مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتي است كه تلويزيون مي بينيد !
90% سم مار از پروتئين تشكيل شده است !
چشم انسان معادل يك دوربين 135 مگا پيكسل عمل مي كند !
آب دريا بهترين ماسك صورت است !
سرعت عطسه يك انسان برابر است با 160 كيلومتر در ساعت !

سال نو روبه همه دوستانم تبریک می گم

خدا را شکر که دشمنان ما ر ااز احمق ها قرار داد
بعضی اتفاقات اون قدر احمقانست که آدم نمی تونه باورشون کنه مثل اتفاقاتی که قبل از انقلاب بر سر این مردم از طرف همین دشمن مردم و خود فروخته های داخلی اون بر سر این مردم اومده
من اولش باورم نمی شد اما وقتی نه از یه نفر بلکه از هر کسی که اطلاعاتی داشت شنیدم اونوقت بود که باور کردم
فکرش رو بکنین !!
یه کشوری برای این که بیاد تو کشورما و از منابع مادی و معنوی کشور ما استفاده کنه اون هم نه برای رفاه حال مردم ایران بلکه برای جیب خودش از ما حق توحش بگیره
یعنی این که ما وحشی هستیم و ایران یه جنگله پر از حیوانات وحشی و باید به خاطر این جریمه بدیم
خنده دار نیست ؟؟؟!!!
نه خنده دار نیست
گریه داره!! ![]()
کافر همه را به کیش خود پندارد
خنده دارش می دونین کجاست ؟
اینجاست که همین کسایی که تلوزیونهایی که بالا بهشون اشاره کردم رو راه انداختن و من مطمئن هستم اون دوران رو خوب به یاد دارن فکر می کنن که بازم این ملت دلشون می خواد که برگردن به اون زمان و بازم پول بی زبون خودشون رو به اسم حق توحش به اون وحشی ها بدهند
وحشی هایی که برای اثبات توحششون لازم نیست زیاد به عقب برگردیم
همین چند سال پیش رو اگه یادتون باشه حرفای من رو تصدیق میکنین
حمله به مردم بی دفاع افغانستان
حمله به مردم بی دفاع عراق
جنگ سی وسه روزه لبنان
و این آخریش که از همه بدتر هم بود حمله به مردم بی دفاع غزه و کشتار زن ها و بچه ها
و چقدر احمق هستن بعضی از این مثلا روشنفکرای داخلی که تو همین چند سال ازاونها تو روزنامه ها و نشریات داخلی و خارجی خوندیم و شنیدیم که دوستی با این وحشی ها لازمه و اگه اونا نباشن ما تمی تونیم کاری رو از پیش ببریم
مثل این که یادشون رفته که تو این سی سال اونها هیچ کدومشون نبودن و ما تنها بودیم اما خدا رو داشتیم
مثل اینکه یادشون رفته اول انقلاب چه بر سر ما آوردن
مثل این که یادشون رفته زمان جنگ چه بر سر ما آوردن
مثل این که یادشون رفته هر وقت ما خواستیم به جایی برسیم اونا سنگ جلو پامون گذاشتن و چوب لای چرخمون کردن
هرچند من خودم آن موقع نبودم اما هر چی شنیدم مطمئن هستم که راسته چون از آدمایی شنیدم که به راستیشون ایمان دارم
و مثل این که کورن و نمیبینن
من همین حالا داشتم سایتی رو نگاه می کردم که توش موقعیت ماهواره امید رو نشون میده اون هم به طور زنده
چقدر به خودم و به ایرانی بودن خودم بالیدم وقتی شنیدم و بعدش از تلوزیون دیدم که دانشمندان ایرانی برای اولین بار ماهواره ایرانی رو تو ایران و با موشک ماهواره بری که خودشون توی ایران ساختن به فضا فرستادند
می خوام از اون مثلا روشن فکرها بپرسم که وقتی موشک پرتاب شد اون وحشی ها کجا بودند ؟؟؟!!!![]()
و می خوام بهشون بگم که تا زمانی که این ملت و دولت بخوان رو پای خودشون بایستند همین منوال خواهد بود
پس بیاین به کوری چشم اونا همین راه رو که راه آزادگیه ادامه بدیم
سالگرد پیروزی انقلاب مردمی و اسلامی ایران مبارک
من همین الان
wallpaper هام
رو آپ کردم
اگه می خواین اونارو ببینین به این وبسایت یه سری بزنین
در ضمن می تونین بقیه عکسام رو تو
www.delhayeporazomid.gfoto.com
ببینین

نمي دونم شما تا حالا در مورد واژه خالی بندی فكر كردين كه ممكنه سابقه ي ديرينه اي هم واس خودش داشته باشه؟
این روزها عبارت خالی بندی به معنی دروغ گرفتن و لاف زدن رایج شده است اما پیشینه این واژه به دهها سال پیش یعنی زمان سلطنت رضا شاه بر می گردد ! نقل می کنند که در زمان رضاشاه بدلیل کمبود اسلحه، بعضی از پاسبانهایی که گشت می دادند فقط غلاف خالی اسلحه یعنی همان جلدی که اسلحه در آن قرار می گیرد را روی کمرشان می بستند و در واقع اسلحه ای در کار نبود. دزدها و شبگردها وقتی متوجه این قضیه شدند براي اينكه همديگر را مطلع كنند به هم میگفتند که طرف "خالی بسته" و منظورشون این بود که فلان پاسبان اسلحه ندارد و غلاف خالی اسلحه را دور کمرش بسته به اين معني كه در واقع برای ترساندن ما بلوف می زند که اسلحه دارد و روی همین اصل بود که واژه خالی بندی رواج پیدا کرد. ولي اين واژه هيچ ارتباطي به دروغگويي و لاف زدن به صراحت زمان حاضر نداشت. حالا چرا در این چند دهه ي اخیر این واژه متداول شده و همچنان هم رو به تزايد است مشخص نيست ولي شايد باید آن را به حساب شيوايي بيش از حد زبان فارسي و غیر منتظره بودن اعمال ما ایرانی ها گذاشت که خیلی از کارهامون از روي يك روش منطقی و نشات گرفته از يك اعتقاد راسخ نیست بلكه احساسی، الگويي و متاسفانه قابليت جوگير! شدن هم هست. البته شاید هم در دوران گذشته نیازی به کاربرد این کلمه به تعبير فعلي نبوده چون هیچوقت جامعه ما این همه خالی بند نداشته است!
روان شناسي خالي بندي
تقريبا همه دروغ مي گويند، اما دروغ داريم تا دروغ ! جان هالند راست مي گويد دروغ داريم تا دروغ : دروغ شاخ دار، دروغ مصلحت آميز، دروغ كودكانه و... اما دروغ هاي بي خطر يا كم خطري هم هست كه همه ما در زندگي روزمره مان زياد گفته يا شنيده ايم. در زمانه اي كه مي شود به كمك انواع روش هاي ارتباطي، ياد بگيريم كه صادق باشيم و با يكديگر با احترام رفتار كنيم، چرا به دروغ گويي عادت كرده ايم و چگونه مي توانيم از شر اين عادت مزاحم، خلاص شويم؟ روان شناسان به اين پرسش ها، پاسخ هاي علمي و دقيقي مي دهند.
1- دروغ گوهاي مرضي : فرآيند دروغ گويي از سن 4 تا 5 سالگي آغاز مي شود، يعني همان زماني كه كودك، نسبت به استفاده از زبان، آگاهي پيدا مي كند. البته دروغ كودكان، معمولا بي ضرر و صرفا به قصد رهايي از مخمصه يا رسيدن به آن چيزي است كه دوست دارند داشته باشند. اما در ميان بزرگسالان، اگر دروغ هاي مصلحتي را كنار بگذاريم، به اشخاصي برمي خوريم كه خيلي زياد و در مسائل كوچك و بزرگ، دروغ مي گويند.
روان شناسان به اين افراد مي گويند: دروغ گوهاي مرضي. دروغ گوهاي مرضي، دروغ مي گويند تا در خيال خودشان از حريمشان محافظت كنند، دوست داشتني و موجه به نظر برسند، به منافع مادي يا اجتماعي بيشتري دست پيدا كنند و يا اين كه از مجازات فرار كنند. البته در بيشتر مواقع، آن هايي كه از چنين افرادي دروغ مي شنوند، خودشان تا درجاتي متوجه اند كه فرد مقابلشان دارد دروغ مي گويد و چه بسا كه دلشان هم براي آن فرد بسوزد كه چرا چنين ذهن بيماري دارد. دستة ديگري از دروغ گوها هستند كه حساب شده، عامدانه و براي كسب منافع شخصي، دروغ مي گويند و اين كار را هم زياد و به صورت حرفه اي انجام مي دهند. روان شناسان، اين افراد را جزو شخصيت هاي ضداجتماعي طبقه بندي مي كنند. اين گروه معمولا زياد سر و كارشان به پليس، دادگاه و زندان مي افتد. دروغ گويي معمولا با گذشت زمان، بدتر و بدتر مي شود. چرا كه اصل بر اين است كه وقتي آدم يك دروغ مي گويد، بعدها ناچار مي شود كه براي رفع و رجوع آن دروغ، دروغ هاي بيشتري بگويد.
2- تمرين حقيقت چرا؟ : اصلا چرا دروغ مي گوييم؟ روان شناسان، برخي از مهم ترين دلايلي را كه باعث مي شود دروغ بگوييم، اين گونه فهرست مي كنند: مي خواهيم از درگيري پرهيز كنيم. نمي خواهيم باعث خشم يا صدمة كسي بشويم. نمي خواهيم احساسات كسي را جريحه دار كنيم. مي خواهيم كسي را تخريب يا روحيه اش را تضعيف كنيم. مي خواهيم احترام و تحسين ديگران را جلب كنيم. دوست داريم به قدرت بيشتري برسيم. نمي خواهيم با حقيقت تلخي دربارة خودمان مواجه شويم. دوست نداريم به اشتباهاتمان اعتراف كنيم. مي خواهيم فعلا روي قضيه اي را بپوشانيم، به اين اميد كه شايد بعدا اوضاع، بهتر شود.
جالب اين كه خيلي از مواقع، ممكن است نيت شخص دروغ گو هم خيرخواهانه باشد، هر چند كه دروغ گويي در اكثر مواقع، ريشه در خود شخص و خودخواهي شخص دروغ گو دارد. اما سؤال مهم تر، اين است كه آيا مي توانيم با يادگيري و تمرين مهارت هاي ويژه اي، خودمان را مقيد كنيم كه هميشه و تحت هر شرايطي، حقيقت را بگوييم و از دروغ گويي خودداري كنيم؟ پاسخ روان شناسان، اين است كه بله، اين كار در بيشتر مواقع امكان پذير است، اما به تمرين و ممارست نياز دارد. بايد ياد بگيريم الگوهاي فرار از حقيقت را كه در ذهنمان شكل گرفته، كم كم از بين ببريم تا بتوانيم نوعي رابطة سالم و احترام آميز را با مخاطبانمان سر و شكل بدهيم.
3- تغيير ذهنيت با فرض اين كه شخص دروغ گو از نظر رواني دچار مشكل حادي نيست، روان شناسان مي گويند كه دروغ گو به خاطر فقدان مهارت، دست به نوعي انتخاب اشتباه مي زند و از بين راست و دروغ، دروغ را انتخاب مي كند تا به زعم خودش، شرايط را به نحو مؤثري مديريت كرده باشد. دروغ گويي هاي بي خطر يا كم خطر نيز در بيشتر موارد، صرفا ريشه در يك تنبلي ذهني دارد و به شكل يك عادت غلط در روح و روان شخص دروغ گو رسوخ مي كند. روان شناسان اعتقاد دارند براي كسي كه به دروغ گويي عادت كرده، بهتر اين است كه اول از همه، ذهنيت (mindset) خودش را تغيير بدهد تا بتواند راست گويي مهارتي (skillful honesty) را بياموزد و به كار ببندد.
4- تصميم عجولانه، ممنوع چه چيزي باعث مي شود ما به اين فكر بيفتيم كه دروغ گفتن، بهترين راه حل در وضعيت موجود است؟ چه ترسي در پشت اين انتخاب اشتباه، پنهان شده است؟ ترس از اين كه اشتباه كرده باشيم؟ ترس از اين كه ديگران از ما خوششان نيايد؟ ترس از اين كه قادر نباشيم حقيقت را در قالبي محترمانه، قابل پذيرش و قابل تحمل عرضه كنيم؟ چرا فكر مي كنيم كه دروغ در شرايط خاصي مي تواند نتيجة خوبي به همراه داشته باشد؟ و... سؤالات بالا را به دقت بررسي كنيد و دربارة پاسخ هايتان عادلانه قضاوت كنيد. وقتي انگيزه هاي دروغ گويي تان معلوم شد، بهتر مي توانيد خودتان را مجهز كنيد تا اگر دوباره سر و كلة ميل به دروغ گويي پيدا شد، آن را از سر راه برداريد. اما قبل از اين كه بخواهيد كاري بكنيد يا عكس العملي از خودتان نشان بدهيد، تمام گزينه هاي احتمالي را بررسي كنيد. دروغ گويي در خيلي از موارد، نتيجة تصميم گيري هاي عجولانه و عاري از تدبير است. وقتي متوجه شديد كه داريد دروغ سر هم مي كنيد، مكث كوتاهي بكنيد و از مخاطب خودتان اجازه بخواهيد تا بار ديگر، سؤال او و شرايط و موضوع مورد بحث را بررسي كنيد. شايد زمان، اين اجازه را به تان بدهد كه سر و ساماني به افكار تان ببخشيد. در همين زمان مي توانيد در كنار بررسي مسأله، نيت و انگيزة خود تان را نيز ارزيابي كنيد.ذهنتان را متوجه شخص يا جملة قصاري كنيد كه شما را به راست گويي دعوت مي كند. چه بهتر كه پيشاپيش، مجموعه اي از اين نوع جملات سودمند و پرمغز فراهم كرده باشيد يا پيشاپيش، فهرستي از كساني را كه دوستشان داريد و مورد احترام تان هستند، گردآورده باشيد. صادقانه از خودتان بپرسيد كه در شرايط كاملا واقع بينانه، اگر راستش را بگوييم، بدترين اتفاقي كه ممكن است بيفتد، چيست؟
5- درك طرف مقابل تصور كنيد شما باعث شده ايد موقعيتي متفاوت از آن چه كه بايد، به وجود بيايد و فرض كنيد كه شما مسبب اين وضع نابهنجار بوده ايد. اگر فكر مي كنيد كه شايد با بحث بتوانيد به يك درك متقابل برسيد و تلخي حاصل از ابراز حقيقت را بگيريد، بهتر است از اين نوع عبارات و جملات استفاده كنيد: شايد اين حرفي كه مي خواهم بزنم، درست نباشد، اما لطفا صبور باشيد... برداشت من اين است كه... آيا شما هم چنين برداشتي داريد؟ مي دانم كه شايد اشتباه كرده باشم، اما مي خواهم شما هم بدانيد كه... سعي كنيد حتما نشان بدهيد كه احساس طرف مقابل را درك مي كنيد. مثلا ابتدا بگوييد: من درك مي كنم كه تو عصباني هستي و... و سپس نظر خودتان و در صورت امكان، راه حل هاي پيشنهادي تان را ارائه دهيد. سعي كنيد احساستان را به نوعي در كلام، لحن و رفتار خودتان به مخاطب منتقل كنيد:
من هم از اين كه فلان كار، رأس زمان مقرر تمام نمي شود، واقعا ناراحتم.
شما مي توانيد اين ناراحتي را در صدا و چهره من ببينيد... سپس توضيح بدهيد كه قصدتان اين نبوده و سريع نتيجه گيري كنيد كه: الان مي خواهم در حضور شما برنامه اي تنظيم كنم كه هر چه سريع تر، كار تكميل شود. و دقيقا مشخص كنيد كه كدام بخش از گفته هايتان واقعيت است و كدام بخش، تصورات و نظرات شماست. اگر اين كار را نكنيد، ممكن است كم كم به سراغ جعل واقعيت و نهايتا سراغ دروغ گويي برويد.
چند روش تمريني براي اينكه هيچوقت خالي نبنديم!
گفتن حقيقت وظيفه ماست!
مسدود كردن آن دسته از مسيرهاي ذهني كه منجر به دروغ گويي مي شود، نياز به تمرين دارد. وقتي شخصي با يك موقعيت خطير و پراسترس مواجه مي شود، ممكن است در يك آن، دوباره به سراغ روش هاي آشناي قديمي براي دروغ گويي برود. روان شناسان توصيه مي كنند با به خاطر سپردن 6 نكته زير، مي توانيم از مهارت راست گويي كه در وجود همگي مان هست، بهره مند شويم. آن ها به ما مي گويند:
۱ـ خونسردي خود را حفظ كنيد. وقتي كه خونسرد باشيد و تمركز حواس داشته باشيد، خيلي راحت تر و بهتر مي توانيد از مهارت هاي خودتان استفاده كنيد.
۲ـ وقتي حقيقت را مي گوييد، ممكن است بعضي ها عكس العمل منفي از خودشان نشان بدهند. البته شايد هم دليل موجهي براي اين ابراز خشم و ناراحتي وجود داشته باشد. مثلا شايد اين حقيقت، نشان دهنده بدقولي شما در اجراي يك قرارداد باشد. اما به هر حال بايد بياموزيد كه اين وظيفة شماست كه مانند يك آدم بالغ و مسؤوليت پذير، در لحظات خشم و ناراحتي مخاطب تان هم در كنار او حضور داشته باشيد. روان شناسان بر اين باورند كه گاهي اوقات، ضعف و خطايي كه در وجود ديگران مي بينيم، ناشي از رويكرد اشتباهي است كه ما خودمان انتخاب كرده ايم. در واقع، اين زاوية ديد خودمان است كه ايراد دارد. شايد از يك زاوية ديگر هم بشود به هر چيزي نگاه كرد. اين مي تواند اولين قدم باشد براي اين كه به مهارت هاي بيشتر برسيد، چرا كه هيچ كس نمي تواند چيزي كه وجودش را باور ندارد، بهبود ببخشد.
۳ـ برنامه ريزي داشته باشيد. مديريت زمان، يكي از كليدي ترين عناصر لازم براي رسيدن به آسودگي خاطر است. وقتي كه مي دانيد چه تعهداتي داريد و چه زماني بايد آن ها را انجام دهيد، بهتر مي توانيد براي آن برنامه ريزي كنيد. اين طوري، كمتر ممكن است در شرايطي گير كنيد كه در آينده مجبور به دروغ گويي شويد.
۴ـ از عذرخواهي نترسيد. تا حالا چند بار مجبور به دروغ گويي شده ايد فقط به اين خاطر كه نخواسته ايد عذرخواهي كنيد؟ وقتي اشتباهي مرتكب شديد، نفس عميقي بكشيد، اشتباه را بپذيريد و بابت عمل يا رفتار اشتباه تان عذرخواهي كنيد. عذرخواهي نه تنها احساس گناه و استرس را از شما دور مي كند، بلكه باعث مي شود آسيب ها و خسارت هاي احتمالي تان نيز جبران شود. به علاوه، اعتراف به اشتباه و عذرخواهي كردن، دو نشانة مهم از شخصيت قوي و روحيه ي بالاست.
۵ـ يك منبع الهام بخش براي خودتان فراهم كنيد. تاريخ پر است از انسان هاي بزرگ و سخنان پرمغزي كه هر كدام مي تواند به ما انگيزه اي قوي بدهد. براي اين كه مهارت هاي راست گويي خودتان را هر از چند گاهي تقويت كنيد، به زندگي اين افراد و سخنان با ارزششان دقت كنيد. ممكن است بدون تجديد قواي اينچنيني، باز هم فيلتان ياد هندوستان كند و...
۶ـ بر روي آن چه بيش از هر چيز ديگري برايتان اهميت دارد، تمركز كنيد. حواس خودتان را متمركز كنيد بر روي رفتاري كه دوست داريد و تصوير ايده آلي كه از خودتان و در ذهن خودتان ساخته ايد. اين تصوير مي تواند شما را در ادامه ي راه هدايت كند .


1- داوينچي همزمان با يك دست مي نوشت و با يك دست نقاشي مي كرد !
2 - هيتلر از مكان هاي بسته وحشت داشت !
3- مار مي تواند تا نيم ساعت بعد از قطع شدن سرش نيش بزند !
4- هر انسان تا 8 دقيقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !
5- اغلب مارها 6 رديف دندان دارند !
6 - وقتي به خورشيد نگاه مي كنيد 8 دقيقه قبل از آن را مشاهده مي كنيد !
7- قلب ميگو در سر آن واقع است !
8- ظروف پلاستيكي تقريبا 50 هزار سال در برابر تجزيه مقاومند !
9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ايراني هستند و رئيس كامپيوتر ناسا يك ايراني است !
10- دانشمندان دريافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خميازه مي كشند !
کاش می فهمیدم که معشوق بی صبرانه منتظرمن است ومن
ومن منتظر کسی دیگر
کاش می فهمیدم که معشوق حقیقی کیست
وخود را
اسیرعشق زمینی بی وفا نمی کردم
کاش می فهمیدم
با تشکر ازساغر ومسعود
زندگی
چون گل سرخی است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديواربه ديوار همند





چرا من از درد می نالم
روزگار سیاهی دارم
آه سرد و سوزناک دارم
و چرا چشمه اشکم همیشه می جوشد
کسی نمی داند چرا من دیوانه و پریشان شده ام
خود می گویم شاید اندکی سبک شوم
تو بودی که با یک نگاه دل از من ربودی و مرا اسیر قفس چشمانت کردی
تو یار من شدی
روشنایی شبهای تاریک و بی ستاره ام شدی
یگانه گل باغچه دلم و تکسوار اسب سفید رویاهایم
شده بودم مجنون بیابان گرد تو
شده بودم ماهی در تنگ بلور دستانت
اما دست غریب روزگار تو را از من دزدید
لحظه به لحظه... کوچه به کوچه را در پی تو گشته ام
ای کاش می شد به دنبالت بدوم ولی افسوس که...
رفتی و تنها نشانی از تو در قاب خالی دلم به یادگار مانده
اومدم یه داستان بگم که خیلی به واقعیت نزدیکه
می گم تا بخونید و عبرت بگیرین
یه روزی تو یه باغ نه چندان بزرگ یه کبوتر نر که من اسمش رو میزارم مجنون رو یه شاخه از درخت سیب نشسته بود که ناگهان یه کبوتر ماده که اسمش لیلی بود اومد و نشست رو اون شاخه بعد از کمی که باهم حرف زدن لیلی پر زد و رفت اما وقتی که رفت دل مجنون رو هم با خودش برد
رفت و دیگه برنگشت
تا مدتها مجنون دنبال لیلی بود تا این که بعد از مدتی مجنون از اون باغ پر زد و رفت به یه باغ خیلی دور
اون باغ درسته که خیلی از باغ خودشون دور بود اما راهی که دلارو به هم نزدیک می کنه که فیزیکی نیست بنابراین فکر و خیال لیلی باز هم دست از سر مجنون بر نداشت
تا این که کار مجنون توی اون باغ دور تموم شد و برگشت به باغ خودشون و درست نشست رو همون شاخه که لیلی رو برای اولین بار اونجا دیده بود
همین که نشست برق از کلش پرید آخه لیلی اونجا بود اولش به علت این که خیلی وقت بود که لیلی رو ندیده بود اونو درست نشناخت آخه همون بار اول هم که اونو دیده بود از خجالت و شرم نمیتونست درست لیلی رو نگاه کنه
مجنون دل رو به دریا زد و گفت اون چیزی رو که توی دلش بود
لیلی هم با پیشنهاد مجنون مبنی بر این که فعلا با هم دوست باشن رو قبول کرد
از اون به بعد کار مجنون و لیلی این شده بود که روی همون شاخه با هم درددل کنن
خیلی به هر دوتاشون خوش می گذشت تا این که یه روز ...
تا این که یه روز یه طوفان اومد و اون شاخه رو شکست
از اون به بعد لیلی و مجنون هر کدومشون رفتن رو یه شاخه ای نشستن
دست نامرد سرنوشت دیگه بهشون این اجازرو نداد که بیان و رو یه شاخه بشینن
اما لیلی و مجنون هم دیگرو دوست داشتن
برا همین از راه دور بق بق بقو می کردن یه طوری که کسی نشنوه
یه مدت به همین منوال گذشت
دیگه طاقت مجنون سر اومده بود دیگه نمیدونست چیکار باید بکنه
با خودش گفت حالا دیگه وقتشه
رفت پیش لیلی و ازش تقاضای ازدواج کرد آخه می خواست برای همیشه پیش لیلی باشه
آخه دوست نداشت لیلی ماله کسه دیگه ای باشه
آخه می خواست لیلی فقط ماله اون باشه
لیلی هم بعد از کمی فکر کردن گفت : بله
ولی با مجنون قرار گذاشتن که با هم پرواز کنن و برن روی یه درخت بلند که اون دورا بود
و تو این مدت که با هم پرواز می کنن مجنون به فکر لونه و غذا باشه و هر جا که شاخه ای دید بره و برداره با خودش بیاره که با اونا روی اون درخت بلند لونه خودشون رو بسازن
اما مجنون اشتباه کرد
رفت پایین تا شاخ و برگ جمع کنه و با خودش بیاره بالا
اما اون قدر غرق لذت پرواز با لیلی شد که راه جمع کردن شاخ و برگ رو گم کرد
اون می خواست کاری بکنه
اما بلد نبود
می دونین ؟
اون خیلی خوش خیال بود
بعد از یه مدت که به همین منوال گذشت مجنون با خودش یه فکری کرد که شاید شما بگین احمقانه بود
ولی حالا که دارم بهش فکر می کنم می بینم بهترین کاری بود که اون موقع می تونست بکنه
یه بار که با لیلی داشتن پرواز می کردن مجنون خداحافظی کرد و ...
و دیگه بر نگشت
رفت و لیلی رو رها کرد
لیلی رو به خاطر این که عاشق کسه دیگه ای بود رها نکرد
لیلی رو به خاطر این که دیگه دوستش نداشت رها نکرد
لیلی رو به این خاطر رها کرد که احساس کرد اون با هر کسی بغیر از اون حتما می تونست
خوشبخت تر باشه و مجنون این فرصت رو از لیلی گرفته بود
لیلی رو رها کرد چون فهمیده بود فقط با عشق نمیشه زندگی کرد
لیلی رو رها کرد چون هنوزم عاشقش بود ولی بلد نبود به فکر آینده باشه
لیلی رو رها کرد چون طاقت نداشت اونو ناراحت ببینه
مجنون می دونست لیلی از این که مجنون این کارو باهاش کرده حتما ناراحت می شه
اما اینم می دونست که ناراحتیه لیلی خیلی طول نمیکشه
لیلی رو رها کرد اما سپردش به خدا
از خدا خواست که لیلی هر جا که باشه با هر کی که باشه خوشبخت باشه و شاد و خندان
از خدا خواست اگه یه روزی توی باغ یا هر جای دیگه ای لیلی رو دید لیلی جواب بی معرفتی مجنون رو با یه لبخند رضایت جواب بده
اون مطمئنه لیلی الان هر جا که هست خوشبخت تر از وقتیه که با مجنون بود
تازگی ها هم خبر ازدواج لیلی سنگینی بار غمی که رو پشت مجنون بود رو برداشت
الان نزدیک به هشت ماه از اون موقع می گذره و مجنون هنوز در حسرت از دست دادن لیلی می سوزه
داستان مجنون مصداق واقعیه این ضرب المثله که میگه
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
آره اشتباه از من بود
آره بی معرفتی از من بود
آره بی لیاقتی از من بود
آره خودم کردم که لعنت بر خودم باد
چون به یاد تو میافتم دیده ام از اشک پر میشه
شادی از من می گریزه گریه هم بی اثر میشه
وقتی این شعرو می خونم همش تو در برابرمی
می دونم تو هم می دونی که امید آخرمی
وقتی چلچله ها میان از سفر های دورادور
از تو می پرسم چو هر یک می کنند از بامم عبور
چون ز تو هیچ خبری نیست ساز من بی آهنگ می شه
می نویسم که بدانی دلم برایت تنگ می شه
با چنین تنهایی و درد شب میشه دنیای خورشید
به خودم میگم که ای کاش چشمونم تو رو نمیدید
وقتی چلچله ها میرن به سفر های دورادور
از تو می گویم چو هر یک می کنند از بامم عبور
آی کسایی که این پست رو خوندین از خدا بخواین که لیلی مجنون رو ببخشه
عید باستانی نوروز رو به همه هموطنان عزیزم
تبریک می گم
سایتی که من توش مدیر گالری عکساش بودم دوباره فعال شده
ولی این بار آدرسش عوض شده
اگه می خواین ببینینش رو این کلیک کنین
آدرسش هم هست http://www.mano2.com
فعلا بای
هر روز صبح وقتی خورشيد طلوع می کند؛
يک غزال شروع به دويدن ميکند و می داند :
سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود.
هر روز صبح وقتی خورشيد طلوع می کند؛
يک شير شروع به دويدن می کند و می داند :
که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نميرد ؛
مهم نيست غزال هستی يا شير !!!
با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن ..
با تشکر از مستانه فرستنده این متن